آرشیو ‘سفرنامه ها’

سفرنامه کوبا

سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶

کوبا از آن کشورهایی بود که از خیلی وقت پیش به آن فکر می‌کردم اما جز یک تاریخچه مختصر از انقلاب آن، چیز بیشتری نمی‌دانستم. برایم جالب بود کشوری که منابع چندانی ندارد، چگونه ۶۰ سال در مقابل انواع تحریم‌ها مقاومت کرده است. از آنجا که مطمئن نبودم بتوانم ویزای آن را بگیرم، بنابراین وقت چندانی برای بررسی آن نگذاشتم و تصمیم گرفتم که اگر گرفتن ویزای آن از مکزیک امکان‌پذیر شد، سپس به رفتن به آن فکر کنم.

ویزای کوبا :

روز اولی که به مکزیکوسیتی رسیدیم پس از تحویل اتاق راهی سفارت کوبا شدیم. دربان یک برگه داد و گفت در شعبه بانکی واقع در ۷۰۰ متری سفارت باید مبلغ ۱۲۶۵ پزو که حدود ۷۰ دلار می‌شد واریز کنیم. پس از واریز به سفارت برگشتیم. خانمی خوشرو پشت باجه گفت برای صدور ویزا رزرو بلیت و اقامت را به همراه یک فرم پرشده بدهیم. مجبور شدیم به هتل برگردیم تا با لپ تاب یک بلیت رزرو کنم و همچنین یک رزرو اقامت آماده کنم.
پس از چند ساعت گشت زدن به هتل بازگشتیم. رزرو بلیت کار پیچیده ای نبود اما در هیچ یک از سایت‌های رزرو اقامت، اجازه گرفتن هتل در کوبا را ‌نمیداد.
ساعت‌ها تلاش من نتیجه نداد و در نهایت با فتوشاپ یک رزرو جعلی درست کردم و با چشمانی خسته خوابیدم.
صبح پس از پرینت رزرو ‌بلیت و رزرو اقامت راهی سفارت کوبا شدیم.
یک فرم به ما دادند که آنرا پر ‌کنیم. فرم پر شده به همراه رزرو بلیت رفت و برگشت را دادم و رزرو اقامت ‌را ندادم. خانمی که مسئول مدارک بود به من گفت ‌فقط یک آدرس هتل در فرم بنویسم و به چیز دیگری نیاز نیست. ده دقیقه بعد هم یک برگه به ما دادند که حکم ویزای کوبا بود. خوشحال و خندان بیرون آمدیم و به یک آژانس مسافرتی رفتیم که یک پرواز به شهر Cancun واقع در ساحل شرقی مکزیک و سپس رفت و برگشت به هاوانا را از همان شهر بخریم.
گزینه‌های زیادی را بررسی کردم و بهترین حالت این بود که همان روز عصر به سمت کنکون پرواز کنیم و ۵ روز بعد هم به سمت کوبا. سپس برگردیم و دیدن بقیه جاذبه‌های مکزیک را به بعد از بازگشت از کوبا موکول کنیم.
در نهایت بلیت مکزیکوسیتی به کنکون حدود ۱۴۰ دلار شد و بلیت رفت و برگشت هاوانا ۲۵۰ دلار.
به هتل بازگشتیم و سریعاً چک اوت کردیم و راهی فرودگاه شدیم.

ادامه مطلب …

سفرنامه مکزیک

یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

طبق روال اکثر مواقع که پس از اجرای یک تور به سفر شخصی می روم، اینبار هم پس از اجرای تور برزیل و تور پرو، تصمیم گرفتم تا عمر سفر را دراز کنم و از مکزیک و کوبا بازدید کنم که در این سفر ۳ نفر از همسفران قبلی نیز همراهی ام کردند. برای اخذ ویزای مکزیک حضوری به درب سفارت رفتم و آنجا یک برگه زده بودند که بر روی آن یک آدرس ایمیل بود که میبایست به آن آدرس ایمیل زده و درخواست را مستقیماً ارسال می کردیم. همانروز ایمیل را فرستادم و یک هفته بعد جواب داده شد که به گواهی شغلی، ترجمه شناسنامه، سند ملکی، پرینت ۶ ماهه بانکی برای اخذ ویزا نیاز است. سریعاً جواب دادم که مدارک را تهیه می کنیم و لطفاً وقت سفارت را اعلام کنید. یک هفته بعد ایمیل جدیدی برایم آمد که وقت سفارت تعیین شده بود. من دیگر پاسخی ندادم اما هفته بعد ایمیل دیگری آمد که چون وقت سفارت را تایید نکرده ام کنسل شده است و مجدداً سه هفته دیگر ایمیل زدن ها ادامه پیدا کرد تا در نهایت وقت سفارت جدیدی داده شد. همه افراد باید شخصاً به مصاحبه بروند و در خود سفارت از شما عکس گرفته می شود. خانمی که مصاحبه می کرد سوالات بسیار زیادی پرسید که بعضاً هیچ ربطی به او نداشت و اگر عطش سفر و ترس برهم خوردن رویای سفرم به مکزیک نبود، جمله ای نثارش می کردم و خارج می شدم. به هر روی ۱۰ روز بعد ویزای هر ۴ نفر ما صادر شد و سفر کم کم شکل گرفت. از ایران فقط بلیت رفتن به برزیل و از برزیل به پرو را خریده بودیم و خرید بلیت پرو به مکزیک را به بعد موکول کردیم.

مختصری درباره مکزیک: کشور مکزیک با وسعتی حدود ۱/۹۷۲/۵۵۰۰ کیلومتر مربع (۱۷% بزرگتر از ایران) سیزدهمین کشور دنیا از نظر وسعت و با حدود ۱۲۰ میلیون نفر جمعیت، یازدهمین کشور پرجمعیت دنیاست. مردم این کشور به زبان اسپانیولی صحبت می کنند و دین اکثر آنها مسیحیت است که از این بین پیروان کاتولیک با ۸۲/۷% در اکثریت هستند. از نظر سیاسی این کشور فدرال است و مکزیکوسیتی با بیش از ۲۱ میلیون نفر پایتخت و بزرگترین شهر مکزیک است. این کشور مهد تمدن های متعددی مانند Olmec ، Tultec ،  Teotihuacan ، Teotihuacan ، Zapotec ، Maya و  Aztec در آمریکای مرکزی بوده است. در سال ۱۵۱۹ تمدن های بومی مکزیک مورد حمله اسپانیایی ها قرار گرفت و با شکست تمدن تئوتیهوآکان، در سال ۱۵۲۱ پادشاه اسپانیا این کشور را به زمره مستعمرات خود اضافه کرد. پس از سه قرن در سالهای ۱۸۱۰ تا ۱۸۲۱ جنگهای استقلال در گرفت تا اینکه این کشور از اسپانیا جدا شد. از نظر جغرافیایی این کشور کوهستانی است و در قسمتهای شمالی خشک و در سایر قسمتها سرسبز است. تنها قسمت کم ارتفاع و پست آن یوکاتان و کینتانارو واقع در شرق است. ار نظر اقتصادی این کشور بسیار قدرتمند است و یازدهمین اقتصاد دنیا را دارد که بخشی از آن به واسطه تولید نفت و بخش دیگر به واسطه توافق های تجاری با آمریکاست. نرخ بیکاری و تورم در این کشور پایین است و صادرات غیز نفتی آن عمدتاً نقره، میوه و سبزیجات، پنبه و قهوه را شامل می شود.

ادامه مطلب …

سفرنامه اندونزی، به دنبال اژدهای کومودو

یکشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۵

یکماه بود که تصمیم داشتم بعد از تور آفریقا به میانمار بروم. به محض رسیدن به ایران، برای ویزای تایلند اقدام کردم زیرا ورود باید از طریق تایلند صورت می‌گرفت و سپس از آنجا برای ویزای میانمار اقدام می‌کردم. ۶ روز بعد که ویزا آماده شد متوجه شدم که ویزا برخلاف آنچه گفته بودم، سینگل است و عملاً نمیتوانستم از میانمار به تایلند برگشته و سپس به ایران بیایم. اکثر کشورهای اطراف تایلند را دیده بودم و تصمیم گرفتم اندونزی را انتخاب کنم و سراغ رویای قدیمی دیگری به اسم اژدهای کومودو بروم. سریعاً پروازها را چک کردم و با دوستم که تخصص زیادی در ویزا گرفتن دارد، شرایط ویزای اندونزی را چک کردم. نیم روزه با یک پرینت بانکی که ده میلیون موجودی داشته باشد و دو قطعه عکس ویزا صادر شد و همان روز تمام پروازها که شامل رفت به بانکوک، بانکوک به بالی و جاکارتا به تهران بود را به مبلغ ۲.۱۰۰.۰۰۰ تومان خریدم. هتل دو شب اول در بالی را هم از سایت بوکینگ رزرو کردم. هتل ۴ ستاره در منطقه ای بسیار خوب به قیمت ۵۵ دلار برای دو شب!!! یک روز تا پرواز مانده همه چیز انجام شد. فقط مانده بود کمی کسب اطلاعات از اندونزی که خوشبختانه همان‌روز با حسین عبداللهی (ویکی‌پدیا در حوزه جهانگردی) قرار داشتم.

مختصری در مورد اندونزی: جمهوری اندونزی در جنوب شرقی آسیا و شمال غرب اقیانوسیه قرار دارد. این کشور از ۱۷۵۰۸ جزیره تشکیل شده که  بزرگترین کشور جزیره‌ای دنیاست. با جمعیت ۲۶۰ میلیون نفر که ۸۶ درصد آن را مسلمانان تشکیل میدهند، چهارمین کشور پر جمعیت دنیاست. جمعیت اصلی در منطقه جاوه که غرب این کشور قرار دارد زندگی می‌کنند و جاکارتا پایتخت اندونزی نیز در همان محدوده است. مردم آن به بیش از ۷۰۰ زبان صحبت می‌کنند اما زبان رسمی اندونزیایی است. از سال ۱۶۰۲ میلادی تحت استعمار آلمان و هلند بودند و در نهایت در سال ۱۹۴۵ از هلند اعلام استقلال کردند. شانزدهمین اقتصاد دنیاست و بیشترین صادرات آن ذغال، روغن پالم، نفت و مشتقات آن بوده‌اند. پس از برزیل، دومین تنوع زیستی بزرگ کره زمین در این کشور قرار دارد. همچنین حدود ۲۰% کل سواحل مرجانی دنیا در این کشور قرار دارد و بیش از ۳۵۰۰ گونه موجود دریایی در آن قابل مشاهده است. برای مقایسه کافیست بدانید که در Great Barrier Reef استرالیا این عدد ۱۵۰۰ گونه است. این تنوع زیستی فوق‌العاده، اندونزی را به بهشتی برای علاقمندان حیات وحش خشکی و دریا تبدیل کرده است. همچنین کوه‌های آتشفشانی بعضاً فعال و جنگل‌های انبوه آن مقصد خوبی برای ماجراجویان جوان بشمار می‌رود. از نظر آثار تاریخی و باستانی هم‌ این کشور غنی است و تعدادی از اماکن فهرست شده در میراث جهانی در جاکارتا و جزیره بالی واقع هستند. از اینرو این کشور‌ می‌تواند پذیرای طیف وسیعی از گردشگران از سراسر دنیا باشد.

ادامه مطلب …

گزارش صعود قله دماوند

چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۹۵

با وجودی که علاقه چندانی به کوهنوردی نداشتم اما سالها بود که آرزو داشتم دماوند را به عنوان بلندترین نقطه ایران و نیز سمبلی از عظمت و شکوه کشورم فتح کنم. همیشه با دیدن این قله از دور به اینهمه شکوه و زیبایی غبطه می خوردم و رویای صعود آنرا در سر می پروراندم.

از آنجا که کوهنورد نبودم  و دانش فنی و تجهیزات لازم برای رسیدن به این هدف را نیز نداشتم، لازم بود با یک گروه با تجربه همراه شوم و هر سال به دلایلی این امر محقق نمی شد. امسال بر خلاف چند سال قبل، مرداد را ایران بودم و بر حسب اتفاق یکی از دوستان قدیمی ام (آقای شاهرخ ساسان) برنامه صعود دماوند را برنامه‌ریزی کرده بود و قبول کرد که من نیز همراه گروه آنها برای صعود راهی شوم. برنامه آنها صعود از ضلع شمال شرقی بود که این مسیر نسبتا سخت تر اما بکرتر و زیباتر است. همچنین ایشان یکسری از لوازم مانند کیسه خواب دمای زیر صفر و کلاه طوفان را که من نداشتم برایم آوردند.

اطلاعات کلی در مورد دماوند:
کوه دماوند با ارتفاع ۵۶۱۰ متر بلندترین قله آتشفشانی قاره آسیا و دومین قله بلند خاورمیانه بشمار می آید. ارتفاع نسبی قله دماوند که با اندازه‌گیری ارتفاع قلّه نسبت به پست‌ترین درّهٔ بین این قله و نزدیکترین قلّهٔ مرتفع‌اطراف آن تعیین می‌شود، ۴۶۶۱ متر محاسبه شده است و بدین ترتیب دماوند در ردهٔ دوازدهم بلندترین قلّه‌های دنیا از نظر ارتفاع نسبی قرار گرفته است.
دماوند کوه آتشفشانی نسبتاً جوانی است و در دوره چهارم زمین شناسی به نام هولوسین شکل گرفته است. این آتشفشان خفته، نیمه فعال است و آخرین فوران آن مربوط به ۳۸۵۰۰ سال پیش می شود، هرچند که هنوز امکان فعال شدن آن وجود دارد.
اولین کسی که ادعای صعود دماوند را داشته ابودلف خزرجی در سال ۲۹۲ هجری است و اولین اروپایی نیز توماس هربرت انگلیسی است که در سال ۱۶۲۷ میلادی بر بام ایران پای گذاشته است.
روز ۱۳ تیرماه همزمان با جشن تیرگان روز ملی دماوند نامیده شده و مراسمی بدین مضمون در روستای رینه از توابع شهرستان لاریجان برگزار می شود.

روز اول: روستای ناندل
ساعت ۱۷ روز سه شنبه ۱۲ مرداد گروه ۸ نفره ما راهی روستای ناندل شد و شب را در منزل آقای سید موسوی که از همنوردان ما بودند اقامت کردیم. قرار بود صبح زود یک وانت نیسان مارا به گوسفندسرا برساند و از آنجا صعود شروع شود. از ساعت ۱۰ شب باران شدیدی آغاز شد.

روز دوم: اقامت اجباری در ناندل
باران تا صبح باران به باریدن ادامه داد و گروه با توجه به اطلاعات هواشناسی سایت mountain-forecast.com  تصمیم گرفت که صعود را یک روز به عقب بیاندازد. ساعت ۷ صبح هوا باز شد و پس از صبحانه به سمت مسیر کوهستاتی دلارستاق شروع به پیمایش کردیم. تا ارتفاع حدود ۳۰۰۰ متر یعنی ۸۰۰ متر بالاتر از روستاصعود کردیم تا کمی هم‌هوایی انجام داده باشیم و بدن‌هایمان را هم آماده کرده باشیم و سپس برای نهار به ناندل بازگشتیم. متاسفانه در راه بازگشت یکی از افراد گروه زمین خورد و بخاطر آسیب دیدگی زانو تصمیم گرفت که روز بعد با ما صعود نکند و به تهران بازگردد.

روز سوم: آغاز صعود

پنجشنبه ۱۴ مرداد ساعت ۵ صبح بیدار شدیم. با یک دوربین چشمی آقای ساسان مسیر صعود ما را به من نشان داد. نیم ساعت بعد یک وانت نیسان دنبال ما آمد و پس از چهل دقیقه به یک گوسفندسرا رسیدیم که در ارتفاع ۲۹۳۰ متری قرار داشت. وانت بابت رساندن و سپس برگشت ما چند روز پس از آن  ۱۵۰۰۰۰ تومان دریافت کرد.

در گوسفندسرا توقف کوتاهی کردیم تا بارهایمان را تحویل قاطرچی‌ها بدهیم و سپس ساعت ۷:۱۵ صبح به آرامی راه افتادیم. نرخ حمل هر کوله تا پناهگاه تخت فریدون ۵۰۰۰۰ تومان بود.
سه ساعت بعد به یک منطقه نسبتاً مسطح رسیدیم که یک ‌چشمه آب داشت. یک ساعتی استراحت کردیم، صبحانه خوبی متشکل از خرما، عسل، پنیر و گوجه و خیار خوردیم و پس از پر کردن ظرف‌های آب راهی شدیم.

این قسمت از مسیر شیب بیشتری داشت و پیمایش آرام‌تر صورت می‌گرفت. دو ساعت طول کشید تا به پناهگاه تخت فریدون در ارتفاع ۴۴۰۰ برسیم. پناهگاه طبق معمول پر بود و بیش از ۲۰ چادر هم اطراف آن زده بودند. همچنین بخاطر زباله زیادی که جلوی درب پناهگاه روی هم ریخته شده بود، بوی بدی در محیط پیچیده بود. از کوهنوردان اصلاً انتظار چنین بی مسئولیتی را نداشتم.
کمی پایین‌تر در ارتفاع ۴۳۶۰ شرکت اسپیلت یک کمپ دائمی تاسیس کرده بود که هر چند بسیار ساده و محقر بود اما در آن مکان و شرایط کار بسیار ‌ارزشمندی بود. در محوطه پشت کمپ اسپیلت که نسبتاً صاف و خلوت بود چادرهایمان را برپا کردیم.
برای اولین بار بود که به ارتفاع بالای ۴۰۰۰ متر می‌آمدم. سر درد داشتم و به محض برپا کردن چادرم وارد آن شدم و عمیق خوابیدم.
ساعت ۶ بعدازظهر با سر و صدای گروه بیدار شدم. بارش برف شروع شده بود. تصور بارش برف در مردادماه برایم سخت بود. سریعاً کفش‌‌هایم را داخل چادر آوردم و لباس گرم پوشیدم. نیم ساعت بعد بارش تمام شد و همه از چادرها بیرون آمدیم. منظره پیش رو شوکه کننده بود. به طرز عجیبی همه‌چیز شفاف بود. ابرها پراکنده شده بود و نور خورشید به زیبایی هرچه تمامتر بر محیط کوهستان تابیده بود. مست از این‌همه زیبایی شده بودم. نمیدانم خواب بعدازظهر بود و یا زیبایی این منظره که سر درد من را پایان داد.

قرار شد با توجه به پیش‌بینی‌های هواشناسی که بعدازظهر روز بعد را بارش برف و باران پیش‌بینی کرده بود، صعود نکنیم و فقط برای هم‌هوایی تا ارتفاع ۵۰۰۰ متر بالا برویم و سپس برگردیم. شام سبکی خوردیم و خوابیدیم.

