آرشیو ‘دلنوشته ها’

به دنبال تو

دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵

به دنبال تو قاره به قاره
شهر به شهر
و قبیله به قبیله گشته ام
از ستیغ کوه های آند
تا ماسه های اقیانوس هند
از آفتاب سوزان بیابان
تا تاریکی جنگل پر باران
از بدویت آفریقایی
تا اوج زیبایی اروپایی
از سکوت معابد بودا
تا شکوه تمدن اینکا
شوق یافتنت
چون کاهی بر باد
می کشاندم از این سو به آن سو
رویای ازلی من
دیگر خسته پایم

تنهایی آدمها

یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۵

در میان ازدحام مبهم شهرها
و عبور سراسیمه ی هزار تن آهن
وسط لولیدن مورچه وار انسانها
چه کریه، عریان است
حجم تنهایی آدم ها

بر فراز دورترین قله های دور
وسط هیچ در هیچ بیابان ها
در عمق سکوت جنگل های کور
چه کریه عریان است
حجم تنهایی آدم ها

در چهره بی گناه جنین نازاده
خاطرات تکراری پیر از کار افتاده
و حتی، عاشقانه های دو دلداده
چه کریه عریان است
حجم تنهایی آدم ها

در کهن اساطیر دور و دراز
بند بند شعرهای دفتر سهراب
در غزل های ناب حافظ شیراز
چه کریه عریان است
حجم تنهایی آدم ها

بهمن ۹۴

گستره سبز

یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴

من در این در این گستره سبز وسیع
مات و حیران پی چیزی گشتم
در میان همه انواع حیات
بین هر جامد و جاندار و ممات
در پی بارقه ای می گشتم
کوره راهی، ردپایی، اثری
شاید هم شرری
که فتد بر جانم
سوزدم سرتاپا
تا بماند بر جای
سرد خاکسری از جان موجود
شاید آنگاه بپاخیزد باز
ققنس از جام وجود
من در این سبز سراسر پیوست
در پی گمشده ای می گشتم
آنکه در روز الست
دو سه پیکی زده ام با او از باده ی هست
و رها کرد مرا
اندر این عالم پست
و در این سبز سراسر پیوست
همچنان می گردم
گاه می اندیشم
جستجو هم زیباست
گرچه در آخر راه
همچنان هیچ ندانی که کجاست
یا اگر پی ببری
همه اش باد هواست
عالم هستی و این بود و نبود
جملگی بی فرداست
دست کم خواهی یافت
زندگی بس زیباست
زندگی بس زیباست

.

سرنگتی، دیماه ۱۳۹۲

محبوب من لبخند بزن

چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۴

محبوب من
لبخند بزن
مرا طاقت چهره غمگین تو نیست
غم تو چون تیری که از چله کمان آرش رها می شود
بند از بند وجودم رشته می کند
لبخندت را از من دریغ مکن
که طلوع هزار خورشید از فراز قله های بی انتهای تنهایی من است
و چشمانت
بسان عجایب هفتگانه دنیای کهن
پر رمز و راز
مرا بنگر که چگونه چون پرستوهای دریایی
در هوای تو از شمالگان تا جنوبگان
پر و بال می زنم
مرا طاقت چهره غمگین تو نیست
محبوب من
لبخند بزن
ماداگاسکار، مرداد ۱۳۹۳

