بازگشت به صفحه نخست

گزارش صعود قله دماوند

با وجودی که علاقه چندانی به کوهنوردی نداشتم اما سالها بود که آرزو داشتم دماوند را به عنوان بلندترین نقطه ایران و نیز سمبلی از عظمت و شکوه کشورم فتح کنم. همیشه با دیدن این قله از دور به اینهمه شکوه و زیبایی غبطه می خوردم و رویای صعود آنرا در سر می پروراندم.

از آنجا که کوهنورد نبودم  و دانش فنی و تجهیزات لازم برای رسیدن به این هدف را نیز نداشتم، لازم بود با یک گروه با تجربه همراه شوم و هر سال به دلایلی این امر محقق نمی شد. امسال بر خلاف چند سال قبل، مرداد را ایران بودم و بر حسب اتفاق یکی از دوستان قدیمی ام (آقای شاهرخ ساسان) برنامه صعود دماوند را برنامه‌ریزی کرده بود و قبول کرد که من نیز همراه گروه آنها برای صعود راهی شوم. برنامه آنها صعود از ضلع شمال شرقی بود که این مسیر نسبتا سخت تر اما بکرتر و زیباتر است. همچنین ایشان یکسری از لوازم مانند کیسه خواب دمای زیر صفر و کلاه طوفان را که من نداشتم برایم آوردند.

اطلاعات کلی در مورد دماوند:
کوه دماوند با ارتفاع ۵۶۱۰ متر بلندترین قله آتشفشانی قاره آسیا و دومین قله بلند خاورمیانه بشمار می آید. ارتفاع نسبی قله دماوند که با اندازه‌گیری ارتفاع قلّه نسبت به پست‌ترین درّهٔ بین این قله و نزدیکترین قلّهٔ مرتفع‌اطراف آن تعیین می‌شود، ۴۶۶۱ متر محاسبه شده است و بدین ترتیب دماوند در ردهٔ دوازدهم بلندترین قلّه‌های دنیا از نظر ارتفاع نسبی قرار گرفته است.
دماوند کوه آتشفشانی نسبتاً جوانی است و در دوره چهارم زمین شناسی به نام هولوسین شکل گرفته است. این آتشفشان خفته، نیمه فعال است و آخرین فوران آن مربوط به ۳۸۵۰۰ سال پیش می شود، هرچند که هنوز امکان فعال شدن آن وجود دارد.
اولین کسی که ادعای صعود دماوند را داشته ابودلف خزرجی در سال ۲۹۲ هجری است و اولین اروپایی نیز توماس هربرت انگلیسی است که در سال ۱۶۲۷ میلادی بر بام ایران پای گذاشته است.
روز ۱۳ تیرماه همزمان با جشن تیرگان روز ملی دماوند نامیده شده و مراسمی بدین مضمون در روستای رینه از توابع شهرستان لاریجان برگزار می شود.

روز اول: روستای ناندل
ساعت ۱۷ روز سه شنبه ۱۲ مرداد گروه ۸ نفره ما راهی روستای ناندل شد و شب را در منزل آقای سید موسوی که از همنوردان ما بودند اقامت کردیم. قرار بود صبح زود یک وانت نیسان مارا به گوسفندسرا برساند و از آنجا صعود شروع شود. از ساعت ۱۰ شب باران شدیدی آغاز شد.

روز دوم: اقامت اجباری در ناندل
باران تا صبح باران به باریدن ادامه داد و گروه با توجه به اطلاعات هواشناسی سایت mountain-forecast.com  تصمیم گرفت که صعود را یک روز به عقب بیاندازد. ساعت ۷ صبح هوا باز شد و پس از صبحانه به سمت مسیر کوهستاتی دلارستاق شروع به پیمایش کردیم. تا ارتفاع حدود ۳۰۰۰ متر یعنی ۸۰۰ متر بالاتر از روستاصعود کردیم تا کمی هم‌هوایی انجام داده باشیم و بدن‌هایمان را هم آماده کرده باشیم و سپس برای نهار به ناندل بازگشتیم. متاسفانه در راه بازگشت یکی از افراد گروه زمین خورد و بخاطر آسیب دیدگی زانو تصمیم گرفت که روز بعد با ما صعود نکند و به تهران بازگردد.