روز چهارم: یک صعود تمرینی
ساعت ۵ صبح بیدار شدیم و پس از خوردن یک لیوان دمنوش گیاهی راهی شدیم. باد شدیدی می‌وزید که پیمایش را سخت می‌کرد. پیمایش کمی سخت بود و بخوبی کمبود اکسیژن را احساس می‌کردم. برای من که یکماه قبل را در ارتفاع نزدیک به صفر در آفریقا بودم، پیاده روی در آن ارتفاع کار راحتی نبود. کمی سردرد داشتم و ضربان قلبم مانند ضربه چکشی به شقیقه هایم فشار می آورد.

در حدود ساعت ۹ صبح به ارتفاع ۴۹۵۰ متری رسیدیم. هوا ابری شده بود و احتمال بارش وجود داشت. آقای ساسان دستور توقف داد و یکساعتی نشستیم و کمی غذا خوردیم و سپس راهی بازگشت به کمپ شدیم. با کاهش ارتفاع و بازگشت به کمپ سردردم متوقف شد.
نهار خیلی مختصر و شامل یه سوپ رقیق بود که اصلا سیرم نکرد. به چادرم رفتم و خوابیدم.
در طول ساعات میانی روز دما بین ۵ تا ۸ درجه سانتیگراد بود و با غروب آفتاب تا ۳- کاهش پیدا می‌کرد. غروب از خواب بیدار شدم. بدنم به ارتفاع عادت کرده بود و احساس سرخوشی خوبی داشتم. آقای ساسان مقداری میوه شامل سیب و نارنگی به من دادند که بسیار چسبید. فکر میکنم بدنم به شدت به ویتامین نیاز داشت. از مناظر زیبای اطراف کمی عکاسی کردم تا هوا کم کم تاریک شد.

طبق برنامه ریزی آقای ساسان، قرار شد روز بعد ساعت ۳ صبح بیدار شده و تا ساعت ۳:۳۰ راهی شویم.
با آقای ساسان مطرح کردم که تمایل دارم از مسیر جنوبی پایین بروم و ایشان هم موافقت کردند که وسایل کمپینگ من را با قاطر به پایین بیاورند و قبول زحمت کردند که در نهایت تهران از ایشان تحویل بگیرم. یکی دیگر از همنوردان که جوان ترین عضو گروه بود نیز اعلام کرد که حاضر به همراهی من است.
مقدار مختصری نودل خوردیم و ساعت ۹ شب خوابیدیم.

روز پنجم: حمله به قله
طبق برنامه ساعت ۳:۳۰ صبح راه افتادیم. بخاطر یکی از افراد گروه که کند راه می‌رفت، پیش روی بسیار آهسته صورت می‌گرفت. حدود ساعت ۷:۳۰ صبح به ارتفاع ۵۰۰۰ متر رسیدیم. کمی نگران سرعت کند پیاده روی بودم. به شدت گرسنه‌ام بود و انرژی‌ام تحلیل رفته بود. چندان مشکلی با ارتفاع نداشتم اما شام مختصر شب قبل و نخوردن صبحانه باعث شد که از ارتفاع ۵۲۰۰ به بعد دیگر ‌انرژی‌ای برایم باقی نماند. هر ۲۰۰ متر که صعود می‌کردم باید توقف می‌کردم تا تجدید قوا کنم به طوری که من و دو نفر دیگر از گروه نیم ساعتی از گروه عقب افتادیم. به یک یخچال بسیار زیبا و البته خطرناک به اسم دوبیسل رسیدیم که باید از روی آن تراورس می‌کردیم.

شیب مسیر دائما در حال افزایش بود و انرژی بیشتری را طلب می‌کرد و من دائما ضعیف‌تر. بارها به خودم گفتم چه اشتباهی کردم مواد غذایی برنداشتم طبق رژیم غذایی گروه عمل کردم. در ارتفاع ۵۵۰۰ دیگر رمقی برای ادامه نمانده بود. نیم ساعتی دراز کشیدم و به دو نفر دیگر‌گفتم که معطل من نشوند.
به هیچ وجه فکر برگشت را نمی‌توانستم به خودم راه بدهم. فقط فکر میکردم چگونه با این گرسنگی و انرژی تحلیل رفته ادامه بدهم.

تمام قوایم را جمع کردم و ۱۰۰ متر دیگر بالا رفتم. تا قله ۷۰ متر بیشتر نمانده بود اما انرژی هم دیگر نمانده بود. دوباره بر روط برف‌ها دراز کشیدم.
صدایی از دور شنیدم. آقای ساسان برگشته بود دنبالم. حالم را پرسید و گفت سر درد و تهوع نداری؟ گفتم خوبم فقط به شدت گرسنه‌ام. کمی چای در فلاسک داشت که به همراه یک شکلات به من داد. از همان گلویم جریان انرژی به بدنم را احساس کردم. احساس کردم تمام ملکول‌های شکلات جذب بدنم شد. به دنبال آقای ساسان راه افتادم و دقایق بعد بر روی قله بودم.
ایستادن بر بام ایران حس عجیبی بود. شاید اگر به این سختی به آن سعود ‌نمی‌کردم اینقدر آن لحظه برایم خاص نبود. ربع ساعتی هیچ چیزی نمی‌شنیدم. فقط چشمانم کاسه قله را میدید و دیگر هیچ. به نظرم مرتفع‌ترین نقطه قله در قسمت غربی آن قرار داشت.
کمی بعد همنوردان را دیدم که دور هم گرد آمده‌اند. من هم ملحق شدم تا عکس یادگاری بگیریم. نیم ساعتی بر روی قله ماندیم و سپس دوستان خداحافظی کردند تا از همان مسیر شمال شرقی بازگردند و ما هم از ضلع جنوبی راهی بازگشت شدیم.

حدود ۵۰ متر که از قله پایین آمدیم به دهانه گوگردی نزدیک شدیم و گاز سولفور به شدت خارج می شد. باید مسیری حدود ۱۰۰ متر را از درون گازها طی می کردم. کمی نفس گیری کردم و سپس با سرعت شروع به دویدن کردم. پیش از آنکه نیاز به تنفس دوباره داشته باشم از محوطه گازها خارج شده بودم. مسیر فرود مشخص نبود زیرا همه جا جای پا بود. تعداد کوهنورانی که در این مسیر بودند ده ها برابر مسیر شمال شرقی بود. بیشتر از روی شن اسکی ها پایین آمدیم و سرعت فرود به طرز قابل توجهی بالا بود به طوری که ۳ ساعت بعد در پناهگاهی ملقب به بارگاه سوم در ارتفاع ۴۴۰۰ متر بودیم.

در مسیر بیش از ۱۰۰ نفر گردشگر خارجی دیدم. پناهگاه پر از آدم بود و البته تعداد خارجی ها هم دست کمی از ایرانی ها نداشت. ابن همه استقبال خارجی ها از این قله را اصلا انتظار نداشتم. وضعیت سرویس بهداشتی پناهگاه افتضاح بود. در همان روز یک مورد سرقت از وسایل یک خارج هم اتفاق افتاده بود. حتی بر روی زمین پناهگاه هم جای کافی برای خواب به سختی پیدا می شد. هزینه خوابیدن بر روی زمین برای هر ایرانی ۷۰۰۰ تومان. یک فروشگاه هم داخل پناهگاه وجود داشت که حکایت یخ فروش جلوی درب جهنم را داشت. فروشندگانش دو افغانی بودند که برخورد خوبی با مشتریان نداشتند. با یک گروه اطریشی خیلی دوست داشتنی آشنا شدیم که کنار ما کیسه خواب هایشان را گذاشته بودند. نهار را که شامل کنسرو مرغ بود خوردم و خوابیدم. حدود ساعت ۹ شب بیدار شدم. سر درد دوباره سراغم آمده بود. فکر می کنم بخاطر کاهش ارتفاع سریع بود. به شدت هم احساس تشنگی داشتم. حدود یک بطری آب خوردم و تلاش کردم مجدداً بخوابم.

دائماً در دهنم این مسئله می گذشت که اگر چنین کوهی در کشورهای دیگر بود چه ها که با آن نمی کردند. با کلیمانجارو که تنها ۳۰۰ متر از دماوند بلندتر است مقایسه می کردم و به یاد می آوردم که هزینه صعود کلیمانجارو ۱۲۰۰ دلار بود و اینجا فقط ۱۵۰ هزار تومان بابت الاغ و قاطر. به شخصه حاضر بوم که برای این صعود تا یک میلیون بپردازم اما اگر خدمات خوب دریافت می کردم. خارجی ها که مسلماً خیلی بیشتر. تعجب می کردم چرا جایی که اینهمه پتانسیل بالفعل دارد تا بحال کسی نیامده یک اقامتگاه خوب بسازد و یا چرا دولت اجازه چنین کاری را نداده. چرا این حجم تاسف بار زباله را در جایی که به عنوان اثر طبیعی ملی ایران از آن ذکر می شود باید به چشم بخورد. هجوم این همه این افکار ناراحت کننده نمی گذاشتبه ادامه خوابم بپردازم. حدود ۱۲ شب بالاخره خوابیدم.

روز ششم: بازگشت

ساعت ۴ صبح با سر و صدای زیادی بیدار شدم. یک راهنمای ایرانی که گروه کوهنوردی حدود ۲۰ نفره روس را سرپرستی می کرد و از حداقل شعور متصور برای یک انسان برخوردار بود تقریباً همه افراد خوابیده در سالن را بیدار کرد تا جا باز کند و گروهش صبحانه بخورند. رفتار زشت او واکنش تند برخی از کوهنوردانی که می خواستند بیشتر بخوابند را در پی داشت و مشاجره بالا گرفت. باز بر حال وضعیت توریسم کشورم تاسف خوردم، دستم را روی گوشم گذاشتم و خوابیدم.

ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و اندک مواد غذایی باقیمانده را خوردیم و راهی برگشت شدیم. مسافت تا پایین خیلی کم بود. کمی که از بارگاه به سمت پایین راه افتادیم آنتن گوشی و اینترنت آن وصل شد. بعد از ۴ روز دوری از اینترنت، دیدن ۹۴ پیام دریافت شده در تلگرام چیز غریبی نبود. حدود یک ساعت و نیم مسیر سبک کوه پیمایی تا گوسفندسرا را پیمودیم. تغییر دما از زیر صفر در روز قبل به بیش از ۳۵ درجه اتفاق منحصر به فردی برایم بود. به شدت تشنه ام شده بود و به محض رسیدن به گوسفندسرا دو شیشه دلستر خنک خریدم و نوشیدم.

یک لندرور گرفتیم که نفری ۱۵ تومان می گرفت تا ما را به پایین جاده برساند. دو نفر دیگر هم در لندرور همراه ما بودند. بر خلاف ما آنها برای چندمین بار بود که قله را فتح کرده بودند. وقتی به پارکینگ رسیدیم یکی از همراهان ماشین لندرور قبول زحمت کردند و ما را تا سر جاده اصلی آوردند و از آنجا هم یک ساعتی طول کشید تا بالاخره توانستیم به روش هیچ هایک سوار یک خاور شده و راهی برگشت شویم.

وقتی به تهران رسیدم فقط به این فکر می کرم که یکی دیگر از رویاهایم را محقق کردم و از لیست آرزوهایم یک مورد کم شد.

سفرنامه زیمبابوه

چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۵

زیمبابوه را هم ‌مانند بسیاری کشورهای دیگر که کوله به دوشی بازدید کردم، بدون برنامه و ذهنیت قبلی رفتم. پس از ۲۵ روز که کنیا بودم و راهنمای دو تور پشت سرهم را بر عهده داشتم تصمیم گرفتم طبق معمول کمی بیشتر بمانم و یکی دیگر از کشورهای محدوده شرق آفریقا را ببینم. سه نفر دیگر از دوستانم که در تور کنیا حضور داشتند و نیز دوستی دیگر که سالها پیش برای کار به کنیا آمده بود و ساکن شده بود نیز اعلام آمادگی کردند که همراهی کنند.
یک پرواز ارزان فست جت (ایرلاین تانزانیایی) پیدا کردم که به هراره پایتخت زیمبابوه میرفت و سپس پرواز برگشت که از هراره به دارالسلام بر می‌گشت را خریدیم و راهی زیمبابوه شدیم.
خیلی دوست داشتم کشوری را که رئیس جمهور ۹۴ ساله آن رابرت موگابه، ۳۶ سال بر مسند حکومت است و ضعیف ترین پول دنیا را داشته ببینم. تصویرم از این کشور ویرانه‌ای بود که بازیچه دست دیکتاتوری روانی است.

مختصری درباره زیمبابوه:

کشور زیمبابوه با وسعت حدود ۳۹۰۷۵۷ کیلومتر مربع و جمعیت حدود ۱۳ میلیون نفر در محدوده جنوب آفریقا و هم مرز کشورهای موزامبیک، زامبیا، بتسوانا و آفریقای جنوبی قرار دارد.

کشور زیمبابوه با وسعت حدود ۳۹۰۷۵۷ کیلومتر مربع و جمعیت حدود ۱۳/۳ میلیون نفر در محدوده جنوب آفریقا و هم مرز کشورهای موزامبیک، زامبیا، بوتسوانا و آفریقای جنوبی قرار دارد.

این کشور از اوایل قرن نوزدهم تحت استعمار انگلستان بود تا اینکه بالاخره در سال ۱۹۷۰ رسما جمهوری زیمبابوه اعلام استقلال کرد و رابرت موگابه که تلاش زیادی برای استقلال کرده بود به ریاست جمهوری رسید.

پس از دخالت نظامی موگابه در جنگ کنگو که منجر به سلب مالکیت سفیدپوستان از زمین‌های کشاورزی و همچنین بیرون راندن کشاورزان انگلیسی از این کشور شد، زیمبابوه تحت تحریم‌های اقتصادی بین‌المللی قرار گرفت به طوری که با تورم صدهزار درصدی روبرو شد و نرخ بیکاری در این کشور به ۸۰ درصد رسید. کار به جایی رسید که طی دو سال دولت زیمبابوه ۲۲ صفر از واحد پول کشور حذف کرد اما باز هم ارزش پولداین کشور در حال سقوط بود و در نهایت در سال ۲۰۰۹ وزیر اقتصاد واحد پول این کشور را حذف کرد و استفاده از دلار آمریکا، پوند انگلیس، رند آفریقای جنوبی و چند ارز دیگر را در معاملات تجاری آزاد اعلام کردند.

۶۸ درصد مردم زیمبابوه زیر خط فقر هستند و میانگین طول عمر رقم وحشتناک ۳۵ سال است.

در حال حاضر کشاورزی درآمد اصلی این کشور به شمار می‌آید و عمده محصولات این کشور شامل تنباکو، پنبه، نیشکر، گندم و ذرت است.

سفرنامه زیمبابوه و آبشار ویکتوریا

روز اول: رسیدن به زیمبابوه با مکافات فراوان

ظاهراً قرار نبود به راحتی وارد زیمبابوه شوم. حدود ظهر از دفتر فست جت با من تماس گرفتند و اعلام کردند که پرواز به هراره کنسل شده و ما می‌بایست با ایرلاین دیگری ابتدا به دارالسلام و سپس به هراره برویم.
سه ساعت قبل پرواز به ترمینال ۲ فرودگاه نایروبی رفتیم و نماینده دفتر فست جت گفت که باید به ترمینال ۱ برویم و با ایرلاین Precision پرواز کنیم. به سمت ترمینال یک بازگشتیم و وارد صف کانتر پرواز شدیم.
مسئول کانتر گفت که بلیت شما از ایرلاین دیگری است و نمی توانم به شما کارت پرواز بدهم. بروید مجدداً به ترمینال ۲ و درخواست کنید که بلیت قبلی فسخ و بلیت جدید صادر شود. بالاخره پس از کلی جر و بحث با دفتر ایرلاین تماس گرفت و آنها اسامی ما را در لیست پرواز قرار دادند و توانستیم به موقع خودمان را به اتوبوسی که به سمت هواپیما میرفت برسانیم. هواپیما ملخی بود و صندلی من ردیف ۵ و دقیقاً کنار ملخ هواپیما با آن صدای هولناکش بود.
یک ساعت بعد دارالسلام در تانزانیا بودیم. بجای سالن ترانزیت یک راهرو تنگ داشت که پس از بررسی پاسپورت‌های ما و بلیت بازگشت‌مان، ما را به سالنی بردند‌ که کارت پرواز صادر می‌شد. در ذهنم گفتم با توجه به شلختگی این فرودگاه بعید است چمدان ما را اتوماتیک به هراره بفرستند. از مسئول‌کانتر سوال‌ کردم که چمدان ما کجاست؟
کمی فکر کرد و بعد به همکارش گفت که ما را راهنمایی کند تا چمدان هایمان را پیدا کنیم. کلی راهرو پیچ تاب دار را پیمودیم تا در نهایت در سالنی از بین تعدادی چمدان، چمدان‌هایمان را جدا کردیم و ساعت ۱۱:۳۰ شب راهی هراره شدیم. اما داستان به اینجا ختم نشد.
نیمه شب در هواپیما خواب بودم که ‌همسفران صدایم کردند که رسیده‌ایم. از هواپیما پیاده شدیم و در صف ویزا ایستادیم. مامور ویزا وقتی پاسپورت ما را دید شوکه شد و گفت شما باید از قبل ویزا می‌گرفتید و حق ورود ندارید. من هم اصرار که دوستم چند ماه پیش آمده و مشکلی نبوده. با همکارش صحبت کرد که این افراد را با اولین هواپیما باید برگردانیم و بحث‌های من برای متقاعد کردن او برای اینکه ایرلاین نباید سوار می‌کرده نتیجه نداد.
ناگهان فردی که اسم من را روی کاغذی نوشته بود سمتم آمد و گفت چرا شما از هواپیما پیاده شده‌اید؟ اینجا زامبیا است. شما باید زیمبابوه پیاده می‌شدید.
خنده‌ام گرفت. یک ایستگاه زودتر پیاده شده بودیم.
نگاه چپ‌چپ مسافران معطل در هواپیما جلوی ادامه خندیدنمان را گرفت. هنوز یک ساعتی تا زیمبابوه ‌راه بود.

