بازگشت به صفحه نخست

قبیله من

مدت ها بود می نوشتم. مقاله علمی، کتاب، گزارش کار، پایان نامه و …
نوشته هایی خشک و بی روح. اما برای اولین بار در کشور ماداگاسکار بود که طبیعت بینظیر و اعجاب انگیز آن و مردم خالص و دست نخورده آنجا چنان تاثیر عمیقی بر من گذاشت که ناخودآگاه قلمم بر روی کاغذ جاری شد.
این نوشته که اولین نوشته ام است و از سایر دلنوشته ها بیشتر دوستش میدارم را در این وبلاگ به عنوان اولین دلنوشته به اشتراک میگذارم.

از روز اول سفر به این فکر می کنم که چرا اینجا هستم
و هربار بهانه ای می سازم
اما امروز فهمیدم
که من امروز باید اینجا می بودم
نه حتی به اندازه گامی آنطرف تر
باید این هوا در ریه های من جریان پیدا می کرد
از این آب می نوشیدم
و بر این خاک سر می گذاشتم
باید غسل داده می شدم در زیر آب فیروزه ای نوسینامپلا
باید ساعت ها و روزها تفتیده می شدم در زیر آفتاب سوزان استوایی
بر روی قایقی پیچ و تاب خوران به دست تدبیر قایق ران مالاگاسی
و شب هنگام در جزیره ی شنی سرگردان در پهنه وسیع رود “سیری بینا” اطراق می کردم
در زیر نور ماه کامل به خواب می رفتم
و هر صبح با نوازش رطوبت نسیم سحرگاه بیدار می شدم
تا نظاره گر تغییر رنگ آسمان از صورمه ای به بنفش باشم
من به سفری آمدم برای سیاحت و دیدن نادیده ها
اما در ناکجا آباد دنیا سیاحت درونم آغاز شد


دیگر تفاوت پرندگان برایم مهم نبود
حتی لمورها که برای دیدن آنها این سفر برنامه ریزی شده بود
مجذوب آهنگ موزون طبیعت بودم
و غالباً در سکوت
سراپا غرق لمس هارمونی رودخانه، جنگل، صخره ها و موجودات
دوربین عکاسی ام کم کار
و حواس چندگانه ام پرکار
پا به پای قایق ران ها پارو می زدم
و با هر ضربه پارو بر آب زرگون رود
همساز می شدم با ضرب آهنگ دلنشین طبیعت
در جای جای مسیر ۱۲۰ کیلومتری رود
بومیان با چهره های متفاوت آفرواندونزین خود
به شستشوی بدن عریان آفتاب سوخته شان مشغول بودند
تو گویی که در گنگ مقدس شناور هستی
با نزدیک شدن قایق ما از شرم
تا گردن در آب فرو می رفتند
و با نگاه کنجکاوانه
تا دور شدن ما با نگاه بدرقه مان می کردند
تنها ارتباط کلمه “سلاما” بود
شدیداً مشتاق بودم تا مدتی در کنار آنها
تجربه زندگی بدوی را داشته باشم
اما هنوز شهامت لازم را در خودم نمی دیدم
و با گذر از کنار هر قبیله ای
به خود می گفتم:
“شاید قبیله من این باشد”
در روز سوم
برای خرید آب در کنار قبیله ای ربع ساعتی توقف کردیم
دخترکی زیبا با چشمان قهوه ای روشن
مژگان بلند تاب خورده
و موهای فر به دقت بافته شده
با خجالت نزدیک من آمد
کمی کنارم ایستاد
و ناگاه دستم را گرفت و به زبان مالاگاسی گفت:
“تو بابای من هستی”
و تا آخرین لحظه ای که در کنار آن ساحل توقف داشتیم
دستم را رها نکرد
و این جمله هزاران بار در ذهنم مرور شد که:
“شاید قبیله من این باشد”
ماداگاسکار – شهریور ۹۲

۲ نظر در “قبیله من”

  1. فاطمه نوشته است:

    درود جناب آقای چراغی،
    از خواندن این سفرنامه و از اینکه یکی از نشانه های افسانه شخصیتون رو یافتین، غرق در لذت شدم.
    روزگارتان سرشار از نشانه ها باد تا جایی که این شعر مولانا، هفت بند وجودتان را در بر بگیرد.

    وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم کی ببینی مرا چنان که منم
    گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
    کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم
    بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی‌کران که منم
    این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم

  2. فاطمه نوشته است:

    وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
    کی ببینی مرا چنان که منم
    گفتی اسرار در میان آور
    کو میان اندر این میان که منم
    کی شود این روان من ساکن
    این چنین ساکن روان که منم
    بحر من غرقه گشت هم در خویش
    بوالعجب بحر بی‌کران که منم
    این جهان و آن جهان مرا مطلب
    کاین دو گم شد در آن جهان که منم

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های تصویر را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word