روز سوم: آغاز صعود

پنجشنبه ۱۴ مرداد ساعت ۵ صبح بیدار شدیم. با یک دوربین چشمی آقای ساسان مسیر صعود ما را به من نشان داد. نیم ساعت بعد یک وانت نیسان دنبال ما آمد و پس از چهل دقیقه به یک گوسفندسرا رسیدیم که در ارتفاع ۲۹۳۰ متری قرار داشت. وانت بابت رساندن و سپس برگشت ما چند روز پس از آن  ۱۵۰۰۰۰ تومان دریافت کرد.

در گوسفندسرا توقف کوتاهی کردیم تا بارهایمان را تحویل قاطرچی‌ها بدهیم و سپس ساعت ۷:۱۵ صبح به آرامی راه افتادیم. نرخ حمل هر کوله تا پناهگاه تخت فریدون ۵۰۰۰۰ تومان بود.
سه ساعت بعد به یک منطقه نسبتاً مسطح رسیدیم که یک ‌چشمه آب داشت. یک ساعتی استراحت کردیم، صبحانه خوبی متشکل از خرما، عسل، پنیر و گوجه و خیار خوردیم و پس از پر کردن ظرف‌های آب راهی شدیم.

این قسمت از مسیر شیب بیشتری داشت و پیمایش آرام‌تر صورت می‌گرفت. دو ساعت طول کشید تا به پناهگاه تخت فریدون در ارتفاع ۴۴۰۰ برسیم. پناهگاه طبق معمول پر بود و بیش از ۲۰ چادر هم اطراف آن زده بودند. همچنین بخاطر زباله زیادی که جلوی درب پناهگاه روی هم ریخته شده بود، بوی بدی در محیط پیچیده بود. از کوهنوردان اصلاً انتظار چنین بی مسئولیتی را نداشتم.
کمی پایین‌تر در ارتفاع ۴۳۶۰ شرکت اسپیلت یک کمپ دائمی تاسیس کرده بود که هر چند بسیار ساده و محقر بود اما در آن مکان و شرایط کار بسیار ‌ارزشمندی بود. در محوطه پشت کمپ اسپیلت که نسبتاً صاف و خلوت بود چادرهایمان را برپا کردیم.
برای اولین بار بود که به ارتفاع بالای ۴۰۰۰ متر می‌آمدم. سر درد داشتم و به محض برپا کردن چادرم وارد آن شدم و عمیق خوابیدم.
ساعت ۶ بعدازظهر با سر و صدای گروه بیدار شدم. بارش برف شروع شده بود. تصور بارش برف در مردادماه برایم سخت بود. سریعاً کفش‌‌هایم را داخل چادر آوردم و لباس گرم پوشیدم. نیم ساعت بعد بارش تمام شد و همه از چادرها بیرون آمدیم. منظره پیش رو شوکه کننده بود. به طرز عجیبی همه‌چیز شفاف بود. ابرها پراکنده شده بود و نور خورشید به زیبایی هرچه تمامتر بر محیط کوهستان تابیده بود. مست از این‌همه زیبایی شده بودم. نمیدانم خواب بعدازظهر بود و یا زیبایی این منظره که سر درد من را پایان داد.

قرار شد با توجه به پیش‌بینی‌های هواشناسی که بعدازظهر روز بعد را بارش برف و باران پیش‌بینی کرده بود، صعود نکنیم و فقط برای هم‌هوایی تا ارتفاع ۵۰۰۰ متر بالا برویم و سپس برگردیم. شام سبکی خوردیم و خوابیدیم.

روز چهارم: یک صعود تمرینی
ساعت ۵ صبح بیدار شدیم و پس از خوردن یک لیوان دمنوش گیاهی راهی شدیم. باد شدیدی می‌وزید که پیمایش را سخت می‌کرد. پیمایش کمی سخت بود و بخوبی کمبود اکسیژن را احساس می‌کردم. برای من که یکماه قبل را در ارتفاع نزدیک به صفر در آفریقا بودم، پیاده روی در آن ارتفاع کار راحتی نبود. کمی سردرد داشتم و ضربان قلبم مانند ضربه چکشی به شقیقه هایم فشار می آورد.