روز دوم: هراره یک شهر فراتر از انتظار
ساعت ۲:۳۰ صبح وارد فرودگاه هراره شدیم. مراحل صدور ویزا بسیار سریع و با پرداخت ۳۰ دلار به اتمام رسید و از فرودگاه‌ خارج شدیم. نیم ساعت تا شهر و خانه‌ای که اینترنتی رزرو گرفته بودم رفتیم. نیم ساعت هم جلوی درب ساختمان معطل شدیم تا مالک بیاید و به ما کلید بدهد. مالک خانمی میانسال، بسیار خوشرو و مهربان بود. بعداً متوجه شدم که خوشرویی و ادب ویژگی غالب مردم زیمبابوه است.
خانه‌ای تمیز که دو اتاق خواب داشت و به قیمت شبی ۱۱۵ دلار اجاره کرده بودیم.
سریعاً به خواب رفتیم.
صبح ساعت ۱۰ بیدار شدیم پس از صبحانه گشت شهرگردی را شروع کردیم. هراره بسیار فراتر از انتظارم بود. همه جا تمیز (در‌ مقایسه با دیگر شهرهای آفریقا و نه اروپا و آمریکا) مردم تمیز و خوش پوش، ساختمان‌های بلند با معماری زیبا، فضای سبز مناسب با درختانی که همه جا به گل نشسته بودند. گدا خیلی کم دیده می‌شد و اگر هم بود چندان سمج نبودند. البته این مرکز شهر بود و بعداً متوجه شدم که حومه شهر اصلاً امن نیست.

چیزی که برایم جالب بود این بود که در برخی مکان های خلوت عده ای با لباس های سفید بصورت گروهی عبادت می کردند و در کل چند روز حضور ما این عبادت کردن قطع نمی شد. آنها پیروان فرقه ای از دین مسحیت بودند که اسم آن یادم نیست.

به یک دفتر اطلاعات گردشگری رفتیم تا کمی اطلاعات بگیریم و ببینیم بهترین راه رسیدن به آبشار ویکتوریا چیست.
سه گزینه داشتیم:
۱- اجاره ماشین
۲- اتوبوس
۳- هواپیما
۴- قطار
همان ابتدا معلوم شد قطار لوکس خیلی وقت است که از کار افتاده و یک قطار ‌محلی نامناسب وجود دارد که از شهری در ۴۰۰ کیلومتری ما به آبشار می‌رود.

مسیر اتوبوسی هم ۱۴ ساعت بود و عملاً برای رفت و برگشت دو روز وقت ما را تلف می‌کرد.
ماشین گزینه خوبی بود اما اجاره آن از بلیت هواپیما گران‌تر تمام می‌شد و با توجه به راست فرمان بودن ماشین‌ها و عدم تجربه رانندگی‌ ما با ماشین فرمان راست، کمی ریسک بود.
بلیت هواپیما را به مبلغ ۲۳۰ دلار برای رفت و برگشت بود خریدیم. البته برای دو روز بعد چون فردای آن روز پروازی وجود نداشت.
سپس برای خرید سیم کارت رفتیم. طبق گفته اکثر مردم econet بهترین شرکت مخابراتی بود.
بقیه روز را به گشت در خیابان‌ها و پارک‌های داخل شهر و خرید مواد غذایی اختصاص دادیم.

روز سوم: وقت‌گذرانی در شهر
صبح یک ‌املت ایرانی درست کردیم و راهی گشت داخل شهر شدیم. یک کلیسای قدیمی داخل شهر دیده بودیم که کمی آنجا عکاسی کردیم. در کنار یک خیابان مردم بساط فروش صنایع دستی به پا کرده بودند که کارهای چوبی و سنگی بسیار زیبایی به قیمتی بسیار ارزان برای فروش گذاشته شده بود. اگر محدودیت بار نداشتم حسابی خرید می‌کردم.
از آنجا به یک پارک مصنوعی به نام woodland park که برای دیدن حیات وحش در حومه شهر ساخته بودند رفتیم. برای من که بهترین پارک‌های ملی دنیا را دیده بودم مسلماً چندان جذابیتی نداشت اما ورودی آن فقط ۵ دلار بود و باید به نحوی وقت را سپری می‌کردیم.
عصر به خانه برگشتیم و برای شام در حیاط با آجر منقل درست کردیم و بیکن و سوسیس کباب کردیم و خوردیم.

روز چهارم: پرواز به آبشار ویکتوریا
صبح زود راهی فرودگاه شدیم. دولت زیمبابوه از هر مسافر ۱۵ دلار در پرواز داخلی و ۵۰ دلار در پرواز خارجی مالیات  در فرودگاه دریافت می‌کند. ساعت ۱۰:۳۰ به آبشار ویکتوریا پرواز داشتیم و یک ساعت بعد رسیدیم. باند فرود مثل کوچه پس کوچه‌های جنوب شهر پر از چاله چوله بود و فرودگاه نیز بسیار محقر. فرودگاه ۲۰ دقیقه تا شهر فاصله داشت. به یک بک‌پکر کمپ به اسم Victoria Falls Backpackers رفتیم که فضای جالبی داشت و شبی ۱۶ دلار برای هر نفر هر شب. پس از گذاشتن وسایل سریعا راهی داخل شهر شدیم تا گشت‌ها و فعالیت‌های روزهای بعد را بررسی و برنامه‌ریزی کنیم.
مهمترین فعالیت‌ها شامل موارد زیر بود:
رفتینگ در رودخانه زامبزی ۱۳۰ دلار
بازدید نیم روزه آبشار ۳۰ دلار
بانجی ۱۱۱ متری روی رودخانه ۱۵۰ دلار
زیپ لاین و سوئینگ بر روی رودخانه هر کدام ۶۵ دلار
هلیکوپتر سواری ۱۵۰ دلار
فیل سواری ۱۵۰ دلار

تعدادی از جاذبه‌ها را باهم انتخاب کردیم که بتوانیم تخفیف خوبی بگیریم و به عنوان اولین ماجراجویی، رفتینگ را انتخاب کردیم.

روز پنجم: یک هیجان خیس
ساعت ۷:۳۰ یک ماشین جلوی محل اقامت آماده بود تا ما را به دفتر آژانس مجری رفتینگ ببرد. صبحانه مختصری آنجا خوردیم و پس از توضیحات اولیه و امضاء قرارداد راهی شدیم. نیم ساعت تا یک ‌پل بزرگ که بر رودخانه قرار داشت و زیمبابوه را به زامبیا متصل می‌کرد رفتیم. وسایل مانند کلاه و جلیقه نجات را پوشیدیم و از دره رودخانه که  حدود ۱۲۰ متر عمق داشت پایین آمدیم. در حاشیه رودخانه هم حدود ۱۵ دقیقه پیاده روی کردیم تا به محل سوار شدن قایق رفتینگ رسیدیم.

سوار قایق رفتینگ شدیم و طبق روال معمول توضیحات راهنمای قایق نیم ساعتی زمان گرفت و سپس راه افتادیم.
ما برنامه کامل یکروزه رفتینگ رودخانه زامبزی را گرفته بودیم که مجموعا ۲۸ کیلومتر بود و از ۱۹ تندآب با درجات ۳ تا ۵ عبور‌ می‌کرد و ۵ ساعت طول می‌کشید.
اسامی جالبی برای هرکدام از تندآب‌ها گذاشته بودند مانند: مشکل مضاعف، کاسه توالت شیطان، قبر مرد شجاع، ماشین لباس‌شویی، فراموشی و غیره.
همان تندآب اول و کروکودیل ۴ متری‌ که کمی بعد از آن بر روی سنگ کنار رودخانه آفتاب می‌گرفت نشان داد که هیجان این رودخانه چیزی کمتر از رود نیل در اوگاندا نیست.
در تندآب هفتم که کاسه توالت شیطان نام داشت اولین ‌تجربه پرت شدن ما در آب بود که همه ما را درهم کوبید اما هیجان انگیزترین آنها تندآب ۱۷ با نام مشکل مضاعف بود که من شاید حدود ۲۰ ثانیه زیر آب گیر کرده بودم و شدت جریان اجازه بالا آمدن نمیداد و اگر تمرکزم را از دست میدادم قطعا مانند بقیه مقدار زیادی آب می خوردم.

در نهایت پس از ۵ ساعت به آخر مسیر رسیدیم. حالا نوبت به یک کوهپیمایی سخت بود. حدود ۱۷۰ متر را با بدنی کوفته باید بالا میرفتیم تا در نهایت به نهار و نوشیدنی‌هایی که انتظارمان را‌ می‌کشید برسیم.
در آخر ساعت ۴ بعدازظهر در محل اقامت بودیم و دو ساعت بعد فیلم‌ها و عکس‌های آن روز را برایمان آوردند.
به هیچ‌وجه چهره پیام بنی‌هاشمی عزیز از جلوی چشمم پاک نمی‌شد. دائما با خودم می‌گفتم خطر این رودخانه چندین برابر هراز بود. چگونه می‌شود که ما این عزیز را اینگونه ناباورانه از دست دادیم اما اینجا کسی آسیب ندید.

روز ششم: منتهای آدرنالین
این روز را کلاً به فعالیت‌های هیجانی پل رودخانه زامبزی اختصاص دادیم. ساعت ۱۰ صبح راهی پل مرزی زیمبابوه و زامبیا شدیم که بر روی دره رودخانه زامبزی قرار داشت.

ارتفاع لبه پل تا رودخانه ۱۲۶ متر بود. ابتدا با زیپ لاین که به نوعی دست گرمی به شمار می‌آمد شروع کردیم.
حرکت بعدی یک بانجی ۱۱۱ متری بینهایت هیجان انگیز بود. دیدن منظره فوق‌العاده دره و رودخانه خروشان زیر پا جذابیت کار را دو چندان کرده بود. وزن کشی و پوشیدن هارنس کمی وقت گرفت و سپس برای پریدن به وسط پل رفتیم.
دیدن چنین ارتفاعی زیر پا هیجان پرش را دوچندان کرده بود.
کل زمان سقوط حدود ۶ ثانیه بود اما چنان آدرنالین در خون بالا میرود که در تک تک سلول‌ها می‌توان آن را احساس کرد.
پس از چندیدن بار بالا و پایین رفتن یک نفر که از طناب آویزان بود کش بانجی را گرفت و به من نزدیک شد و به کارابین متصل به هارنس یک طناب وصل کرد و فرد دیگری هم من را به بالا کشید.
فرصت چندانی برای استراحت نبود. تا چند دقیقه بعد باید پرش سوئینگ انجام میدادم.

پرش سویینگ مثل یک تاب بسیار بزرگ است که طول طناب آن ۷۰ متر باشد و از زاویه بالاتر از قائمه به پایین تاب بخورید.
تجربه این پرش را نداشتم و بخاطر نیروی وزن طناب که من را از روی سکو به سمت دره می‌کشید کنی ترسیده بودم. به خودم گفتم برگشتی وجود ندارد. فقط باید پرید. هرچقدر هم که به طناب‌ها و کارابین‌هایی که جانت به عملکرد آنها وابسته است اعتماد داشته باشی، بازهم غلبه بر ترس سقوط از ارتفاع که در ذهن انسان نهادینه شده است، کار ر‌احتی نیست.
کل سه برنامه ما یک ساعت هم طول نکشید اما چنان انرژی از من تخلیه شده بود که احساس گرسنگی شدید می‌کردم. از کافی شاپ آنجا مقداری نوشابه انرژی‌زا و یک ساندویچ خریدم و راهی هاستل شدیم. تا شب فقط به استراحت پرداختیم و فقط برای خرید شام بیرون رفتیم.

روز هفتم: بازدید آبشار
ساعت ۱۰ صبح پیاده به سمت آبشار راه افتادیم. نیم ساعتی تا ورودیه راه بود. ورودیه ۳۰ دلاری را پرداختیم و وارد مسیر پیاده روی شدیم. صدای آبشار از همان ابتدای مسیر اعلام می‌کرد که فاصله زیادی تا آبشار نیست. آبشار ویکتوریا در کشور ‌زامبیا واقع است اما از طرف زیمبابوه میتوان آنرا مشاهده نمود. مسیر طوری بود که در طول ۱۷۳۷ متر دهانه آبشار، ۱۵ منظرگاه طراحی شده بود و شانزدهمین منظرگاه به پل بین دو کشور ختم می‌شد.

متوسط دبی آب آن ۱۱۰۰ مترمکعب در ثانیه است که تقریباً نصف آبشار نیاگارا است.
۳ دقیقه بعد از شروع پیاده روی به منظرگاه اول رسیدیم. عظمت آن با وجودی که فقط بخش کوچکی از آبشار بود و نیز ما در کم آب ترین زمان سال آنجا بودیم بسیار چشمگیر بود.
نیم ساعتی فقط در منظرگاه اول ماندیم و مبهوت زیبایی آن شدیم. سپس یکی یکی سراغ بقیه منظرگاه‌ها رفتیم و عکاسی کردیم. در طرف مقابل گردشگران را میدیدم که در حوضچه‌های لبه آبشار شنا می‌کردند. البته اینکار فقط در فصل کم آبی رودخانه زامبزی امکان‌پذیر است.

لحظه غروب نور طلایی رنگی بر ذرات آب بخش شده در هوا تابید و انعکاس آن در محیط بخش شد. چیره دست‌ترین و خلاق‌ترین هنرمندان هم نمی‌توانستند چنین منظره‌ای خلق کنند. سیر دل نگاه کردم و سپس کمی عکاسی کردم و به اتفاق دوستان پیاده تا هاستل بازگشتیم.

تا ساعتی پس از بازگشتن عکس‌ها را نگاه می‌کردم و افسوس خوردم که فقط بخش کوچکی از آن عظمت و زیبایی در عکس قابل درک است.

روز هشتم: بازگشت به هراره
پرواز ما ساعت ۳ بعدازظهر بود. پس از آن‌همه ماجراجویی، لازم بود که نیم روزی استراحت کنیم. در نهایت ساعت ۴ به هراره رسیدیم و دوباره به همان محل اقامت قبلی رفتیم و تنها برای خرید کوچکی از فروشگاه سر کوچه بیرون رفتیم. بقیه زمان روز به ادیت فیلم‌ها و عکس‌ها و تکمیل سفرنامه گذشت.
برای چندمین بار هم دیدن فیلم‌های پرش بانجی و سوئینگ و نیز آبشار ویکتوریا لذت بخش بود.
روز بعد ساعت ۱۱ باید عازم فرودگاه می‌شدیم تا به سمت تانزانیا پرواز کنیم.

سفرنامه ایتالیا

یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۵

ایتالیا را در غالب سفری به سه کشور اروپایی بازدید کردم.
از آن سفرهایی بود که کاملاً بدون برنامه و بی مطالعه آغاز کرده بودم. فقط پرواز رفت را به پاریس و برگشت را از میلان خریدم و عازم شدم. پس از یک هفته گشت در پاریس و بارسلون، بدون هیچ پیش زمینه فکری از اینکه قرار است در شهرهای ایتالیا چه سایت هایی را ببینم وارد ایتالیا شدم. خیلی شنیده بودم که مردمش از نظر ظاهری و فرهنگی بسیار به ما شبیه هستند (اصلاً اینطور نبود) و خیلی دزدی زیاد است.
از آنجا که هیچ وقت تاریخ به نسبت طبیعت برایم جذاب نبوده و مطالعه ای هم در این زمینه نکرده بودم، بنابراین هیچ ذهنیتی از سایت های تاریخی ایتالیا نداشتم.
به طرز عجیبی پس از این سفر نظرم نسبت به تاریخ و جذابیت آن تغییر کرد و همچنین به آثار باستانی و تاریخی برای اولین بار احساس گرایش زیادی کردم.
بارها مبهوت عظمت معماری و زیبایی هنر ایتالیایی ها شدم و ساعت ها به این شاهکارهای دست بشر خیره شدم.
البته بخش زیادی از آن را مدیون دوست عزیزم ایمان رویین دژی هستم که با تمام وجود اطلاعات خود را به همراه حسی که از آن اثر داشت به من منتقل کرد.

.

سفرنامه ایتالیا

روز اول: سلام رم زیبا
ساعت ۱۳:۳۰ با پرواز ارزان Rayan Air از بارسلون به رم رسیدم. به سمت ایستگاه اتوبوس راهی شدم که در نزدیکی خروجی فرودگاه قرار داشت.
چندین شرکت از جمله Teravision ، Tam و غیره وجود داشت که با ۴ الی ۶ یورو مسافرین را به مرکز روم می بردند. صف خرید بلیت طولانی بود و پس از گرفتن بلیت هم مجبور شدم ۴۵ دقیقه منتظر اتوبوسی شوم که بلیت آنرا خریده بودم. به هر حال بهتر از ۵۰ یورو پول تاکسی تا مرکز شهر بود.
اتوبوس در ۲ یا ۳ ایستگاه توقف کرد و در آخر کنار ایستگاه قطار شهر رم نگه داشت. پیاده شدم و به سمت هتل سه ستاره ای که از عمد نزدیک راه آهن گرفته بودم و نزدیک میدان ریپابلیکا قرار داشت به راه افتادم و حدود ساعت ۱۶:۰۰ به آن رسیدم.

خانمی میانسال و بسیار خونگرم رزرو من را چک کرد و کلی اطلاعات در مورد مسیر دسترسی به جاذبه های اطراف هتل به من داد. اتاق بسیار ناامید کننده بود. البته من در شرایط بسیار بدتر از این هم خوابیده بودم اما با پرداخت ۵۵ یورو برای هر شب انتظاری بسیار فراتر داشتم.
کف پوش ها و دیوارها کثیف، رو تختی تیره، حمام بسیار کوچک (۶۵×۶۵ سانتیمتر)، نور گیر کم، لامپ ها بسیار ضعیف و ده ها ایراد دیگر را می توان از این هتل بر شمرد.
احساس میکردم سرم کلاه رفته است. بعداً فهمیدم کل اقامت های روم همین است و تازه این هتل به نسبت قیمت کاملاً مناسب بوده است.
با استفاده از Google Map نقاط مهم و جاذبه های توریستی شهر رم را مشخص کردم و سپس به سمت چشمه عشاق Fontana di Terevi راه افتادم. تعداد زیادی ذوج جوان گردشگر آنجا جمع بودند و در حال بوسیدن هم عکس سلفی می گرفتند.

از میان آنها رد شدم تا چشمه را ببینم. چشمه در کنار یک کاخ زیبا قرار داشت و دیوار کاخ که با سنگ مرمر بود با مجسمه های بسیار زیبایی مزین شده بود و آب از میان آنها جریان پیدا میکرد تا به استخر جلوی آن بریزد. این چشمه که میعادگاه عشاق رم است بیش از ۲۵۰ سال قدمت دارد و توسط نیکولا سالوی طراحی شده است.
از آنجا به سمت شمال راه افتادم و از پله هایی که به پله های اسپانیایی معروف است بالا رفتم تا به یک کاخ رسیدم . از آن بلندی دید خوبی به شهر داشتم و توانستم گنبد پانتئون و نیز سقف کلیسای سنت پیترو را ببینم. نور پردازی شهر بخصوص سایت های توریستی آن از زاویه ای که من میدیدم بسیار چشم گیر بود.

