بازگشت به صفحه نخست

در آغوش باوباب

باد ردپایت را خواهد برد

و زمان خاطراتت را

تنها چیزی که باقی می ماند

همان چیزی است که پیش از تو بود

وقتی درخت با او باب را در آغوش بگیری

تازه می فهمی که هیچ نیستی

در گذر عمر چندهزار ساله اش

به سان گذر یک رویا از ضمیر ناخودآگاهت که نمی دانی چه بود

اما من با تو حرف ها دارم

به اندازه قرن ها خیانت بشر

و تو صبورانه می نگری

و خوب می دانی که ما می رویم

و تنها چیزی که باقی می ماند

همان است که پیش از ما بود

اما رنجورتر

ماداگاسکار - شهریور ۹۲

۴ نظر در “در آغوش باوباب”

  1. درخشان نوشته است:

    راه اندازی وبلاگتون رو تبریک میگم. خیلی کار خوبی کردید. به این ترتیب ما هم در سفرهاتون شریک میشیم.
    پاینده باشید و در سفر.

  2. شهاب نوشته است:

    درخشان عزیز
    ممنونم از لطف شما
    به زودی مطالب بیشتری را بارگذاری میکنم
    خوشحال میشم نظرات شما را در مورد مطالب همچنان داشته باشم
    سپاس

  3. فاطمه نوشته است:

    اما رنجورتر…
    چه غم انگیز!

    چقدر این عکس، حس خوبی داره! انگار که آویخته باشید به ریشه هایتان.

  4. بهار نوشته است:

    ….. صدا ، صدا ، تنها صدا
    صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
    صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
    صدای انعقاد نطفه ی معنی
    و بسط ذهن مشترک عشق
    صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند…………..

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های تصویر را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word