در حدود ساعت ۹ صبح به ارتفاع ۴۹۵۰ متری رسیدیم. هوا ابری شده بود و احتمال بارش وجود داشت. آقای ساسان دستور توقف داد و یکساعتی نشستیم و کمی غذا خوردیم و سپس راهی بازگشت به کمپ شدیم. با کاهش ارتفاع و بازگشت به کمپ سردردم متوقف شد.
نهار خیلی مختصر و شامل یه سوپ رقیق بود که اصلا سیرم نکرد. به چادرم رفتم و خوابیدم.
در طول ساعات میانی روز دما بین ۵ تا ۸ درجه سانتیگراد بود و با غروب آفتاب تا ۳- کاهش پیدا می‌کرد. غروب از خواب بیدار شدم. بدنم به ارتفاع عادت کرده بود و احساس سرخوشی خوبی داشتم. آقای ساسان مقداری میوه شامل سیب و نارنگی به من دادند که بسیار چسبید. فکر میکنم بدنم به شدت به ویتامین نیاز داشت. از مناظر زیبای اطراف کمی عکاسی کردم تا هوا کم کم تاریک شد.

طبق برنامه ریزی آقای ساسان، قرار شد روز بعد ساعت ۳ صبح بیدار شده و تا ساعت ۳:۳۰ راهی شویم.
با آقای ساسان مطرح کردم که تمایل دارم از مسیر جنوبی پایین بروم و ایشان هم موافقت کردند که وسایل کمپینگ من را با قاطر به پایین بیاورند و قبول زحمت کردند که در نهایت تهران از ایشان تحویل بگیرم. یکی دیگر از همنوردان که جوان ترین عضو گروه بود نیز اعلام کرد که حاضر به همراهی من است.
مقدار مختصری نودل خوردیم و ساعت ۹ شب خوابیدیم.

روز پنجم: حمله به قله
طبق برنامه ساعت ۳:۳۰ صبح راه افتادیم. بخاطر یکی از افراد گروه که کند راه می‌رفت، پیش روی بسیار آهسته صورت می‌گرفت. حدود ساعت ۷:۳۰ صبح به ارتفاع ۵۰۰۰ متر رسیدیم. کمی نگران سرعت کند پیاده روی بودم. به شدت گرسنه‌ام بود و انرژی‌ام تحلیل رفته بود. چندان مشکلی با ارتفاع نداشتم اما شام مختصر شب قبل و نخوردن صبحانه باعث شد که از ارتفاع ۵۲۰۰ به بعد دیگر ‌انرژی‌ای برایم باقی نماند. هر ۲۰۰ متر که صعود می‌کردم باید توقف می‌کردم تا تجدید قوا کنم به طوری که من و دو نفر دیگر از گروه نیم ساعتی از گروه عقب افتادیم. به یک یخچال بسیار زیبا و البته خطرناک به اسم دوبیسل رسیدیم که باید از روی آن تراورس می‌کردیم.

شیب مسیر دائما در حال افزایش بود و انرژی بیشتری را طلب می‌کرد و من دائما ضعیف‌تر. بارها به خودم گفتم چه اشتباهی کردم مواد غذایی برنداشتم طبق رژیم غذایی گروه عمل کردم. در ارتفاع ۵۵۰۰ دیگر رمقی برای ادامه نمانده بود. نیم ساعتی دراز کشیدم و به دو نفر دیگر‌گفتم که معطل من نشوند.
به هیچ وجه فکر برگشت را نمی‌توانستم به خودم راه بدهم. فقط فکر میکردم چگونه با این گرسنگی و انرژی تحلیل رفته ادامه بدهم.