به سمت هتل برگشتم چون قرار بود دوست قدیمی ام مصطفی را آنجا ملاقات کنم.
دیدن دوستی صمیمی بعد از ۶ سال بسیار حس خوبی داشت. کلی از اتفاقاتی که در این سالها داشتیم برای هم تعریف کردیم و یاد خاطرات خوب گذشته را زنده کردیم.
سپس با مصطفی برای گشت شبانه راه افتادیم. ابتدا به سمت معبد پانتئون راهی شدیم. طبیعی بود که آن ساعت شب معبد بسته باشد اما عظمت معبد با آن ستون های عظیم گرانیتی با قطر دومتر از بیرون هم نمایان بود. مصطفی توضیحی در مورد این بنا نداد و گفت بگذاریم زمانی که باز بود بیاییم تا کامل در مورد آن توضیح بدهد.

چند عکس گرفتم و راهی میدان ناوونا Navona شدیم. به راستی یکی از زیباترین میادینی بود که دیده بودم. آبنمایی در وسط میدان بود که چهار مجسمه انسان در چهار گوشه آن بود و آب از بین آنها جریان داشت. در بالای آن هم یک اوبلیسک به زیبایی هرچه تمامتر قرار گرفته بود. هر مجسمه به نماد یک رود بزرگ دنیا که تمدنی در آن شکل گرفته است ساخته شده بود. دور تا دور میدان هم کلیساها و ساختمان های بسیار زیبایی خودنمایی میکردند.

از میدان خارج شدیم و سپس از جلوی یک بنای بسیار زیبا و باشکوه رد شدیم که قدمت چندانی نداشت و به دستور موسولینی ساخته شده بود. موسولینی در زمان خود تلاش زیادی کرد تا شکوه امپراطوری روم را باز گرداند اما تفکرات دیکتاتور مآبانه اش و شکست در جنگ جهانی دوم باعث سقوط او شد.
به هتل بازگشتیم، با مصطفی خداحافظی کردم و خیلی زود خوابیدم.

روز دوم: رم گردی با ایمان رویین دژی
برای این روز قرار بود ایمان به دنبال من بیاید و جاذبه های بافت تاریخی رم را برایم توضیح بدهد. از آنجا که منزلش ۷۰ کیلومتر بیرون شهر بود و یک کار اداری نیز در شهر داشت، ساعت ۱۱ توانست خودش را به من برساند.
ایمان را سالها قبل زمانی که موسسه طبیعت گردی زاگرس را داشتم در ایران دیده بودم و دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه در تلگرام یک گروه برای تبادل نظر تور لیدرها ایجاد کرد و من را هم عضو نمود. آنجا متوجه شدم به ایتالیا مهاجرت کرده و راهنمای رسمی ایتالیا شده است. وقتی خبر شد که در برنامه سفر اروپای من ایتالیا هم هست با محبت هرچه تمامتر گفت وقتش را برای من خالی میکنه تا رم را به من نشان بدهد.
پس از خوش و بش و احوال پرسی به اتفاق هم سمت کولزیوم راه افتادیم. صف طولانی بود اما ایمان میگفت برای اولین بار است که اینقدر اینجا را خلوت می بیند. پس از حدود ۵۰ دقیقه بلیت گرفتیم و وارد شدیم. البته زمان ایستادن در صف هم با توضیحات ایمان در مورد تاریخچه رم بسیار جذاب بود.

طبق افسانه ها دو کودک دوقلو به نام های رموس Remus و روملوس Romulus که فرزند پادشاه اینیاس (قهرمان تروجان) بودند به رودخانه سپرده می شوند و رود آنها را به این نقطه می آورد (رودخانه تیبر Tiber که منشا این داستان است از وسط رم عبور میکند). سپس یک گرگ به آنها شیر میدهد و آنها را بزرگ می کند.
پس از بزرگ شدن این دو برادر شروع با پایه ریزی و ساخت این شهر می کنند و در نهایت برای ریاست این شهر بین آنها جنگی اتفاق می افتد که به کشته شدن روملوس می انجامد. از آن این شهر بخاطر پایه گذار آن رم نامیده می شود. او اجازه می دهد که همه انسانها با طبقه اجتماعی متفاوت و حتی بردگان به شهر تردد کنند و شهروند شناخته شوند.

کاوش های باستان شناسی قدمت روم را ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد برآورد می کنند اما اولین امپراطوری در سال ۷۵۳ قبل از میلاد شکل میگیرد و در سال ۵۰۹ قبل از میلاد یعنی ۲۴۴ سال پس از آن جمهوریت در روم آغاز میشود و بخش زیادی از قدرت در دستان مجلس سنا قرار میگیرد.

البته لازم به ذکر است که رومیان اولین نظام جمهوری را ابداع نکردند و این مدل حکومت را از یونانیان آموخته بودند.
وارد کولزیوم شدیم و ابتدا به طبقه بالا رفتیم که نمای خوبی به کل کولزیوم داشت. از آنجا ایمان تشریح کرد که این بنا چگونه و با چه هدفی ساخته شد و تاریخچه کاملی از آنرا برایم توضیح داد.
هرچه بیشتر توضیح میداد بیشتر متحیر میشدم. واقعا باورش برایم سخت بود که چگونه در دو هزار سال پیش این بنای ۵ طبقه با آن ساختار مهندسی پیچیده فقط در ۹ سال ساخته شده است.

در کنار کولزیوم یک طاق نصرت Triomph به نام Arco di Constantino  قرار داشت که متعلق به سال ۳۱۲ پس از میلاد بود و توسط مجلس سنای روم به مناسبت پیروزی کنستانتین اول پادشاه روم در جنگ با ماکسنتیوس ساخته شده بود.
کمی آنطرف تر از یک گیت عبور کردیم و وارد بافت باستانی روم شدیم. ایمان خیلی خوب از روی آثار به جا مانده آن چیزی که ۲۰۰۰ سال پیش در آنجا بوده است را برای ما تصویر کرد و در مورد هریک از بناهای آن توضیحات دقیق ارائه داد.

پس از گشتی یک ساعته به سمت واتیکان که در شمال غرب روم واقع است راهی شدیم.
در زمان ورود ما سال Jubilee of Mercy یا جشن رحمت اعلام شده بود که معمولا هر ۲۵ سال توسط پاپ اعلام میشود و چیزی شبیه حج واجب مسلمانان است. در این یک سال بر همه کاتولیک ها واجب است که برای زیارت و نماز خواندن به واتیکان بیایند. معمولاً انتخاب این سال زمانی است که پاپ تشخیص دهد جنگ و جنایت و فساد در دنیا زیاد شده است و مسیحیان با دعا خواندن از خدا طلب رحمت می کنند. پاپ فرانسیس که فردی بسیار روشنفکر است در این سال تصمیم گرفته بود که بر خلاف سنت دیرینه که هر ۲۵ سال این مراسم گرفته می شود، پس از گذشت ۱۵ سال، جشن رحمت را اعلام نماید.

ابتدا به یک پیتزا فروشی بسیار عالی نزدیک واتیکان رفتیم و سپس وارد موزه واتیکان شدیم. از آنجا که دیر وارد شده بودیم موزه بسیار خلوت بود. موزه واتیکان، موزه ای در موزه بود. آثار هنری ای که طی قرون متمادی به دستور پاپ ها و با پول نذورات و اعانات مردم خریداری شده و در این مکان نگهداری شده بود قابل قیمت گذاری نبود. سالن هایی که سراسر با مجسمه های بسیار عتیقه و تابلوهای نفیس از نقاشان معروف دنیا پر شده بود، گنجینه هنری بی مانندی را ایجاد کرده بود.

در نهایت وارد سالن سیستین چاپل شدیم که یک شاهکار بی مانند هنری بود. آنطور که گفته می شود نیمی از عمر هنری نقاش و مجسمه ساز مشهور مایکل آنژ در این سالن سپری شده بود.

بیش از ۱۲ سال طول کشید تا او به همراه شاگردانش تمام دیوارها و سقف این سالن را با داستانهای مذهبی از خلق حضرت آدم تا مسیح و در نهایت روز قیامت به زیبایی هرچه تمامتر به تصویر بکشند. این سالن همانجایی است که برای انتخاب پاپ همه کاردینالها از سراسر دنیا در اینجا جمع می شوند و به شور و رای گیری می پردازند تا پاپ جدید انتخاب شود.

نکته ای که در تصاویر توجهم را جلب کرد این بود که به نظر میرسید سالها بعد پس از نقاش اصلی، کسی آلت تناسلی افرادی که تصویر شده اند را پوشانده است. با ایمان مطرح کردم و حرفم را تایید کرد و گفت بیش از نیم قرن پس از کشیده شدن تصاویر، پاپ ها گفتند که دیدن تصاویر برهنه انسانها شنیع است و به یک نقاش به نام Daniele da Volterra  پول دادند تا برای نقاشی ها پوشش ایجاد کند و بعدها نام آن نقاش در عامه به “تنبان کش” معروف شد.

برای خروج از جلوی تابلوی شکوه مند شام آخر داوینچی گذشتیم و مبهوت این شده بودم که چگونه یک لحظه را با هنرمنده هرچه تمامتر ثبت کرده به گونه ای که گویای همه حرف های مسیح باشد. سپس از راهروی بسیار مجللی به پایین سرازیر شدیم تا از موزه خارج شویم چون ساعت کار موزه پایان یافته بود.

از دقت خودم خوشم آمد که بدون اینکه هیچ شناختی از نقاشی داشته باشم این نکته را فهمیده بودم. سپس به یک رستوران رفتیم که بصورت بوفه بود. ایتالیایی ها به این سبک رستوران ها Apetivo می گویند و بین ۱۰ تا ۱۵ یورو هستند. شما می توانید یک نوشیدنی سفارش دهید و هرچه می خواهید از میز بوفه بردارید. به نسبت هزینه بالای رستوران ها در اروپا، این رستوران ها بسیار به صرفه هستند.
همسر ایمان به نام لوچیا که یک ایتالیایی بسیار مهربان و دوست داشتنی بود هم از محل کارش به ما ملحق شد.

پس از شام تا هتل من را بدرقه کردند و موقع خداحافظی دو بسته بیسکوئیت ایتالیایی بسیار پر انرژی که مملو از غلات خوشمزه بود به من هدیه دادند. از محبت ایمان و وقتی که برایم گذاشته بود شگفت زده شده بودم و خداحافظی گرمی با هم کردیم. با خودم عهد کردم وقتی این ذوج دوست داشتنی به ایران آمدند آنها را به یک سفر داخل ایران مهمان کنم.
برای من که خوش خواب هستم، خوابیدن در این شب کار سختی بود. ذهنم پر از شنیده ها و دیده ها بود و باید کمی به آن سامان میدادم.

.

.

در حال تکمیل

سفرنامه پاریس

دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵

همواره دوست داشتم جایی که صنعت، تکنولوژی، توسعه یافتگی و به طور کلی مدرنیسم را به بشر هدیه داده از نزدیک ببینم و لمس کنم.
همچنین کنجکاو بودم جایی که فرهنگ غرب در آن تولد یافت و در طی چند صده در همه جهان رسوخ کرد را خوب کنکاش کنم و مردمش را آنگونه که زندگی می کنند مشاهده کنم.
مشتاق بودم که تفاوت های غرب را با کشورم ببینم و به علت عقب افتادگی مان کمی بیشتر تعمق کنم.
همیشه باور داشتم که اگر ما عقب افتادیم بخاطر مردم مان بوده و اگر اروپا پیشرفت کرد هم به همچنین اما این که مردم اروپا چه ویژگی هایی دارند را باید از نزدیک می دیدم.
از ابتدای سال ۹۴ تصمیم به این سفر گرفتم اما هر بار به دلایلی به مشکل برخوردم.
اولین اقدامم برای گرفتن وقت سفارت از فرانسه با مشکل مواجه شد. در اردیبهشت تقاضای وقت سفارت کردم. وقت تعیین شده تیر ماه بود که در آن زمان تور کنیا را داشتم. پس از بازگشت از آفریقا و در شهریور ماه وقت سفارت از یونان درخواست کردم که با خراب شدن سیستم کامپیوتری سفارت یونان، یکماه کار من عقب افتاد و در مهرماه در نهایت اعلام کردند که ویزای شینگن نمی دهند و فقط ویزای ملی می دهند. آبان وقت سفارت از فرانسه گرفتم که با بمب گذاری پاریس، وقت را کنسل کردم و در نهایت دیماه وقت دیگری گرفتم و با حداقل مدارک، به طرز عجیبی ویزای شینگن پس از دو هفته در پاسپورتم چسبانده شد.
در زیر سفرنامه ام به پاریس را نوشته ام که بیشتر مشاهدات و روز نوشته هاست و نظرات و تحلیل هایم را برای خودم نگه داشته ام.

سفرنامه پاریس

روز اول: اولین دیدار با  قاره سبز
پس از ۵/۵ ساعت پرواز، در ساعت ۱۴:۰۰ هواپیمای ما که به شرکت ایران ایر متعلق بود در فرودگاه Orly پاریس به زمین نشست. در هواپیمای ما شهرام ناظری در قسمت درجه یک نشسته بود.
وارد سالن کنترل پاسپورت شدیم. صف طولانی بود و حدود یک ساعت طول کشید تا به جلوی باجه برسم.
اولین بارم بود که وارد خاک اروپا می شدم و کلی انتظار سوال و جواب توسط مأمور کنترل پاسپورت را داشتم. مدارک رزرو هتل و بیمه و غیره را آماده کرده بودم تا اگر سوال کرد نشان دهم. فرد مسئول با بی حوصلگی پاسپورتم را گرفت و از صفحه اول آن اسکن کرد و دنبال صفحه ای خالی گشت و مهر ورود فرانسه را زد. سپس به من پس داد و گفت بعدی.
باورم نمیشد به همین راحتی تمام شد و وارد سالن تحویل بار شدم. نگاهی به سالن محقر فرودگاه کردم که به طرز عجیبی ساده و کوچک بود.
تحویل چمدان ها خود داستانی بود. بالاخره پس از یک ساعت از سالن خارج شدیم و با سوز سرد فوریه پاریس مواجه شدم. سریعا هرچه لباس گرم داشتم از کوله پشتی درآوردم و پوشیدم و داخل یک تاکسی پریدم. از روی گوگل مپ تا هاستلی که گرفته بودم نیم ساعت فاصله بود. چشمم به تاکسی متر قفل شده بود که با سرعت به مبلغ یورو ها اضافه میشد. تا به هتل برسم به ۴۵ رسید.
در بدو ورود تجربه تلخی بود. صاحب هاستل که یک دورگه عرب فرانسوی بود با خوشرویی استقبال کرد و کلید اتاقم را تحویل داد.
سریعاً به وای فای وصل شدم و موقعیت جاذبه های اطرافم را بر روی نقشه گوگل مشخص کردم و راه رسیدن به آنها را بررسی کردم. نزدیکترین آنها به هاستل تپه ای به اسم مون مقت Mounte Martre بود که شنیده بودم پاتوق نقاشان است و یک کلیسای جامع بزرگ به اسم Sacre Coeur در آنجا قرار داشت. هاستل نزدیک میدانی به اسم Clichi بود. کمی که از میدان به سمت مون مقت راه رفتم، در وسط بلوار عده ای ایستاده بودند و عکس سلفی می گرفتند. پشت آنها نوشته شده بود Moulin Rouge که به معنی آسیاب سرخ است. یکی از قدیمی ترین سالن های تاتر پاریس و یکی از معروف ترین ها در دنیا.

از همان دقایق اول گشت زدن در پاریس چیزی که بیش از هر چیزی برایم جلب توجه می کرد این بود که همه جا تمیز و خیابان ها بسیار منظم و آدمها خوش تیپ و شیک پوش بودند. ساختمان ها بسیار دقیق و منظم مانند قطعات یک پازل کنار هم چیده شده بودند.
وارد منطقه شیب داری شدم که شاید مجموعا ۱۵۰ متر از بقیه جاهای پاریس بلندتر بود و به آن مون مقت گفته می شد. تعدادی نقاش و گالری نقاشی و کافه هایی که پاتوق هنرمندان است در اکثر کوچه ها دیده می شد. در یک کافه که کابارت نام داشت کمی هات چاکلت و کیک برانی خوردم و سپس گشتی در اطراف کلیسای Sacre Coeur که اسمش را نمیتوانم درست تلفظ کنم زدم.

نمای پاریس از آن بلندی جالب بود. بیشترین چیزی که به ذهنم می خورد هارمونی شهر بود. همه چیز در یک هماهنگی خاصی در کنار هم قرار داشت. معماری شهر از این نظر بیشتر قابل توجه بود. حتی پوشش لباس مردم، ماشین های شهر، سگ های داخل خیابان هم به نظرم در هماهنگی با فضای معماری شهر بود.
معماری پاریس خیلی برایم خاص و منحصر به فرد بود.
در زمان ناپلئون سوم که فرانسه بواسطه تصرف و استعمار کشورهای آفریقایی نظیر الجزایر و استفاده از منابع آنها به سود سرشاری رسیده بود، شهردار پاریس به نام هاوسمن Haussmann طرحی برای شهر می کشد و شروع به تغییرات اساسی در پاریس میزند. مدل شهرسازی که بر اساس آن پاریس طراحی شد بصورت میدان هایی با ۸ الی ۱۲ ورودی که به خیابانهای نسبتا عریض که اشکال مثلثی ایجاد می کنند متصل شده است و ساختمانها همگی ۵ تا ۶ طبقه و متصل به هم هستند.

اکثر کلیساها و قصرهای پاریس در یک ضلع میدان های اصلی شهر قرار گرفت و بدین صورت شاکله اصلی پاریس در دو طرف رودخانه پیچ خورده سن ایجاد شد.
در پاریس که قدم میزدم احساس میکردم که انگار در یک گالری هنری بزرگ هستم. همه چیز با سلیقه خاصی به زیبایی هرچه تمامتر ساخته شده و کنار هم قرار گرفته اند. حتی حرص درختان چنان دقیق است که انگار با کولیس کار کرده اند. در هر خیابانی و هر میدانی، انتظار دیدن یک بنای قدیمی، کلیسای زیبا و یا یک قصر که همگی در اوج شکوه و عظمت به زیبایی با سنگ تراشیده شده اند را باید داشت.

مغازه شیرینی فروشی با شیرینی های خوش رنگ که نگاه چشمان هر رهگذر را میدزدد در اکثر خیابان ها دیده میشود و معروف ترین شیرینی پاریس که ماکارون نام دارد در همه آنها دیده می شود. اکثر کافه که تعدادشان بسیار زیاد است، صندلی های خود را در پیاده رو ها چیده اند و مردم از غروب آنجا نشسته و گپ و گفت میزنند و آرام آرام غذا می خورند.

