بازگشت به صفحه نخست

رو در رو با گرگ

شاید باور این نکته سخت باشد که سگهایی که ما امروزه در منزل خود نگه میداریم و یا در خیابان های شهرمان میبینیم و به راحتی از کنارشان رد می شویم در گذشته ای نه چندان دور همان گرگ هایی بوده اند که ما یک ترس و دشمنی دیرینه با آنها داریم.
در حدود ۱۲۰۰۰ سال پیش یعنی زمانی که انسانها صرفاً با شکار کردن غذای مورد نیاز خود را تأمین می کردند، در ناحیه ای که ما امروزه به کشور مصر میشناسیم عده ای توانستند تعدادی از گرگ ها را به اسارت خود درآورند و در شکار از خوی وحشی و غریزه آنها کمک بگیرند.
چیزی در حدود هزار سال بعد انسانها فهمیدند که جانوران دیگری مانند گوسفند وحشی و بز کوهی هم قابل اهلی کردن هستند و می توان با پرورش آنها گوشت مورد نیاز را تأمین کرد و بدین صورت به تعداد جانوران اهلی افزوده شد.
در طی نسل های متمادی کم کم خوی وحشی گری و درندگی این گرگهای اهلی شده یا همان سگ ها کاهش یافت تا جایی که رفته رفته مراقبت از همان ذوج سمانی که روزی طعمه اجدادشان بودند به آنها سپرده می شود.

از طرفی برای رشد بهتر و تلفات کمتر دام های اهلی، یافتن مراتع سرسبزتر و نیز آب هوای مطلوب تر از نیازهای اساسی بود بنابراین زندگی کوچ نشینی آغاز شد. با شروع کوچ نشینی انسانها با گله گوسفندان و بزهایشان بیشتر و بیشتر وارد زیستگاه گرگها شدند و از این زمان منافع ما با گرگها در تضاد قرار گرفت و باعث تقابل هزاران ساله انسانها و گرگها در برابر یکدیگر شد.

آذر ماه سال ۹۳ تصمیم گرفتم به دوستان قدیمی ام ایمان معماریان و علیرضا شهرداری که مسئولیت مراقبت و نگهداری حیوانات پارک پردیسان را بر عهده دارند سری بزنم. وقتی به ایمان تلفن زدم گفت فقط وقتی می آیی لباس پلو خوری ات را نپوش. منظورش را متوجه نشدم. وقتی به بخش مراقبت و نگهداری پارک پردیسان رسیدم، ایمان به من گفت که دوست داری وارد قفس گرگ ها شوی؟ خیلی هیجان زده شدم و فورا قبول کردم. بارها در طبیعت گرگ دیده بودم اما تصور دیدن گرگ از این فاصله و نوازش آن خیلی وسوسه کننده بود. به فنس بزرگی که حدود ۵۰ متر در ۵۰ متر بود نزدیک شدیم و علیرضا شروع به صدا زدن گرگها کرد. بلافاصله سه گرگ نابالغ که کمتر از یک سال داشتند به نزدیک فنس آمدند. در را که باز کردیم تلاش کردند که از درب توری بیرون بیایند اما ما راه بستیم و وارد شدیم. پروسه آشنا شدن گرگها با ما به هیچ وجه شبیه سگها نبود و با یک پرش به سمت صورت من و ضربه پوزه به چانه ام آغاز شد. من هم تصمیم گرفتم کمی خشن تر شوم و دومین گرگ که به سمت من پرش کرد را به طرفی دیگر پرتاب کردم. اما سه توله گرگ دست بردار نبودند و با پرش ها پشت سر هم و ضربات پوزه خوش آمد گویی گرمی از ما بعمل آوردند. سپس نوبت به بازی شد. هرکدام یک قسمت از لباسم را گاز گرفته بود و رها نمیکرد. پس از چند دقیقه شاهد چندین سوراخ در شلوار و کاپشنم بودم. البته بعد از رفتن به خانه متوجه شدم که گازهای دوستانه شان زخم های کوچک و کبودی های متعددی در پاها و دستانم ایجاد کرده بود که در آن لحظه از شدت هیجان متوجه نشده بودم. تا به حال هیچ زخمی روی بدنم را اینقدر دوست نداشته ام.
بعد نوبت بازی من با آنها شد. یکی یکی بلندشان می کردم و روی زمین وارونه می خواباندم و پشم های ناحیه گلو و شکمشان رو نوازش میکردم. به دلیل اینکه فصل زمستان بود کرکهای پر پشتی داشتند که جثه آنها را بزرگتر از اندازه واقعی اش نشان میداد. کرک ها و موهای زمستانی برای گرگ ها نقش مهمی را ایفا می کند و به آنها قابلیت تحمل دماهایی تا منفی ۴۰ درجه سانتی گراد را می دهد و از طرفی موهای بلند روی کرکها مانند پوشال روی سقف، آب باران را به پایین هدایت میکند تا بدن گرگ خیس نشود.
همانطور که حدس میزدم مانند سگها از این کار لذت می بردند. گاهی با یک شال آنها را تحریک و ترغیب به پریدن می کردم و این بازی حدود نیم ساعت ادامه داشت.
گرگها بصورت گله هایی که توسط یک نر و ماده رهبری می شود زندگی میکنند و با وجودی که در فنس گرگها یک گرگ بالغ هم زندگی میکرد که اصلا نزدیک نمیشد، توله گرگها چندان اهمیتی برایش قائل نبودند و حضورش را به عنوان گرگ آلفا به رسمیت نمی شناختند.
از فنس که بیرون آمدم آنقدر آدرنالین در بدنم ترشح شده بود که انرژی عجیبی در خودم احساس میکردم و بسیار حس سرخوشی و سرمستی داشتم و این حس تا دو روز بعد همچنان ادامه داشت.
خیلی دوست داشتم که در هفته های بعد بازهم به آنها سر بزنم اما یک سفر چندماهه در پیش داشتم و نگران بودم که پس از بازگشتم آنقدر گرگها بزرگ شده باشند که دیگر به گازهای دوستانه شان بسنده نکنند و بازی های بچگانه شان رنگ و بوی جدی تری بگیرد.
چهار ماه بعد دوباره به پردیسان رفتم و مجددا وارد فنس شدم. با وجودی که چند ماه بزرگتر شده بودند اما به دلیل از دست دادن کرک های زمستان کوچکتر به نظر می رسیدند.
اینبار همانطور که فکر میکردم رفتارشان پرخاشگرانه تر و ضربات محکم تر شده بود. تنها چند دقیقه توانستم داخل فنس در مقابل پرش ها و گازهای دوستانه شان دوام بیاورم و سریعا خارج شدم. احساس کردم که این آخرین بار است که میتوانم با آنها بازی کنم و با آنها خداحافظی کردم.

۲ نظر در “رو در رو با گرگ”

  1. مسعود نوشته است:

    شهاب جان مثل همیشه فوق العاده بود…

  2. فروغ نوشته است:

    بسیار فوق العاده، زیبا و هیجان انگیز!

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های تصویر را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word