تمام قوایم را جمع کردم و ۱۰۰ متر دیگر بالا رفتم. تا قله ۷۰ متر بیشتر نمانده بود اما انرژی هم دیگر نمانده بود. دوباره بر روط برف‌ها دراز کشیدم.
صدایی از دور شنیدم. آقای ساسان برگشته بود دنبالم. حالم را پرسید و گفت سر درد و تهوع نداری؟ گفتم خوبم فقط به شدت گرسنه‌ام. کمی چای در فلاسک داشت که به همراه یک شکلات به من داد. از همان گلویم جریان انرژی به بدنم را احساس کردم. احساس کردم تمام ملکول‌های شکلات جذب بدنم شد. به دنبال آقای ساسان راه افتادم و دقایق بعد بر روی قله بودم.
ایستادن بر بام ایران حس عجیبی بود. شاید اگر به این سختی به آن سعود ‌نمی‌کردم اینقدر آن لحظه برایم خاص نبود. ربع ساعتی هیچ چیزی نمی‌شنیدم. فقط چشمانم کاسه قله را میدید و دیگر هیچ. به نظرم مرتفع‌ترین نقطه قله در قسمت غربی آن قرار داشت.
کمی بعد همنوردان را دیدم که دور هم گرد آمده‌اند. من هم ملحق شدم تا عکس یادگاری بگیریم. نیم ساعتی بر روی قله ماندیم و سپس دوستان خداحافظی کردند تا از همان مسیر شمال شرقی بازگردند و ما هم از ضلع جنوبی راهی بازگشت شدیم.

حدود ۵۰ متر که از قله پایین آمدیم به دهانه گوگردی نزدیک شدیم و گاز سولفور به شدت خارج می شد. باید مسیری حدود ۱۰۰ متر را از درون گازها طی می کردم. کمی نفس گیری کردم و سپس با سرعت شروع به دویدن کردم. پیش از آنکه نیاز به تنفس دوباره داشته باشم از محوطه گازها خارج شده بودم. مسیر فرود مشخص نبود زیرا همه جا جای پا بود. تعداد کوهنورانی که در این مسیر بودند ده ها برابر مسیر شمال شرقی بود. بیشتر از روی شن اسکی ها پایین آمدیم و سرعت فرود به طرز قابل توجهی بالا بود به طوری که ۳ ساعت بعد در پناهگاهی ملقب به بارگاه سوم در ارتفاع ۴۴۰۰ متر بودیم.

در مسیر بیش از ۱۰۰ نفر گردشگر خارجی دیدم. پناهگاه پر از آدم بود و البته تعداد خارجی ها هم دست کمی از ایرانی ها نداشت. ابن همه استقبال خارجی ها از این قله را اصلا انتظار نداشتم. وضعیت سرویس بهداشتی پناهگاه افتضاح بود. در همان روز یک مورد سرقت از وسایل یک خارج هم اتفاق افتاده بود. حتی بر روی زمین پناهگاه هم جای کافی برای خواب به سختی پیدا می شد. هزینه خوابیدن بر روی زمین برای هر ایرانی ۷۰۰۰ تومان. یک فروشگاه هم داخل پناهگاه وجود داشت که حکایت یخ فروش جلوی درب جهنم را داشت. فروشندگانش دو افغانی بودند که برخورد خوبی با مشتریان نداشتند. با یک گروه اطریشی خیلی دوست داشتنی آشنا شدیم که کنار ما کیسه خواب هایشان را گذاشته بودند. نهار را که شامل کنسرو مرغ بود خوردم و خوابیدم. حدود ساعت ۹ شب بیدار شدم. سر درد دوباره سراغم آمده بود. فکر می کنم بخاطر کاهش ارتفاع سریع بود. به شدت هم احساس تشنگی داشتم. حدود یک بطری آب خوردم و تلاش کردم مجدداً بخوابم.

دائماً در دهنم این مسئله می گذشت که اگر چنین کوهی در کشورهای دیگر بود چه ها که با آن نمی کردند. با کلیمانجارو که تنها ۳۰۰ متر از دماوند بلندتر است مقایسه می کردم و به یاد می آوردم که هزینه صعود کلیمانجارو ۱۲۰۰ دلار بود و اینجا فقط ۱۵۰ هزار تومان بابت الاغ و قاطر. به شخصه حاضر بوم که برای این صعود تا یک میلیون بپردازم اما اگر خدمات خوب دریافت می کردم. خارجی ها که مسلماً خیلی بیشتر. تعجب می کردم چرا جایی که اینهمه پتانسیل بالفعل دارد تا بحال کسی نیامده یک اقامتگاه خوب بسازد و یا چرا دولت اجازه چنین کاری را نداده. چرا این حجم تاسف بار زباله را در جایی که به عنوان اثر طبیعی ملی ایران از آن ذکر می شود باید به چشم بخورد. هجوم این همه این افکار ناراحت کننده نمی گذاشتبه ادامه خوابم بپردازم. حدود ۱۲ شب بالاخره خوابیدم.