وجود ماشینهای مدل بالای گرانقیمت مانند بنز SLK ، پورشه، بنتلی، لامبورگینی که هر چند دقیقه یکبار از جلوی چشمم میگذشت نشان از اوضاع اقتصادی خوب شهر داشت. در اینترنت سرچ کردم و دیدم درآمد این شهر ۱۰ برابر درآمد نفتی ایران است. البته با وجود بیش از ۴۰ میلیون بازدید کننده در سال اصلا عدد عجیبی نیست.
در پیاده روی بعد از ظهر روز اول، آنقدر چشم به همه چیز دوخته بودم که پس از بازگشت به هتل، ذهنم مملو از هزاران دیده ای بود که فقط مرور آنها دو ساعت وقت می گرفت.

روز دوم: موزه لوور و برج ایفل
پیاده روی روز اول چنان برایم لذت بخش بود که تصمیم گرفتم بقیه روزها را هم پیاده گشت بزنم (اصلاً فکر نکنید که بخاطر پول تاکسی چنین تصمیمی گرفته باشم!!!).

تصمیم گرفته بودم مهمترین دیدنی های پاریس را زودتر از بقیه بازدید کنم. بنابراین ساعت ۷:۰۰ صبحانه خوردم و از کوچه پس کوچه های زیبای پاریس با کمک Google Map گوشی همراهم راهی موزه شدم. حدود ۴۰ دقیقه طول کشید تا به ساختمان اصلی موزه لوور  رسیدم و وارد صف شدم.

خوشبختانه در فصل خلوت پاریس به این شهر آمده بودم و پس از یک ربع توانستم به ورودی هرم شیشه ای برسم و وارد موزه شوم. در سالن ورودی باید بلیت می خریدیم. بلیت ۱۵ یورو بود و برای کسانی که عضو ایکوموس بودند رایگان.

برای من شاید جذاب ترین جاذبه پاریس همین موزه بود که با دارا بودن بیش از ۳۵۰۰۰ اثر هنری و ۹/۵ میلیون بازدید در سال، بیشترین میزان بازدید کننده را در بین کل موزه های دنیا به خود اختصاص داده است. ساختمان موزه لوور تا قبل از انقلاب کبیر فرانسه به عنوان کاخ سلطنتی مورد استفاده قرار داشت اما در سال ۱۷۸۹ به مردم فرانسه هدیه می شود و سپس در سال ۱۷۹۳ تبدیل موزه ملی فرانسه شد.

نقشه زبان انگلیسی موزه را از اطلاعات گرفتم و یکراست سراغ بخش Mesopotamia و سپس Ancient Persia شدم. در بخش بین النهرین چنان شیفته لوح همورابی شدم که فقط حدود نیم ساعت از کنار آن تکان نمی خوردم. در مورد این اولین قانون نوشته شده بشر که توسط همورابی پادشاه آکادی ها بنیان گذاشته شده بود پیشتر زیاد خوانده بودم اما نمی دانستم در کجا نگهداری می شود و دیدن آن در لوور برایم شوکه کننده بود. هرچند که قوانین این لوح با معیارهای امروزی بسیار متحجر تر از قوانین داعش است اما نباید از بشر ۴۰۰۰ سال پیش انتظاری فراتر داشت.

بخش ایران باستان حدود نیمی از زمان کل گشت های من در موزه را به خود اختصاص دادو دیدن شکوه گذشته ایران برایم بسیار جذاب بود اما بغضی فرو خورده هم وجود داشت که وضعیت کنونی کشور و جامعه ام بر می گشت. به سختی دل کندم و از آن فضا بیرون آمدم.

بعد از بازدید از قسمت مصر باستان به طبقات بالاتر رفتم و اولین قسمت قصر لوور را بازدید کردم و سپس وارد سالنی شدم که کارهای هنری چند قرن اخیر نظیر مجسمه ها و تابلوهای نقاشی نگه داشته می شد.
تابلوی مونالیزا نیز در همین بخش موزه نگهداری می شد. به نسبت سایر اشیاء و کارهای هنری دیگر، از این تابلو حفاظت بیشتری به عمل آمده بود.
من درک چندانی از هنر ندارم اما زیبایی را خوب درک میکنم. حقیقتا در این تابلوی کوچک هیچ زیبایی ای درک نکردم.
به شدت جای دوست عزیزم شعیب ابوالحسنی را خالی کردم و بارها به خودم گفتم که کاش بجای من الان او اینجا بود زیرا قطعا بسیار لذت بیشتری از این سالن می برد.

از لوور خارج شدم و نگاهی به ساعتم انداختم. دو بعدازظهر بود. باورم نمیشد که ۶ ساعت به این سرعت سپری شده باشد. از رود سن گذر کردم و پیاده به سمت میدان “شان دومارس” که برج ایفل کنار آن قرار داشت راه افتادم. تقریبا ۴۰ دقیقه فاصله داشت. هوا کمی سرد بود و بادی که حدود ۳۰ کیلومتر در ساعت بود سرما را بیشتر آزاردهنده می کرد. این برج ۳۲۴ متری سه طبقه که توسط گوستاو ایفل معمار شهیر فرانسوی در سال ۱۸۸۹ به مناسبت جشن ۱۰۰ سالگی انقلاب فرانسه ساخته شد  دارای چهار ورودی بود که فقط دوتا از ورودیها را باز گذاشته بودند و صفی طولانی جلوی ورودی ها شکل گرفته بود.

پس از دیدن آن همه معماری زیبا و باشکوه که از سنگ سفید بودند، این توده آهنی تیره برایم بسیار ناهمگون و نامانوس بود.
باد شدیدتر شد و تا مغز استخوانم داشت نفوذ میکرد. از صف گرفتن بلیت برج خارج شدم به دیدن آن از دور اکتفا کردم. سپس راهی دروازه پیروزی Triomph شدم. پیاده روی تند باعث شد سرما را کمتر احساس کنم.

حدود ۲۰ دقیقه بعد به طاق پیروزی رسیدم که در نوع خود بزرگترین در جهان بشمار می رود. این طاق پیروزی در میدان ” شارل دو گل ” و در انتهای غربی خیابان شانزلیزه بنا شده است و به افتخار سربازانی که در زمان حکومت ناپلئون جان خود را برای فرانسه فدا میکردند ساخته شده است. تاریخ طراحی آن به سال ۱۸۰۶ و افتتاحش به ۱۸۳۶ باز می گردد.

ساخت دروازه های پیروزی که طاق نصرت هم گفته می شود رسمی است که بیش از ۲۲۰۰ سال در اروپا قدمت دارد و پس از اینکه یک سردار جنگ یا پادشاه در جنگی به پیروزی می رسیده، هنگام بازگشت به پایتخت برای استقبال وی این بنا را احداث میکردند.
سپس در طول خیابان شانزه لیزه Champs Elysées ادامه مسیر دادم که یک ستون سنگی از دور دیدم. حدس زدم یک اوبلیسک باشد. با نزدیک تر شدن دیدم که درست است و یک اوبلیسک بسیار تمیز و منحصر به فرد است.

اوبلیسک که به معنی سوزن یا ستون نوک تیز است، نمادهایی بوده اند که در زمان مصر باستان از سنگ یکپارچه می ساختند و در تمام نقاط مهم شهرهایشان نصب می کرند. با تصرف مصر توسط رومیان، بسیاری از اوبلیسک ها به روم منتقل شده و در این شهر نصب می شوند. کم کم نصب اوبلیسک در شهرها بصورت یک مد در می آید. در حال حاضر اوبلیسک ها نزد فراماسیون ها بناهایی مقدس به شمار می روند و همچنین به عنوان نمادی از پاگانیسم (به مجموعه ای از ادیان غیر ابراهیمی که به چندخدایی اعتقاد دارند اطلاق می شود) نیز شناخته می شوند.

قدیمیترین اثر هنری پاریس همین ابلیسک است. ساخت آن به قرن ۱۳ قبل از میلاد باز می گردد. ارتفاعش ۲۳ متر و وزن آن ۲۲۷ تن محاسبه شده است. در سال ۱۸۳۶ توسط محمد علی پاشا نایب السطنه مصر به شارل دهم  اهدا شده و در سال ۱۸۳۶ در مکان کنونی آن یعنی میدان کنکورد که بزرگترین میدان پاریس است، نصب شده است.

حدود یک ساعت بعد هتل بودم و خوابیدم.

روز سوم: قبرستان پرلاشز و کاخ گردی
حدود ساعت ۵ صبح با خواب های آشفته بیدار شدم.
کمی به نوشته هایم سر و سامان دادم و ساعت ۷ برای صبحانه پایین رفتم.
تصمیم گرفته بودم برای صبح کمی کاخ گردی کنم و سپس از قبرستان پرلاشز بازدید کنم. کاخ ورسای از شهر فاصله زیادی داشت و از لیستم حذف کردم.
به سمت کاخ الیزه که مقر ریاست جمهوری هم بود راه افتادم. با نزدیک شدن به دروازه کاخ سربازی علامت داد که نزدیک نشوم. بحث نکردم و راهم را کج کردم. از کمی دورتر تصمیم گرفتم که حداقل یک عکس بگیرم که باز سرباز دیگری ممانعت کرد. بازدید این کاخ منتفی بود. به سمت  گرند پالاس Grand Palais راه افتادم. حدود ساعت ۸ رسیدم. ورودی بسته بود و در نور طلایی صبح کمی عکاسی کردم. کاخ پتیPalais Petit که روبروی گرند پالاس قرار داشت باز شد و داخل شدم. نقاشی های گردآوری شده بسیار دیدنی بود. وقتی از کاخ پتی بیرون آمدم همچنان گرند پالاس بسته بود.

به سمت قبرستان پرلاشز راه افتادم. مسافت خیلی زیاد بود و بیش از یک ساعت در راه بودم.
در ورودی قبرستان یک تابلو راهنما بود که قبر افراد مشهور را نشان میداد.
دنبال قبر صادق هدایت گشتم و چیزی پیدا نکردم. از نگهبان پرسیدم. گفت آنطرف دیگر قبرستان قطعه ۸۵ باید بروم و یک قبر سنگی هرم مانند است.

پیدا کردن قطعه ۸۵ بیست دقیقه ای طول کشید. یک ساعت هم داخل قطعه را زیر و رو کردم و قبر غلامحسین ساعدی نویسنده کتاب “عزاداران بیل” را پیدا کردم اما قبر هدایت خبری نبود. سراغ نگهبان دربی که نزدیک این قطعه بود رفتم و آدرس قبر را پرسیدم. دنبال نشانی ها رفتم و بازهم نیافتم. در حین گشتها دوتا خانم میانسال ایرانی سبیل دار دیدم که حجاب عجیبی شبیه اوایل انقلاب داشتند. از آنها سوال کردم. با وجودی که در فرانسه بودند اما نمیدانستند که صادق هدایت اینجا دفن است. دنبال من راه افتادند تا باهم قبر را پیدا کنیم.
بالاخره یافتیم. در وسط قطعه ۸۵ یک محدوده مربع شکل با شمشاد ایجاد شده بود که مجموعا ۶۵ قبر در آنجا واقع بود و قبر صادق هدایت یکی از آنها بود. جوان ایرانی دیگری نیز آنجا بود و به قبر خیره شده بود. خانمها شروع کردند به فاتحه خواندن و من و پسر جوان به آنها خندیدن. شک ندارم که هیچ آشنایی ای با افکار صادق هدایت نداشتند.

در راه خروج از قبرستان خانمها شروع کردند به بد گفتن از جمهوری اسلامی و تبلیغ مجاهدین. از افکار پوسیده شان که چندان فرقی با متعصبین مذهبی نداشت خنده ام گرفته بود اما حوصله بحث کردن نداشتم.
به سمت محله مونت مقت راه افتادم و در افکارم شناور بودم. عصر شده بود و دوست داشتم تا شب در یک کافه بنشینم و نوشیدنی بخورم.
دیدن آن دو احمق خاطرات تلخی را برایم زنده کرده بود.

روز چهارم: جزیره سیته و خیابان سنت چاپل
بر روی رود سن جزیره ای به اسم Cite وجود دارد که تعدادی از آثار تاریخی پاریس در آنجا واقع شده است.
تصمیم گرفتم برای صبح از آنجا بازدید کنم. ابتدا به کلیسای سنت چاپل Sante Capelle رفتم. این کلیسا نمونه ای زیبا و کامل از سبک مشعشع نوین گوتیک است. در این کلیسا سه چهارم کل بنا را شیشه های منقوش تشکیل می دهند و قدمت بنا به سال ۱۲۴۸ بر می گردد. هنر شیشه کاری در حد اعلای خود در این کلیسای ۷۵۰ ساله قابل دیدن بود. در ذهنم این کلیسا را با شیشه و آینه کاری های ایران مقایسه می کردم و میگفتم چقدر برخی ایرانیان کوته فکر هستند که هنوز جمله “هنر نزد ایرانیان است و بس” را با دیدن یک اثر هنری ایرانی به کار میبرند. البته این مصرع را فردوسی در وصف هنر جنگ آوری ایرانیان گفته است.

از آنجا بیرون آمدم و راهی کلیسای جامع نوتردام شدم. کلیسای بسیار بزرگی بود که جمعیت زیادی بازدید کننده داشت.

از سال ۱۱۷۷ ساخت این کلیسا بر روی کلیسای قدیمی تری آغاز میشود و تا سال ۱۳۵۰ ادامه می یابد. هرچند که تا سال ۱۸۶۰ همچنان تغییراتی در داخل آن انجام می شده است. حدود یک ساعت در داخل این کلیسا ماندم و تابلوهای نقاشی دیوارها را نگاه کردم و سپس از آن خارج شدم.

حدود ساعت ۱۳ از جزیره Cite خارج شدم و به سمت خیابان سنت ژرمن راه افتادم. دو کافه رستوران در این خیابان است که گفته میشود رستوران Procope با ۳۳۰ سال قدمت، قدیمی ترین رستوران دنیا است و کافه فلور پاتوق ویکتور هوگو بوده است. یک ساعتی در کافه فلور نشستم و یک تارت لیمو که بینهایت خوشمزه بود با قهوه فرانسوی خوردم.

دانشگاه سوربون هم در همان نزدیکی بود که سری به آن زدم و سپس در کوچه پس کوچه های این محله که پر از بازارچه های محلی بود به قدم زدن پرداختم.
با تاریک شدن هوا دوباره پیاده به سمت هتل راهی شدم.

روز پنجم: کاخ گارنیه و ترک پاریس
روز آخر پاریس بود. تصمیم گرفتم از آکادمی موسیقی فرانسه که بخاطر معمار آن به کاخ گارنیه مشهور است بازدید کنم. کاخ گارنیه با وسعی ۱۲۰۰۰ متر مربع توسط ” شارل گارنیه ” در سال ۱۸۶۲ به سبک معماری آن یونانی – رومی ساخته شده است. تنها بخشی از این بنا که یک سالن نمایش بزرگ است و همچنان در آن نمایش اجرا می شود، برای بازدید همگان آزاد است.  این کاخ محل برگزاری اپراهای شهر پاریس از سال ۱۸۷۵ تا  ۱۹۸۹ بوده است و دارای ۱۶۰۰ صندلیست.

پس از خروج در همان نزدیکی بصورت اتفاقی چشمم به دفتر ایران ایر افتاد که در قسمت خیلی گرانقیمت شهر دفتر بزرگ و زیبایی داشت.

به هتل بازگشتم و پس از جمع کردم وسایل راهی فرودگاه شدم تا به بارسلون پرواز کنم.
برای من هر شهری در دنیا با یک رنگی تداعی می شود. رنگ پاریس برای من سفید همچون یک عروس بود.

سفرنامه کشمیر

پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۵

سفر کشمیر کاملا اتفاقی روی داد. با دوستم حسین برای تعطیلات خردادماه یک تور به مقصد نپال و تبت را در سال ۹۴ برنامه ریزی کرده بودیم و تصمیم داشتم با پایان یافتن برنامه با گروه به ایران بر نگردم و زمینی وارد هندوستان شوم و قسمتهای شمالی هند بویژه کشمیر را دیدن کنم. همه کارها طبق روال پیش رفته بود که در اردیبهشت ماه زلزله ی وحشتناکی کل نپال و قسمتهایی از تبت را لرزاند و خسارات زیادی وارد کرد. عملا اجرای تور در آن منطقه تا مدتها غیر ممکن می نمود. با حسین مشغول فکر کردن به یک جایگزین بودیم که ناگهان کشمیر به ذهنم خطور کرد. مطرح کردم و حسین هم استقبال کرد و از فردای آن روز بررسی ها در مورد جاذبه ها، مسیرهای دسترسی، اقامت ها، پروازها ویزای هند و غیره آغاز شد.

ابتدا سفرنامه هایی که در سایت های مختلف دنیا نوشته شده بود مطالعه شد و سپس تصاویری از هریک از جاذبه های آنها را جستجو کردیم و راه های دسترسی به هریک را بر روی نقشه بررسی نمودیم. همچنین آیتنری سفرهایی که آژانس های مسافرتی دنیا برای کشمیر داشتند را نیز نگاه کردیم. بر اساس بررسی ها، ایالت جامو و کشمیر دارای یک پایتخت زمستانی به اسم جامو است که از جذابیت خاصی برخوردار نیست و مرکز بخش کشمیر که پایتخت تابستانی است و آب و هوای ییلاقی دارد شهر سریناگر است.

این شهر در حاشیه دریاچه دال لیک قرار گرفته است و شاید وجه تسمیه آن بخاطر شکل دال مانند دریاچه باشد. دور تا دور سریناگر را مناطق کوهستانی فرا گرفته است و تورها به شکل معمول یکی از مسیرهای کوهستانی را در برنامه خود قرار می دهند. این کوهستان ها عبارتند از: گولمارگ، سانمارگ و پاهالگام

ما تصمیم گرفتیم در غالب سفری کمی طولانی تر از معمول و البته سنگین تر و فشرده تر، از هر سه منطقه بازدید کنیم تا بتوانیم برای سال های بعد که تصمیم داریم تور به آنجا اجرا کنیم یکی را از میان آنها انتخاب کنیم.

مختصری درباره کشمیر: کشمیر منطقه ای کوهستانی است که رشته کوه های هیمالیا، قراقروم و پنجاب را بهم متصل می کند. تا پیش از استقلال هندوستان در سال ۱۹۴۷ یک حکومت پادشاهی با حمایت بریتانیا بر آن حکومت می کرد اما پس از استقلال، توسط سه کشور هندوستان، پاکستان و چین تصرف شد و همچنان هم اختلافاتی بین آنها برقرار است. در حال حاضر ایالت جامو و کشمیر از کشور هند، گیلگیت و بلتستان از پاکستان و منطقه آکسای چین تحت کنترل کشور چین است. عمده مردم این ناحیه بویژه در محدوده تحت تصرف پاکستان مسلمان هستند. تا پیش از سال ۱۳۳۹ مردم کشمیر بودایی بودند تا اینکه یکی از پادشاهان کشمیر به نام شمس الدین شاه میر به اسلام روی آورد و قوانین اسلامی بر این کشور وضع کرد و مردم کم کم به اسلام روی آوردند.