در آغوش باوباب

جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴

باد ردپایت را خواهد برد

و زمان خاطراتت را

تنها چیزی که باقی می ماند

همان چیزی است که پیش از تو بود

وقتی درخت با او باب را در آغوش بگیری

تازه می فهمی که هیچ نیستی

در گذر عمر چندهزار ساله اش

به سان گذر یک رویا از ضمیر ناخودآگاهت که نمی دانی چه بود

اما من با تو حرف ها دارم

به اندازه قرن ها خیانت بشر

و تو صبورانه می نگری

و خوب می دانی که ما می رویم

و تنها چیزی که باقی می ماند

همان است که پیش از ما بود

اما رنجورتر

ماداگاسکار - شهریور ۹۲

سفر

جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴

سفر چیز غریبی ست

حقیقتا نمیدانم چه تعریفی دارد

ولی میدانم بنیادت را زیر و رو میکند

میشود به آن عشق ورزید

میشود در سفر زاده شد و مرد

میشود در آن زندگی کرد

یا شاید خود زندگیست

در سفر میشود عمیق نفس کشید

و تا ته دیدن دید

فقط در سفر میشود صدای دلفین را فهمید

و رنگ پر مرغان بهشتی را

آبی فیروزه ای را دید

و عطر ادویه شرقی را بویید

آری سفر بنیادت را می کند و از نو می سازدت

هر آنچه داری از تو میگیرد و همه چیز به تو میدهد

یاد میگیری همه تن چشم شوی و همه جان گوش

همه جهان برایت قبیله ای می شود

و قبیله ای برایت یک جهان

وقتی سفر میکنی همه چیز آغاز است

روح جهان را حس میکنی

نبض درختان باوباب را

و شعر سهراب را

وقتی شروع میکنی دیگر پایان ندارد

جز با مرگ

سفر نرفتن هم فرقی با مردن ندارد

مرگ تدریجی است

در راه افسانه شخصی

پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

فردا پای در راه افسانه شخصی ام می گذارم.
سفری ۸۰ روزه به قلب آمریکای جنوبی. بزرگترین ذخیره گاه حیات کره زمین، آمازون و سپس رویای دور و درازم را دست یافتنی می کنم، گالاپاگوس. جایی که داروین بزرگ بر خاک آن پا گذاشت و بزرگترین راز حیات را پی برد. جایی که سالها رویای دیدنش را داشتم. سال گذشته سفر ماداگاسکار نقطه عطفی در زندگی ام شد و آنقدر نشانه سر راهم گذاشت تا به من بفهماند چگونه باید دنبال افسانه های شخصی ام بروم و اینک خوشحالم که در این راه گام بر میدارم.
چقدر طی این مسیر لذت بخش بود و چه اتفاقات خوبی که رخ داد. چه دوستان عزیزی که یافتم و چه خاطرات خوبی که کنارشان رقم خورد. امروز فکر میکردم که چقدر برای مردن مهیا هستم و نیز برای زندگی.
آری فردا سفر را آغاز میکنم در حالی که نیمی از وجودم را اینجا جا می گذارم و میروم و احتمالا نیمی را آنجا وقتی باز میگردم.
نمیدانم روزی در کجای این کره خاکی رسوب کنم اما میدانم که قطعا آن روز هم در جستجوی افسانه ای دیگر از زندگی ام بوده ام.
یکم بهمن ماه ۱۳۹۳

قبیله من

شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۴

مدت ها بود می نوشتم. مقاله علمی، کتاب، گزارش کار، پایان نامه و …
نوشته هایی خشک و بی روح. اما برای اولین بار در کشور ماداگاسکار بود که طبیعت بینظیر و اعجاب انگیز آن و مردم خالص و دست نخورده آنجا چنان تاثیر عمیقی بر من گذاشت که ناخودآگاه قلمم بر روی کاغذ جاری شد.
این نوشته که اولین نوشته ام است و از سایر دلنوشته ها بیشتر دوستش میدارم را در این وبلاگ به عنوان اولین دلنوشته به اشتراک میگذارم.

از روز اول سفر به این فکر می کنم که چرا اینجا هستم
و هربار بهانه ای می سازم
اما امروز فهمیدم
که من امروز باید اینجا می بودم
نه حتی به اندازه گامی آنطرف تر
باید این هوا در ریه های من جریان پیدا می کرد
از این آب می نوشیدم
و بر این خاک سر می گذاشتم
باید غسل داده می شدم در زیر آب فیروزه ای نوسینامپلا
باید ساعت ها و روزها تفتیده می شدم در زیر آفتاب سوزان استوایی
بر روی قایقی پیچ و تاب خوران به دست تدبیر قایق ران مالاگاسی
و شب هنگام در جزیره ی شنی سرگردان در پهنه وسیع رود “سیری بینا” اطراق می کردم
در زیر نور ماه کامل به خواب می رفتم
و هر صبح با نوازش رطوبت نسیم سحرگاه بیدار می شدم
تا نظاره گر تغییر رنگ آسمان از صورمه ای به بنفش باشم
من به سفری آمدم برای سیاحت و دیدن نادیده ها
اما در ناکجا آباد دنیا سیاحت درونم آغاز شد

ادامه مطلب …