روز ششم: بازگشت

ساعت ۴ صبح با سر و صدای زیادی بیدار شدم. یک راهنمای ایرانی که گروه کوهنوردی حدود ۲۰ نفره روس را سرپرستی می کرد و از حداقل شعور متصور برای یک انسان برخوردار بود تقریباً همه افراد خوابیده در سالن را بیدار کرد تا جا باز کند و گروهش صبحانه بخورند. رفتار زشت او واکنش تند برخی از کوهنوردانی که می خواستند بیشتر بخوابند را در پی داشت و مشاجره بالا گرفت. باز بر حال وضعیت توریسم کشورم تاسف خوردم، دستم را روی گوشم گذاشتم و خوابیدم.

ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و اندک مواد غذایی باقیمانده را خوردیم و راهی برگشت شدیم. مسافت تا پایین خیلی کم بود. کمی که از بارگاه به سمت پایین راه افتادیم آنتن گوشی و اینترنت آن وصل شد. بعد از ۴ روز دوری از اینترنت، دیدن ۹۴ پیام دریافت شده در تلگرام چیز غریبی نبود. حدود یک ساعت و نیم مسیر سبک کوه پیمایی تا گوسفندسرا را پیمودیم. تغییر دما از زیر صفر در روز قبل به بیش از ۳۵ درجه اتفاق منحصر به فردی برایم بود. به شدت تشنه ام شده بود و به محض رسیدن به گوسفندسرا دو شیشه دلستر خنک خریدم و نوشیدم.

یک لندرور گرفتیم که نفری ۱۵ تومان می گرفت تا ما را به پایین جاده برساند. دو نفر دیگر هم در لندرور همراه ما بودند. بر خلاف ما آنها برای چندمین بار بود که قله را فتح کرده بودند. وقتی به پارکینگ رسیدیم یکی از همراهان ماشین لندرور قبول زحمت کردند و ما را تا سر جاده اصلی آوردند و از آنجا هم یک ساعتی طول کشید تا بالاخره توانستیم به روش هیچ هایک سوار یک خاور شده و راهی برگشت شویم.

وقتی به تهران رسیدم فقط به این فکر می کرم که یکی دیگر از رویاهایم را محقق کردم و از لیست آرزوهایم یک مورد کم شد.

۶ نظر در “گزارش صعود قله دماوند”

  1. بهار نوشته است:

    بسیار عالی و خواندنی بود

  2. benitaa نوشته است:

    gozareshetun kheili jaleb va karbordi bud
    cheghadr aaaaaaaaaaaaaaaaaaalie in khat khordane royahaaaaaaa
    ishala ke hamishe dar masire royahatun bashin
    va hamishe shado moafagh

  3. بهرام نوشته است:

    سلام ، بسیار عالی بود ، صعود به دماوند از آرزوهای من هم هست ، امیدوارم یک روزی محقق بشه ….
    خوش باشی

  4. علی نوشته است:

    سلام
    بسیار عالی و زیبا بود
    دوست دارم واسه سال دیگه تیر یا مردداد برم دماوند
    میشه یه پیشنهاد خوب بهم بدید واسه تمرین
    که کمتر اذیت بشم

    و اما سوال
    من از چندتا از بچه ها پرسیدم که رفتن اونجا میگن بخاطر ارتفاع غذا خوردن سخت میشه و یا از گلو پایین نمیره
    صحت داره این موضوع؟؟

    اما ماشاالله ماشااله شما همش گرسنه بودید و کم غذا

    دروود و سپاس

  5. شمیل نوشته است:

    سلام
    بسیار خوب
    رسیدن به چکاد دماوند از آرزوهای من هم هست.
    شاد و سرزنده باشید

  6. بابک نوشته است:

    سلام … برنامه این صعود رو خیلی زیبا به تصویر کشیدید

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت:


برای جلوگیری از فرستادن هرزنامه،‌کاراکتر های تصویر را در زیر وارد نمایید در صورت ناخوانا بودن اینجا را کلیک کنید
Click to hear an audio file of the anti-spam word