.

سفرنامه کشمیر

روز اول: سلام هندوستان
پرواز با ایرلاین ماهان ساعت ۱۹:۳۰ از فرودگاه امام خمینی بود. صف چک کردن پاسپورت و مهر خروج چنان طولانی بود که یک ساعت و نیم طول کشید تا از آن گذر کردیم و مهر خروج در پاس ما خورد.
با ۴۵ دقیقه تاخیر که معمول همه ایرلاین های داخلی است هواپیما برخواست.
اولین پرواز خارجی ام بود که با ایرلاین ایرانی انجام میشد و تصورم بود که پروازهای ایرانی صندلی های ناراحت و پذیرایی ضعیفی باید داشته باشند که اینطور نبود.
پرواز سه ساعت و ربع طول کشید و ساعت ۱ نیمه شب به وقت دهلی به فرودگاه رسیدیم.

روز دوم: گشت دهلی
فرودگاه دهلی خیلی بزرگتر از انتظار من بود. حدود یک کیلومتر پیمودیم تا به سالنی رسیدیم که پاسپورتها را چک میکردند و مجددا با یک صف طولانی که سمبل همیشگی کشورهای جهان سوم است روبرو شدیم.
یک ساعت و نیم هم این صف طول کشید تا ویزاهای ما چک شوند.
با ترانسپورت خود هتل به هتل که نزدیک فرودگاه بود رفتیم و خوابیدیم.
صبح ساعت ۸:۳۰ صبحانه مفصل هتل را خوردیم.
هرچند که بخاطر تندی بیش از حد همه غذاهای پختنی به روح اجدادشان درود فرستادم.
سپس برای گشت دهلی راهی شدیم. ابتدا از منار قطب بازدید کردیم که حدود سال ۸۰۰ سال پیش در دوره گورکانیان ساخته شده بود و بیش از ۷۰ متر ارتفاع داشت.
سپس به دیدن معبد نیلوفر آبی Lotus Temple رفتیم. این معبد توسط پیروان فرقه بهائیت برای به عنوان پرستشگاهی برای همه ادیان ساخته شده بود. معماری کم نظیر و محوطه سازی زیبا بیش از هر چیزی توجه من را جلب کرده بود.

از آنجا به معبد آکشاردام رفتیم. این معبد نوساز توسط پیروان فردی به اسم “سوامی نارایان” که فرد مقدسی بوده با هدف جمع آوری خیرات بنا شده بود. سالن های نمایش متعددی هم وجود داشت که در مورد خدایان هندو، اساطیر و افسانه های مربوطه توضیحاتی میداد (به نظر من بهترین بخش این معبد همین قسمت بود) و همچنین محل هایی برای جمع آوری خیرات و نذورات.
از آنجا که چندان علاقه ای به غذاهای تند ندارم برای نهار به یکی از برندهای جهانی غذاهای فست فود به اسم PizzaHut رفتیم که باز هم تندی بیش از حد غذا فغانم را بلند کرد. چاره نبود. باید به این تندی عادت میکردم.
به هتل بازگشتیم و خوابیدیم.

روز سوم: پرواز به کشمیر
صبح گشتی در محوطه هتل زدم. تنوع پرندگان در محوطه حیاط و اطراف استخر هتل جالب توجه بود. کمی ورزش کردم و سپس وسایل را جمع کردم و در ساعت ۱۲:۳۰ به سمت فرودگاه راهی شدیم. پرواز ساعت ۱۵:۳۰ دقیقه با ایرلاین GoAir بود. حساسیت مامورین فرودگاه برای مسایل امنیتی بیش از حد بود.
پرواز به موقع انجام شد و یک ساعت بعد در فرودگاه سریناگر بودیم. تمام طول مسیر که از بالا نگاه می کردم فقط مزارع سرسبز به چشم می خورد. نمی دانستم بخاطر این رونق کشاورزی شان برایشان خوشحال باشم یا بخاطر تخریب جنگل ها برایشان تاسف بخورم.
فرودگاه سریناگر یک فرم پر کردیم که اطلاعات زیادی می پرسید و سپس با گروه ۱۲ نفره ما با سه خودرو ون به سمت دریاچه دالیک که نزدیک شهر بود راه افتادیم.
بیشترین چیزی که توجه من را جلب کرد تعداد بیش از حد نیروهای نظامی و امنیتی در همه جای جاده ها و شهر بود.
رنگ پوست مردم کشمیر روشن تر از قسمتهای جنوبی تر هند است و چشمان زیبا مهمترین ویژگی چهره آنهاست که بعضا دارای چشمان روشن هم هستند.
صدای ممتد بوق که بخش لاینفک رانندگی هندی ها است همچنان به گوش میرسید.
نیم ساعت بعد به دریاچه دالیک رسیدیم. دریاچه ای کم عمق با آبی نسبتا تمیز که جای جای آن درختان چنار و نیلوفر آبی رشد کرده بود. با فاصله کمی از خیابان حاشیه دریاچه، خانه های قایقی house boat پهلو به پهلو قرار داشتند. اسم برخی از آنها بعضا فارسی بود.

سوار قایق های کوچکی به اسم شیکارا شدیم که ۴ نفر ظرفیت داشت و گروه ۱۲ نفره ما توسط سه قایق راهی خانه قایقی مان شدیم.
کلمه شیکارا در زبان کشمیری به معنی شکار است و از زمانی آمده که انگلیسی ها با این قایق برای شکار پرندگان به دریاچه میرفتند و تصور میکردند که بومیان این کلمه را برای این نوع قایق بکار میبرند.
نکته جالب توجه برای من عدم حضور هیچ گونه قایق موتوری در کل دریاچه بود.

وقتی کمی داخل دریاچه پیشرفتیم تازه متوجه زیبایی فوق العاده مناظر اطراف شدم.
دریاچه با کوهستان های مخملی سبز احاطه شده بود و سطح آنرا گلهای نیلوفر پوشانده بود. انواع پرستوهای دریایی و چنگر و حواصیل بر روی برگهای نیلوفرها در جستجوی غذا دیده می شدند و هیچ صدایی جز صدای آنها به گوش نمی رسید.
خانه های قایقی متعددی در اطراف بودند که کاملا از چوب ساخته شده بودند و با ظرافت هر چه تمام تر توسط استادکاران خراط با چوب کنده کاری شده آذین شده بودند.
پس از طی مسافتی حدود یک کیلومتر به خانه قایقی مان رسیدیم. تزیینات داخل آن شگفت زده ام کرد. البته قایق ها درجه بندی دارند و قایق ما بهترین آنها بود و به گفته صاحب قایق ۶ سال درست کردن آن طول کشیده بود.

حدود ۴۰ متر طول و ۶ متر عرض داشت و مانند همه خانه قایقی های دریاچه دالیک یک طبقه بود.
پنج اتاق دو تخته داشت که اتاق انتهایی از بقیه لوکس تر بود.
وسایل را گذاشتیم و به پشت بام قایق رفتیم تا با قهوه کشمیری که نوعی دمنوش متشکل از هل، چای سبز و زعفران بود به همراه کیک خانگی پذیرایی شویم.

شام هم بسیار خوشمزه بود و شامل دال عدس، مرغ پخته شده در پیاز و رب و ادویه و سیب زمینی پخته شده با سبزیجات خشک شده معطر بود. رختخواب ها تمیز و سرویس بهداشتی هم در حد یک هتل چهار ستاره تمیز بود.
کمی در بالکن جلوی قایق نشستیم و آواز خواندیم و سپس به خواب رفتیم.

روز چهارم : کوهستان پاهالگام
صبح ساعت ۸ از خواب بلند شدیم و صبحانه مختصری خوردیم. تعداد زیادی نیلوفر آبی که دیروز موقع رسیدن ما بسته بودند، با طلوع آفتاب باز شده و منظره زیبایی را پدید آورده بودند. نیم ساعت مست نگاه کردن مناظر اطراف بودم و بارها به خودم گفتم این آخرین بار نخواهد بود که اینجا می آیم و دفعه بعد روزها و روزها فقط صرف نگاه کردن این منظره شگفت انگیز و لذت بردن از سکوت آن خواهم کرد.
ساعت ۹:۳۰ از خانه قایقی راه افتادیم و با شیکارا به ساحل دریاچه رفتیم تا سوار ماشین هایی که هماهنگ کرده بودیم بشویم. حدود ۵ ساعت راه داشتیم تا به منطقه پاهالگام برسیم و سپس پیاده روی را شروع کنیم. در بین راه درختان کهنسال چنار و باغات گسترده گردو فراوان به چشم میخورد. در طول مسیر تعداد بسیار زیادی هندو دیده میشد که از اقصی نقاط هند آمده بودند تا از یک غار بازدید کنند. به این مراسم یاترا گفته میشد که چیزی شبیه مراسم حج مسلمانان بود. بعضی از آنها ماه ها پیاده در راه بودند. باور داشتند که وقتی به غار می رسند آرزوهایشان برآورده میشود. کشمیری ها اصلا از هندوها خوششان نمی آمد و البته حق داشتند.

به دره بسیار زیبای بیتاب رسیدیم و نهار خوردیم. حجم آب رودخانه های خروشان این کوهستان جالب توجه بود. از آنجا به دره چاندای رفتیم که تعدادی یخچال در آن بود که بر روی آنها کمی راه رفتیم و سپس به سمت “آرو ولی” حرکت کردیم و یک ساعتی در دره و کنار رودخانه گشت زدیم و سپس به سمت اقامتگاه قایقی مان بازگشتیم.
در راه برگشت ترافیک سنگینی بود و حدود ساعت ۲۱:۰ به خانه قایقی رسیدیم. برای شام ماهی سرخ کرده و سیب زمینی تدارک دیده شده بود که ادویه مخصوص کشمیر طعم بسیار خوبی به آن داده بود.

روز پنجم: گشت دریاچه دالیک و نگین
به گفته همسفران شب قبل طوفان شدیدی شده بود و حسابی باران آمده بود اما من متوجه نشدم. صبح بسیار هوا لطیف بود. پس از صبحانه حدود ساعت ۱۰ صبح سوار شیکارا شدیم و سه ساعت را در سکوتی دلنشین بر روی دریاچه دالیک گشت زدیم. همه جا یکسره نیلوفر آبی بود و من پس از اندکی عکاسی، لذت بردن از لحظه را فدای لذت بردن آینده کردم و غرق تماشا شدم.

برای نهار به جزیره کوچک چارچنار در وسط دریاچه رفتیم و بیریانی (نوعی برنج که با ادویه و نخود و مخلفات پخته می شود) به همراه خورشتی خوشمزه که این بار به سفارش اکید ما فلفل نزده بودند را خوردیم. به ساحل دریاچه رفتیم و مسجد سفید را بازدید کردیم.
سپس از طریق کانالهای زیبایی که درختان بید سقفی برای آن ایجاد کرده بودند به دریاچه نگین رفتیم. خانه های آجری زیادی در آب ساخته شده بود که ساکنین آن بوسیله قایق تردد میکردند.

در جلوی یک مرکز فروش صنایع دستی توقف کردیم که پارچه کشمیری شال و لباس های رنگارنگ و زیبایی داشت. تنوع رنگها و طرح ها به راستی حیرت انگیز بود و به سختی دو شال با یک طرح و رنگ یکسان یافت می شد. انواع شال اعم از پشمینه، ابریشم، ویسکوز و ترکیب آنها با هم را داشت.
پشمینه نوعی پارچه پشمی بسیار لطیف است که از پشم ناحیه گلوی نوعی بزکوهی در ارتفاعات کشمیر بدست می آید. وقتی به آن دست کشیدم دیدم از پشم ویکونای کشور پرو هم به مراتب لطیف تر است. شال های پشمینه اصل از ۱۰۰ دلار شروع می شوند. البته من شخصا پارچه ترکیبی پشم و ابریشم که البته ارزان تر هم هستند را ترجیح میدهم زیرا دوام بیشتری داشته و مراقبت کمتری احتیاج دارند.
نوعی پارچه خیلی گران قیمت به اسم شاتوش هم وجود دارد که گفته می شود گرانترین پارچه دنیاست و از پشم نوعی آنتیلوپ در هیمالیا تولید میشود.
غروب به خانه قایقی بازگشتیم و به تماشای غروب سرخ فام خورشید مشغول شدم. بازی رنگهای گرم غروب خورشید و انعکاس آن بر آب و برگهای نمناک نیلوفرها به راستی هوش از سر هر کسی میبرد.
تعدادی از همسفران خانم گروه قایقی پارویی را قرض گرفته بودند و تلاشی بی سرانجام برای کنترل قایق میکردند و من در سکوتی ژرفناک فقط به پژواک صدای پاروی آنها گوش میدادم و غرق کشف گذر ذرات نور خورشید از لابلای موهای بلند آنها بودم که چگونه از سیاه به طلایی تغییر رنگ داده بود. شاید دقیقه ای بیش نگذشت اما برای من لذتی چند ساعته بود.

سپس من و حسین و یکی دیگر از همسفران به این تلاش بی سرانجام اضافه شدیم.

پس از غروب حسین به سختی و با پشتکاری که همیشه از او سراغ دارم تعدادی سیخ، یک منقل و ذغال مهیا کرد و جگر گوسفند که از روز قبل خریده بود و در ادویه و سایر مخلفات خوابانده بود را کباب کرد و پذیرایی مختصر اما لذیذی از همسفران انجام داد. سپس با هم به تعریف چند خاطره خنده دار از سفرهای قبل مشغول شدیم تا شام آماده شد.

روز ششم: دریاچه مانسبال و وولار
طبق برنامه قرار بود این روز به منطقه کوهستانی سانمارگ برویم اما خبر رسید که به دلیل بارندگی دو روز قبل کوه ریزش کرده و جاده سانمارگ و گولمارگ مسدود شده است. ظاهراً این یک اتفاق معمولی در این منطقه بود. برنامه را تغییر دادیم و بجای شمال شرق، به شمال غرب و دریاچه های مانسبال و وولار تغییر مسیر دادیم. جاده بسیار خراب بود و از جاده های روستایی ما هم ناهموارتر بود. پس از دو ساعت به دریاچه مانسبال رسیدیم. آب شفافی داشت و دور تا دور دریاچه را گلهای نیلوفر آبی پوشانده بود.

یک ساعتی را بر روی دریاچه قایق سواری کردیم و سپس به سمت شمال غرب ۱۰ کیلومتر پیمودیم تا به دریاچه وولار رسیدیم. این ذریاچه نیز بسیار زیبا بود و نیلوفرهای آبی بسیار بزرگی داشت. سپس از یک جاده کوهستانی که به سمت یک مقبره در بالای کوه میرفت بالا رفتیم که منظره زیبایی از بالا به دریاچه داشت. برای نهار در یک باغ زیبا توقف داشتیم و سپس به یک روستا به اسم “باریبر” رفتیم و وارد خانه یک روستایی شدیم که پیش نماز مسجد روستا بود و ما را به چای و کیک دعوت کرد و کمی آوازهای فارسی که سالها پیش یاد گرفته بود برایمان خواند.

در راه بازگشت دوباره در ترافیک شهر سریناگر گیر کردیم. بوغ های پی در پی ماشین ها حسابی کلافه ام کرده بود. از کنار مسجد جامع سریناگر رد شدیم که گفته میشد هزار سال قدمت دارد. حدود ساعت ۲۰ به محل سوار شدن شیکاراها رسیدیم و یک ربع بعد در خانه قایقی مان در حال استراحت بودیم. در این شب در محوطه جلوی خانه قایقی دور هم گرد آمدیم و با هم کلی آواز خواندیم.

روز هفتم: سانمارگ، بهشتی بر روی زمین
طبق برنامه قرار بود که ساعت ۷ از خواب بیدار شویم و ساعت ۷:۳۰ صبحانه بخوریم و عازم سانمارگ شویم. با صدای رعد و برق و بارش شدید باران بیدار شدم. چنان شدید میبارید که به نظر میرسید جاده سانمارگ دوباره ریزش کند اما با حسین تصمیم گرفتیم که برنامه را کنسل نکنیم.
در بین راه چندین بار نیروهای نظامی جلوی ما را گرفتند و تذکر دادند که راه ممکن است بسته باشد اما ما بازهم ادامه دادیم. باران قطع شده بود که به رود سند رسیدیم و مناظر زیبای کوهستانی شروع شد. رودخانه بخار میکرد و ابر از پشت کوه ها به سمت دره ریزش میکرد. در پس زمینه فقط رنگ سبز بود و صخره های سر به فلک کشیده.

یک ساعت بعد به سانمارگ رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم و به سمت دامنه ها بالا رفتیم. مناظر شبیه عکسهایی بود که از کوه های سوییس دیده بودم. حس شیدایی عجیبی داشتم. نمیدانستم ادامه بدهم یا یکجا بنشینم و غرق تماشا بشوم. تعدادی اسب در تپه ی جلوی من بودند و در آرامش کامل مشغول چرا بودند.

نیم ساعتی نشستم و سپس کمی بالاتر رفتم. نسیم خنک کوهستانی، صدای آبهای خروشان سند، آسمان نیمه ابری و منظره کوه های سرسبز روبرو با یخچال های دائمی آن احساسی وصف نشدنی در من ایجاد کرده بود. سه ساعتی در این حال گذشت و سپس سوار ماشین شدیم تا به یک دره دیگر که فضای مناسبی برای نهار خوردن داشت برویم. راه بازگشت اصلا متوجه مسیر نشدم و در حالی که چشمم را بسته بودم تنها مناظر کوهستان سانمارگ از ذهنم میگذشت.

غروب به سریناگر رسیدیم و گروه را برای بازدید از مسجد جامع که قدمتی ۶۵۰ ساله داشت و توسط نوه شاه جهان ساخته شده بود بردم. سپس از گلشن همدانیه که باغ و مقبره ای متعلق به نواده سر سلسله نقشبندیه بود بازدید کردیم و پس از خرید ادویه و کمی صنایع دستی به خانه قایقی بازگشتیم.

شب وقتی به خانه قایقی بازگشتیم با حسین تصمیم گرفتیم که برای سالهای آینده تمرکز برنامه را بر روی منطقه سانمارگ بگذاریم.

روز هشتم: خداحافظی با بهشت

حدود ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و مثل همیشه با غذاهای لذیذ که طعم های جدید اما بسیار خوبی داشتند پذیرایی شدیم. پس از صبحانه برای خرید صنایع دستی و سوغاتی گشتی در شهر زدیم و سپس از باغ های کشمیری بسیار زیبا به نامهای شالیمار و موغال بازدید کردیم و برای نهار مجددا بازگشتیم.

پس از نهار کل تیم پذیرایی شامل صاحب خانه قایقی، قایق رانان شیکاراها، آشپز و دستیارش و راهنمای محلی پیش ما آمدند و از حضور ما تشکر کردند. ما هم از زحمات آنها تشکر و قدردانی کردیم و سپس راهی فرودگاه شدیم.

طول پرواز حدود ۱/۵ ساعت بود و پس از رسیدن به فرودگاه دهلی حدود ۶ ساعت تا پرواز بعدی ماهان به ایران زمان داشتیم که باید در فرودگاه سپری می کردیم. مجددا با چک های امنیتی دیوانه کننده و تکراری فرودگاه دهلی مواجه شدیم. برایم جالب بود که در دهلی اگر پرینت بلیت خود را نداشته باشی نمی توانی وارد فرودگاه بشوی.

در نهایت ساعت ۲ نیمه شب به سمت ایران راهی شدیم و ساعت ۴:۳۰ صبح با کلی خاطره خوب به کشور ایران بازگشتیم.

برای دیدن تور کشمیر بر روی این نوشته کلیک کنید

سفرنامه کامبوج

شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۵

سفر کامبوج بخشی از سفر ۱۹ روزه ام به سه کشور جنوب شرق آسیا، تایلند، لائوس و کامبوج بود که به عنوان راهنمای تور، برنامه ریزی و اجرای این سفر را برای گروهی از دوستانم بر عهده گرفتم.

ورود ما به جنوب شرق آسیا از طریق کشور تایلند بود و در بانکوک به راحتی و با حداقل مدارک (کپی پاسپورت، دو قطعه عکس و کپی بلیت) در مدت یک ساعت موفق به اخذ ویزا از سفارت کامبوج شدیم.

سپس به کشور لائوس و شهر لوانگ پرابانگ پرواز کردیم و پس از دیدن شمال تا جنوب این کشور بصورت زمینی، از جنوب لائوس خارج و وارد شمال کامبوج شدیم.

برای خواندن سفرنامه لائوس میتوانید بر روی این لینک کلیک کنید.

هدف اصلی ما از دیدن کشور کامبوج بیشتر دیدن شهر سیم ریپ و بزرگترین معبد دنیا انگکور وات بود و پس از آن هم زمینی از کامبوج وارد تایلند شدیم.

مختصری درباره کامبوج:

کشور پادشاهی کامبوج با حدود ۱۵ میلیون نفر جمعیت و ۱۸۱۰۳۵ کیلومتر مربع که ۹۶% آنها را بودایان تشکیل میدهند، از دو نژاد خمر با ۹۰% از جمعیت و ۵% ویتنامی و بقیه نژادها تشکیل شده است.

کامبوجی ها به زبان خمر صحبت میکنند و واحد پول آنها ریل Riel است که تقریبا هر دلار معادل ۴۰۰۰ ریل است. پایتخت کامبوج شهر پنوم پن است که حدود ۲/۲ میلیون نفر جمعیت دارد.

رود معروف مکونگ از شمال این کشور و از کشور لائوس وارد کامبوج می شود و پس از گذر از کنار پایتخت، در جنوب وارد ویتنام می شود.

اقتصاد این کشور که در زمره کشورهای فقیر دنیا به حساب می آید بیشتر برپایه گردشگری و صادراتی نظیر پوشاک، چوب، لاستیک و غیره است. سال ها استعمار توسط فرانسویان، کشتار غیر نظامیان توسط نظام کمونیستی در سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ و سپس اشغال نظامی توسط ویتنام و جنگ داخلی طولانی رمق این کشور را برای رشد و توسعه گرفت اما امروزه دارای ثبات نسبی خوبی بوده و در تلاش برای بهبود وضعیت اقتصادی کشورشان هستند.

سفرنامه کامبوج

روز اول: عبور از مرز و رسیدن به سیم ریپ
ورود ما به کامبوج همزمان با تعطیلات سال نو چین شده بود. با یک ماشین ون از منطقه چهارهزار جزیره در لائوس تا مرز Krong Poi Pet که مرز کامبوج و لائوس بود یک ساعته آمدیم. وسایل را از ماشینی که از لائوس ما را تا مرز آورده خالی کردیم و پیاده نقطه صفر مرزی را که حدود ۵۰۰ متر بود طی کردیم. نیم ساعتی طول کشید تا مهر ورود کامبوج در پاسپورت ها خورده شد.
پروسه مهر ورود به این کشور به لطف یک کار چاق کن که نفری ۷ دلار می گرفت، خیلی راحت تر از آن چیزی که همه گفته بودند انجام شد.

وسایل را داخل ون دیگری که از قبل توسط راننده لائوسی هماهنگ شده بود گذاشتیم و راهی شدیم.
در مسیر مهمترین چیزی که توجهم را جلب کرد خشکی آب و هوا و پوشش گیاهی به مراتب کمتر نسبت به لائوس بود و با توجه به اینکه به خط استوا نزدیک تر شده بودیم کمی برایم جای تعجب داشت. توقفی مختصر در بین راه داشتیم و سپس حدود ساعت ۱۵:۳۰ به سیم ریپ Seim Reep رسیدیم.
سیم ریپ در زبان محلی به معنی “جایی که تایلندی ها شکست خورده اند” می باشد. البته هنوز هم تایلندی ها ادعاهایی برای مالکیت سیم ریپ و معبد انگکور وات دارند.
به هتلی که نزدیک مرکز شهر بود و از قبل رزرو کرده بودم رفتیم.
با عمو همت، برای چنج پول پیاده به مرکز شهر رفتیم. شهر پر از توریست اروپایی و آمریکایی بود. سیم ریپ شهر بسیار زنده و زیبایی است که به واسطه فاصله کمی که با معبد انگکور وات دارد، بسیار توریستی شده است.
یک رودخانه با جریان آب بسیار کند از وسط شهر رد می شود و فضای سبز اطراف آن و پل هایی که روی آن ساخته شده حس طراوت زیادی به شهر داده است.
فقط یک صرافی که آن هم در پیاده رو بود پیدا کردیم. حدود ۵۰۰ دلار چنج کردیم و به هتل برگشتیم تا با بقیه افراد برای نهار بیرون برویم.
هزینه غذا در رستوران های شهر بسیار پایین و حدود ۲ تا ۷ دلار بود که مبلغ را به دلار می گرفتند. بعدا متوجه شدم همه قیمت ها در سیم ریپ به دلار است و اصلا نیازی به چنج پول نداشتیم.
اجاره یک موتور سیکلت در هر روز ۳ دلار و ماشین حدود ۳۰ دلار بود. برای افرادی که تنها یا دو نفره سفر می کنند موتور گزینه بسیار خوبی بود.
بعد نهار به چند آژانس مسافرتی سر زدم که گشت فردا برای انگکوروات را هماهنگ کنم.
انگکوروات ۷ کیلومتر با سیم ریپ فاصله دارد و برای گروه ما نیاز بود که یک ماشین ون بگیریم. ماشین به ازای هر نفر ۵ دلار گرفت که گشتهای ما را از طلوع خورشید تا ساعت ۲ بعدازظهر به انجام برساند. همچنین یک راهنمای محلی که به انگلیسی تسلط داشت هم با حدود ۲۰ دلار گرفتم.
به هتل بازگشتم تا با بقیه افراد در شهر به گشت زدن بپردازیم.
معروفترین خیابان سیم ریپ Pub Street نام دارد که پر از رستوران، کلاب و بار است و پاتوق همه توریست هاست.

انواع رستوران های ملل مختلف، انواع غذاهای عجیب و غریب جنوب شرق آسیا شامل مار و عقرب و قورباقه و نیز آب میوه های طبیعی و شیک های استوایی را میتوانید اینجا پیدا کنید.
دو ساعتی گشت زدیم و خوردنیهای مختلفی را تست کردیم و در نهایت حدود ساعت ۱۱ شب به هتل بازگشتیم و زود خوابیدیم زیرا ساعت ۵ صبح روز بعد ماشین به دنبال ما می آمد.

روز دوم: بازدید از بزرگترین معبد دنیا، انگکور وات
ساعت ۴:۳۰ بیدار شدیم و به لابی رفتیم. ماشین به همراه راهنمای محلی سر وقت آماده بودند و همگی راهی مجموعه انگکوروات شدیم.
یک ربع بعد ماشین جلوی گیت ورودی توقف کرد و همگی پیاده شدیم تا بلیت بگیریم. چیزی حدود ۱۰۰۰ نفر در چندین صف ایستاده بودند. از چهره ها عکس گرفته می شد و عکس چهره هر فرد بر روی بلیت چاپ میشد اما کل پروسه کمتر از ۳۰ ثانیه وقت میگرفت. مبلغ بلیت هم برای یک روز کامل بازدید از مجموعه ۲۰ دلار بود.
نزدیک محل بلیت فروشی یک دکه بود که از آنجا کیک و هات چاکلت بسیار خوشمزه ای خریدیم و خوردیم و سپس دوباره سوار ماشین شدیم. چند دقیقه بعد روبروی ورودی معبد اصلی انگکوروات پیاده شدیم. هوا همچنان تاریک بود. به دنبال راهنما از یک مسیر سنگی و یک پل گذر کردیم تا اینکه بالاخره در گرگ و میش ساعت ۵:۴۰ صبح هیبت با شکوه معبد نمایان شد.
برای اطلاعات بیشتر از معبد انگکوروات می توانید به این لینک مراجعه کنید.
یک دریاچه به شکل مربع که با سنگ ساخته شده بود  دور تا دور معبد را فرا گرفته بود. در قسمتی از دریاچه بیش از هزار نفر تجمع کرده بودند و میشد حدس زد که اگر در آن محدوده بایستی، خورشید  از پشت معبد طلوع خواهد کرد و انعکاس آن بر روی دریاچه باید منظره شگفت انگیزی را ایجاد کند. بر اساس حدس من بیش از نیم ساعت تا طلوع وقت داشتیم.

نمیتوانستم نیم ساعت را یکجا در آن ازدحام بنشینم. شروع به گشت زدن در اطراف کردم و از زوایای مختلف محل طلوع را بررسی کردم.
چند عکس از هوای نیمه تاریک پیش از طلوع گرفتم و با اولین پرتو خورشید به محل اول برگشتم. از لابلای جمعیت بالاخره زاویه ای را پیدا کردم و عکسی که دوست داشتم را ثبت کردم.
سپس با بقیه دوستان و راهنمای محلی وارد معبد شدیم.

اولین ورودی را رد کردیم. اولین معبد که معبد اصلی انگکور وات است یک معبد هندو است که دور تا دور آن سنگهایی با هجاری های خدایان هندو و افسانه های آنها ترسیم شده است. وارد دروازه دوم شدیم. نور بسیار خوبی به محوطه اصلی تابیده بود و به شدت نماهای خوبی برای عکاسی ایجاد می کرد. حدود ۱/۵ ساعت از معبد اصلی بازدید کردیم و حدود ساعت ۸ به سمت معبد انگکور تام راه افتادیم.

معبد انگکور تام  که به معنی شهر بزرگ است در فاصله ۱۰۷ کیلومتری شمال ورودی انگکور وات قرار دارد. این بنا حدود ۷۰ سال بعد از انگکور وات ساخته شده است و با دیوارهایی که ۸ متر ارتفاع و سه کیلومتر در سه کیلومتر طول دارند، از بقیه مجموعه جدا شده است. راه ورودی این مجموعه توسط پلی است که دو طرف آنر مجسمه های ترسناک احاطه کرده اند و به یک دروازه ختم می شود.

در مرکز انگکورتام، معبد بایون Bayon قرار دارد که یک معبد بودیستی هندویی است. در قدیم در این معبد ۴۹ برج وجود داشت که صورت های مختلف را در هر صرف آن در سنگ حکاکی کرده بودند اما از این تعداد در حال حاضر فقط ۳۷ برج باقی مانده است.

قسمتهایی از معبد انگکور تام به دقت در حال بازسازی بود و جالب اینجا بود که با ابزار آلات کاملا ابتدایی نظیر همان چیزی که ۹۰۰ سال پیش برای ساخت معبد استفاده شده بود کار می کردند.

سپس از آنجا برای بازدید از معبد تاپروم راهی شدیم.
این معبد حدود ۷۰۰ سال پیش برای مادر پادشاه ساخته شده بود. معبد تاپروم به دلیل رشد درختان از لابلای دیوارهای این معبد که جلوه زیبایی به آن داده بود و البته باعث ویرانی آن نیز شده بود، از محبوبیت زیادی نسبت به سایر معابد این مجموعه برخوردار بود. رشد درختان تنومندو ریشه های عجیبشان حالت رمز آلودی به معبد داده بود و من را یاد فبلم های ایندیانا جونز می انداخت.
بذر این درختان توسط پرندگان در قسمتهای مختلف بنا پراکنده شده و سپس رشد کرده و از لابلای سنگ ها باعث روییدن درختان تنومند شده بود. این اتفاق باعث ویرانی بخش عمده بنا شده بود اما به هیچ وجه مسئولان این سایت درختان را قطع و یا جلوی رشد آنها را نمی گرفتند.

حدود یک ساعت هم در این معبد به گشتزنی پرداختیم و سپس به سمت ماشین راه افتادیم.
حدود ساعت ۱۴ به هتل بازگشتیم و کمی استراحت کردیم. با راننده هماهنگ کردم که یک ساعت بعد دوباره دنبال ما بیاید تا به سمت دریاچه تونله ساپ Tonle Sap برویم.
این دریاچه توسط یک رودخانه به رود مکونگ متصل می شود. در شش ماه سال که سطح آب رود مکونگ بالا می آید جریان رودخانه از سمت مکونگ به دریاچه است و با کاهش سطح آب مکونگ جریان رود برعکس می شود.
در جهت جنوب سیم ریپ حدود یک ساعت تا دریاچه رفتیم. آنجا قایق موتوری های بزرگی بود که می توانستیم بلیت بگیریم و روی رودخانه و دریاچه را گشت بزنیم. در مجموع به نظرم چیز هیجان انگیزی برای دیدن نداشت.

سپس به یک معبد رفتیم که در حیاط آن جمجمه کشته شده گان دوران کمونیسم را قرار داده بودند و داستان اتفاقات آن زمان را بر روی تابلوهایی با تصاویر مربوطه نوشته بود. همچنین از داخل معبد هم بازدی مختصری کردیم.

به هتل بازگشتیم و تا غروب به استراحت پرداختیم.
با تاریک شدن هوا دوباره راهی خیابان Pub Street شدیم. فضای عجیبی بر این خیابان و فرعی های اطرافش حاکم است.
هر توریستی چیزی برای تفریح و لذت خود پیدا می کند. کمی با خوردن چیزهای عجیب و غریب مثل عقرب و هشت پا و غیره خودمان را مشغول کردیم و سپس کمی در دیسکوها چرخیدیم و سپس به هتل بازگشتیم.

نیمی از گروه روز بعد با پرواز به ایران باز می گشتند و نیم دیگر با من زمینی از کامبوج خارج می شدند تا وارد تایلند شویم و یک هفته ای را در تایلند به گشت زدن بپردازیم.
روز سوم: خروج پر دردسر
طبق بلیتی که روز قبل خریده بودم حرکت اتوبوس ما به سمت بانکوک ساعت ۶:۰۰ صبح بود. با نیم ساعت تاخیر یک مینی بوس دنبال ما آمد. جلوی دو هتل دیگر هم توقف داشت و تعدادی روس را هم سوار کرد. ابتدا فکر کردم که این مینی بوس ما را به ترمینال می رساند اما پس از گذشت نیم ساعت که از شهر سیم ریپ خارج شدیم به این نتیجه رسیدم که تا پایان راه به همین منوال خواهد بود.
حدود سه ساعت و نیم بعد به یک میدان رسیدیم. راننده همه ساک ها را از ماشین خالی کرد و به ما هم گفت که پیاده شویم چون به مرز رسیده ایم.
وارد یک سالن کوچک شدیم که مهر خروج از کشور کامبوج را در پاسپورت بزنند. صف بسیار کند پیش می رفت و تقریبا یک ساعت طول کشید تا بالاخره از سالن خارج شدیم. از یک دروازه رد شدیم و حدود یک کیلومتر راه را پیاده پیمودیم تا به ساختمان مرزی تایلند برسیم. این یک کیلومتر پر از گدا و زباله بود و بوی تعفن میداد. ظاهرا هیچ کشوری مسئولیت مدیریت و نظافت این بخش را به عهده نمیگرفت. هوا بسیار خفه و گرم بود و حس بدی داشتم.

وارد ساختمان کنترل پاسپورت تایلند شدیم و هوای خنک و از بین رفتن بوی بد حالم را بهتر کرد. خانم مسئول کنترل پاسپورت ها وقتی پاسپورت ایرانی ما را دید ما را از صف خارج کرد و کمی آنطرف تر گفت پشت یک میز بنشینیم.
توضیح داد که از ۹ ملیت دنیا که ایران هم یکی از آنهاست، اجازه ورود زمینی به تایلند را ندارند. با او وارد بحث شدم و توضیح دادم که هیچ جای ویزای شما این را ننوشته و در سفارت تایلند در ایران هم چنین چیزی را به من نگفته اند. مامور می گفت که باید برگردیم و بلیت هواپیما به بانکوک بگیریم و من هم زیر بار نمی رفتم.
به او توضیح دادم که غیر ممکن است زیرا ما از کامبوج خارج شده ایم و مهر خروج خورده و دیگر نمی توانیم برگردیم و ما فقط باید زمینی به تایلند ورود کنیم.
نیم ساعتی او حرف خودش را زد و من هم حرف خودم را تا اینکه گفتم لطفا رئیس تان را صدا کنید. چند دقیقه بعد مردی اتو کشیده و خوشرو آمد و از من مسئله را پرسید. توضیح دادم. گفت شما باهم فامیل هستید؟ گفتم خیر دوستانی هستیم که زیاد سفر میکنیم. شغل ها را پرسید و برایش توضیح دادم. جرقه ای در ذهنم زد.
پاسپورتم را به او نشان دادم و شروع کردم به ورق زدن و نام بردن کشورهایی که رفته ام. وقتی به ویزای شینگن رسید گفت از چه کشوری گرفتی؟ گفتم فرانسه.
گفت از نظر قانونی میتونم شما را راه ندم اما شما Good Guys هستید.
بعد به تابلوی بزرگ پشت سرش اشاره کرد که نوشته بود:
good guys in, bad guys out
بعد رفت و برای همه ما آب معدنی خنک آورد و به افسر خانمی که کار ما را متوقف کرده بود دستور داد مهر ورود به تایلند را در پاسپورت ما بزند.
از طرفی برای حل شدن مشکل خوشحال بودم و از طرفی به تمام سران ایران دشنام میدادم که اینقدر ایرانیان را در دنیا خار و خفیف کرده اند. پس از یک ساعت و نیم معطلی و استرس فراوان بالاخره وارد خاک تایلند شدیم.

سفرنامه لائوس

جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴

برای اولین بار زمانی که در دفتر آژانس کاروان کوچ در سمت مدیر تورهای داخلی فعالیت می کردم نام لائوس را شنیدم. مسئول تورهای خارجی آژانس ما در طی سفری که به جنوب شرق آسیا داشت از این کشور هم بازدید کرده بود و تعدادی عکس و فیلم از سفر خود به ما نشان داد.

نقشه ای از جنوب شرق آسیا که کیفیت بالایی داشت از اینترنت دانلود کردم و تصمیم گرفتم در طی سفری به آن منطقه، از سه کشور تایلند، لائوس و کامبوج دیدن کنم. رویای این سفر را ۴ سال بود که در ذهن داشتم تا اینکه در زمستان سال ۹۴ بالاخره موفق به انجام آن شدم.

ابتدا تصمیم داشتم یک تور به مقصد لائوس و کامبوج برگزار کنم اما با توجه به اینکه خیلی زیرساخت گردشگری ضعیفی داشتند و هماهنگی بسیاری از گشت ها بصورت اینترنتی امکانپذیر نبود، از این تصمیم منصرف شدم و بصورت یک سفر دوستانه این سفر برگزار شد.

کلیاتی در باره کشور لائوس:
کشور لائوس از قدمتی حدود ۶۰۰ سال برخوردار است. در طی این مدت هم چندین بار توسط کشورهای فرانسه، ژاپن و تایلند مورد تصرف قرار گرفته است. این کشور در سال ۱۹۴۹ بالاخره از استعمار فرانسه خارج شد و به خودمختاری رسید.
لائوس یکی از معدود کشورهای کمونیستی است که هنوز بر سر قدرت هستند. از نظر سیاسی یک کشور تک حزبی است که توسط حزب انقلابی خلق اداره می شود.
از نظر اقتصادی لائوس از فقیرترین کشورهای قاره آسیا به شمار می آید. حدود ۸۰% مردم این کشور به کشاورزی مشغول هستند و تولید برق و صادرات آن به کشورهای همسایه یکی از درآمدهای مهم این کشور است.
۲۳۶۸۰۰ کیلومتر مربع وسعت کشور لائوس است که جمعیت حدود ۷ میلیون نفری را در خود جای داده است. زبان رسمی مردم این کشور لائو است و واحد پول آن کیپ نام دارد.
رود مکونگ از شمال و از مرز مشترک میانمار و تایلند وارد لائوس می شود و کیلومترها در غرب لائوس مرز با تایلند را تشکیل میدهد و سپس در جنوب وارد کشور کامبوج می شود.
بخش عمده کشور لائوس را کوهستانهای کم ارتفاع جنگلی پوشانده است به طوری که حدود ۸۰% این کشور را جنگل تشکیل می دهد. آب و هوای استوایی و گرمسیری باعث ایجاد باران های موسمی شدیدی می شود که از خرداد تا مهر ادامه پیدا می کند.

سفرنامه لائوس

روز اول: گرفتن ویزا از بانکوک

پس از اینکه ویزای کامبوج را برای گروه گرفتم به سفارت لائوس رفتیم که در کوچه کناری قرار داشت. ساعت ۱۲:۳۰ به سفارت لائوس رسیدیم و داخل حیاط شدیم. بر روی درب شیشه ای نوشته شده بود ساعت ۱۲ تا ۱۳:۳۰ تعطیل.
چاره ای جز انتظار نبود. با باز شدن درب، اولین نفری بودم که داخل رفتم. خانمی میانسال و خوش برخورد مدارک کل گروه را که شامل دو قطعه عکس، کپی صفحه اول پاسپورت، صفحه ویزای تایلند و فرم پر شده درخواست ویزا بود تحویل گرفت. پس از یک ربع گفت که ویزا امروز آماده نمی شود و فردا بیایم. از آنجا که ۱۰ صبح روز بعد پرواز به لائوس داشتیم و عملا فرصتی برای گرفتن ویزا نبود، پافشاری زیادی کردم و قبول کرد بجای هزینه معمول که ۱۴۰۰ Bat است ۱۶۰۰ Bat بگیرد و ویزا را تا ساعت ۱۶:۰۰ آماده کند.
کمی زودتر ویزاها آماده شد و برای گشتی مختصر به مرکز بانکوک رفتیم.

بر اساس صحبت هایی که با برخی از دوسانم که قبلا به لائوس سفر کرده بودند داشتم برنامه سفری به شکل نقشه زیر از قبل ریخته بودم.

.

روز دوم: لوآنگ پرابانگ، شهر مانک ها

پرواز ما ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه بود اما با توجه به اینکه بانکوک شهر پر ترافیکی است ساعت ۷:۰۰ از هتل خارج شدیم. یک ساعت تا فرودگاه در راه بودیم و در فرودگاه هم پس از کلی سوال و جواب و بررسی بلیت های برگشت و رزرو هتل ها، کارت پرواز را صادر کردند. صف چک کردن پاسپورت هم بسیار کند پیشرفت و دقیقاً زمان بازشدن گیت به آن رسیدیم. هواپیمای ملخی ۶۸ صندلی پر سر و صدایی را سوار شدیم که نیمی از آن خالی بود و پس از دو ساعت به لوآنگ پرابانگ رسیدیم. خیلی سریع پروسه چک کردن پاسپورت و مهر ورود طی شد و از فرودگاه خارج شدیم. ون های جلوی فرودگاه قیمت های پرتی می گفتند. از حیاط فرودگاه خارج شدم و در بیرون دو ون گرفتم و گروه ۱۱ نفره ما راهی شهر شدیم. لوانگ پرابانگ شبه جزیره ای است که بین دو رودخانه مکونگ و نم خان واقع شده است و کلاً از سه خیابان موازی و کوچه هایی که این سه را به هم متصل میکند تشکیل شده است. به نظر من کل طول شهر به ۳ کیلومتر نمی رسید. این شهر در قدیم مرکز امپراطوری لائوس بوده است.

هاستل ما به اسم Phousi در مرکز شهر بود و محیط زیبایی داشت. به عنوان اولین اقدام، بلیت اتوبوس شب رو که روز بعد به مقصد وین تیان (پایتخت لائوس) حرکت میکرد را به مبلغ ۱۷۰/۰۰۰ Kip خریدم. هر دلار معادل ۸۰۰۰ کیپ بود.
محیط شهر لوانگ پرابانگ بسیار زیبا و دوست داشتنی است. همه جا مانک ها با لباسهای نارنجی شان دیده می شوند و خیابان ها پر از کافه و رستوران های سنتی زیبا و مملو از توریست است.

در جای جای شهر هم معابد بسیار زیبا و باشکوه به چشم می خورد.
پس از نهار از معبد Wat Zing Tung  که گفته می شد قدیمی ترین معبد شهر است دیدن کردیم. در این معبد ک قایق امپراطور نگهداری می شد.

سپس از یک پل معلق که با نی ساخته شده است عبور کردیم و به آنطرف رودخانه رفتیم. در طرف دیگر خانه ها بسیار محقرتر به نظر می رسیدند.

با تاریک شدن هوا در خیابان اصلی چادرهای زیادی برپا شدند و بازارچه مفصلی که انواع صنایع دستی لائوس را عرضه می کردند آغاز به کار کرد.
پیش از ورود به بازارچه محلی، بر روی چندین گاری شیک میوه جات استوایی می فروختند. طعم بینطیری داشت که تا آنروز تجربه نکرده بودم.

بازارچه هیجان انگیزی بود که انواع صنایع دستی مردم لائوس از لباس، سفال،کارهای چوبی و غیره به فروش می رسید. مهمترین چیزی که خیلی زیاد به چشم من می خورد تنوع استفاده از رنگ های شاد بود.

در وسط بازارچه کوچه فرعی ای بود که به غذاهای محلی اختصاص داشت. انواع مختلف گوشت ها بصورت باربیکیو و همچنین انواع سبزیجات و سیفی جات پخته با ادویه های شرقی به چشم می خورد. برای ذائقه های اروپایی هم کاملا خود را آماده کرده بودند. شام مفصل و خوشمزه ای که بسیار ارزان بود خوردیم و راهی هاستل شدیم.

روز سوم: آبتنی در آبشار
ساعت ۶ صبح از هاستل خارج شدیم تا مانک ها که برای جمع آوری اعانه در شهر گشت میزدند را ببینیم. صف مانک ها بصورت منظم از یک معابد خارج می شد و به سمت معبد دیگری میرفت. مردم محلی و توریست ها بر روی زمین نشسته بودند و اعانه ها را به مانک ها که در حال عبور بودند میدادند. بچه های فقیر هم در طول مسیر نشسته بودند و یک سبد خالی جلوی خود گذاشته بودند که مانک ها بخشی از اعانه جمع آوری شده خود را به آنها میدادند.

به هاستل بازگشتیم و به استراحت پرداختیم. ساعت ۱۰:۳۰ یک ماشین ون به مبلغ ۵ دلار برای هر نفر گرفتم تا از آبشار معروفی به نام کوانگ سی Koang si بازدید کنیم. ماشین بسیار کند می رفت و یک ساعت طول کشید تا به ورودی آبشار رسیدیم. ورودی آبشار هر نفر ۲۰/۰۰۰ Kip بود.

کوآنگ سی مجموعه آبشارهایی هستند که در ۲۹ کیلومتری جنوب Luang Prabang قرار دارند. به دلیل داشتن رسوبات کربنات کلسیمی، آب آن فیروزه ای رنگ است و رسوبات حوضچه های متعددی را ایجاد کرده اند که عمق آنها تا ۳ متر میرسد.

این آبشارها پتانسیل بالایی برای جذب گردشگران دارند و تمامی گردشگرانی که به لوآنگ پرابانگ می آیند برای تماشای مناظر زیبای آن و شنا در حوضچه های زیر آبشارها از این منطقه بازدید میکنند.

همچنین یک سایت تحقیقات در مورد خرس سیاه آسیایی هم وجود داشت که چندین خرس بالغ و نابالغ را نگهداری می کردند و اطلاعات مفیدی را درباره این گونه در خطر انقراض به بازدید کنندگان ارائه می دادند.

ساعت ۱۳:۳۰ بازگشتیم و پس از صرف نهار ساعاتی را کنار رودخانه گذراندیم.
ساعت ۱۹:۰۰ یک توک توک دنبال ما آمد تا به ترمینال برویم.
صندلی اتوبوس ها بصورت تخت خوابی بود و اصلاً مناسب قد من نبود. ساعت ۲۰:۰۰ به سمت وین تیان راه افتادیم. هوا کمی سرد بود و یک پتو تمیز در کیسه به همه دادند. سریعاً خوابم برد.

روز چهارم: وین تیان، پایتخت لائوس
ساعت ۶ صبح در ترمینال وین تیان بیدار شدم. هوا حدود ۱۰ درجه سانتیگراد بود. حدود نیم ساعت طول کشید تا پس از کلی چانه زدن یک توک توک با قیمت مناسب پیدا کردم و به سمت هتل  Douangchan Plaza راه افتادیم. مسئول رزرواسیون با خوشرویی ما را که ۶ ساعت زودتر از زمان چک این رسیده بودیم پذیرش کرد.

تا ساعت ۹ استراحت کردیم. سپس پیاده به سمت میدان اصلی شهر که Patuxay دروازه پیروزی نام داشت و به یادبود سربازان کشته شده لائوسی که برای فرانسه در جنگ جهانی جنگیده بودند ساخته شده بود راه افتادیم.

از آنجا یک توک توک دیگر گرفتیم و راهی قصر pha that luang شدیم. بازدید ما از این از قصر و معبد کنار آن که با طلا پوشانده شده است و قدمت آن به قرن سوم میلادی باز می گردد حدود یک ساعت طول کشید. این مکان یکی از مهمترین جاذبه های شهر وین تیان به شمار می رود.

برای عصر به ساحل رود مکونگ رفتیم. خیابانی که موازی مکونگ بود پر از رستوران های خوب بود که توریست های زیادی برای نهار آنجا آمده بودند. از یک آژانس مسافرتی بلیت اتوبوس شب رو برای روز بعد به مقصد شهر پاکسه در جنوب لائوس بود را خریدم و در یک رستوران که صاحب آن یک خانم فرانسوی بود نهار خوردیم.
بعدازظهر به هتل برگشتم و مشغول برنامه ریزی ادامه سفر شدم.

روز پنجم: پارک بودا
صبح ساعت ۹:۰۰ یک ون گرفتیم و راهی Budah Park شدیم. پارک بودا در حدود ۲۵ کیلومتری جنوب شرق وینتیان قرار داشت.
این پارک درسال ۱۹۵۸ توسط یک فرد ثروتمند و خیر برای نشان دادن دوستی آیین بودا و هندو ساخته شده بود و حدود ۲۰۰ نماد از خدایان هندو و بودا را در کنار هم با سیمان در ابعاد بزرگی ساخته بودند. بازدید از این پارک دو ساعتی طول کشید و سپس برای نهار به هتل باز گشتیم.

ساعت ۱۸:۰۰ یک توک توک دنبال ما آمد تا به ترمینال اتوبوسرانی برویم. ترمینال در فاصله نیم ساعتی بیرون شهر بود. اتوبوس تخت خواب هایی دو نفره بسیار تنگ و کوچک داشت که من به هیچ وجه در آن جا نمی شدم. ساعت ۲۰:۰۰ راه افتادیم.

روز ششم: به سوی ۴۰۰۰ جزیره
صبح ساعت ۷:۱۵ به پاکسه رسیدیم. یک ون ۱۲ صندلی به قیمت ۶۰۰/۰۰۰ کیپ معادل ۷۳ دلار گرفتم تا ما را به جزیره دن خنگ Don Khong برساند. تقریباً دو ساعت در راه بودیم. از روی یک پل بزرگ که بر روی مکونگ ساخته شده بود رد شدیم تا به جزیره رسیدیم. به این منطقه ۴۰۰۰ جزیره اطلاق می شود زیرا عرض رودخانه بسیار زیاد می شود و جزایر متعددی بر روی آن شکل گرفته است.

دن خنگ بزرگترین جزیره است که ۱۸ کیلومتر طول و ۸ کیلومتر عرض دارد. هتل ما بسیار محیط زیبایی داشت و نام آن  Villa Muong Khong بود.
از آنجا که شب قبل خواب خوبی نداشتیم، تا ساعت ۱۳ استراحت کردیم و سپس برای نهار و گشت مختصر از هتل خارج شدیم. هوا بطور محسوسی از روزهای قبل گرمتر بود.
پس از نهار به هتل باز گشتیم و تا شب در بالکن جلوی هتل که در لبه رودخانه قرار داشت دور هم نشستیم و به خواندن شعر و آواز مشغول شدیم.

روز هفتم: گشت در جزایر
صبح ساعت ۶ همگی بیدار شدیم تا شاهد طلوع زیبای خورشید در ساحل رودخانه مکونگ باشیم. منظره فوق العاده زیبایی بود. همواره برایم تماشای تغییر رنگ آسمان در زمان طلوع جذابیت وصف ناشدنی ای داشته است.
در حین عکاسی از طلوع بودم که صدای چند مانک (راهب بودایی) را شنیدم که در حال جمع آوری اعانه بودند. به سرعت سمت آنها رفتم و در نور طلایی رنگ طلوع کمی از آنها عکاسی کردم.

ساعت ها ذهنم درگیر این مانک های جوان شد. سالها زندگی خود را در معابد می گذرانند و به عبادت می پردازند و با جمع آوری اعانه روز خود را به شب می رسانند. بدون اینکه آموزش خاصی ببینند و بدون اینکه هیچکدام از تجارب یک انسان معمولی را داشته باشند. باید زندگی سختی باشد اما در ازای به دست آوردن چه چیزی؟ آیا در میان سالی از خود سوال نمی کنند که سالها لذت زندگی را بر خود حرام کردند و در ازای آن چه چیزی به دست آوردند؟ اینکه کسی به آرامش روحی برسد اما جسم خود را آزار بدهد و بر فکر خود افسار بزند آیا راه سعادت را پیموده است؟ تقریباً کل روز در این افکار گذشت.

ساعت ۷:۳۰ سوار یک قایق شدیم تا یک گشت یک روزه به جزیره Don Khon داشته باشیم. هزینه هر نفر حدود ۱۵ دلار شد. حدود یک ساعت نیم در جهت جریان کند رودخانه پایین آمدیم تا به جزیره دون خون رسیدیم. در ساحل شمالی پیاده شدیم و با کمی پیاده روی به دهکده ای رسیدیم که تعدادی رستوران و مغازه ای برای اجاره دوچرخه و موتور سیکلت داشت. یک موتور به قیمت ۱۰ دلار و تعدادی دوچرخه به قیمت ۳ دلار گرفتیم و به سمت آبشار جزیره راه افتادیم. حدود ۲/۵ کیلومتر فاصله داشت.
در واقع در این قسمت بستر رودخانه سنگی می شد و رودخانه مکونگ شیب پیدا می کرد و رودخانه مکونگ برای گذر از بین صخره های جزایر دچار تلاطم زیادی می شد.

کمی پایین تر از آبشار، آب رودخانه کمی کندتر میشد و ساحل شنی ای ایجاد شده بود که برای آفتاب گرفتن و کمی آبتنی مناسب بود. هر چند که فقط چند متر آنطرف تر تندآب شروع می شد و میتوانست به راحتی افراد بدون توجه را دچار حادثه کند.
سه ساعتی ماندیم و سپس برگشتیم.
بازگشت به جزیره دون خونگ دو ساعت طول کشید چون خلاف جریان رودخانه حرکت می کردیم. غروب مانند روز قبل در محوطه جلوی هتل که مشرف به رودخانه بود دور هم نشستیم و موسیقی گوش دادیم.

روز هشتم: خداحافظ لائوس
دل کندن از زیبایی مکونگ سخت بود. باز هم قبل از طلوع بیدار شدم تا به تماشای طلوع خورشید از شرق های دور باشم و باز هم برای چند صدمین بار در زندگیم با دیدن این منظره غرق لذت شدم. دوباره عبور مانک ها با لباس نارنجی شان و دوباره احساس آرامش مطلق.

ساعت ۷:۳۰ صبح ماشینی که هماهنگ کرده بودم ما را به شهر سیم ریپ در کامبوج برساند آمد. چک اوت کردیم و راه افتادیم.
یک ساعت بعد به مرز Veun Kham رسیدیم.
دیدن گیت مرزی لائوس خاطر نشان می کرد که زمان خداحافظی با آرامش لائوس فرا رسیده است. مهر خروج خیلی سریع در پاسپورت ها زده شد و پیاده وارد منطقه صفر مرزی بین لائوس و کامبوج شدیم. آخرین نگاه را به پشت سر کردم و در دلم از این کشور خداحافظی کردم.

الان که دست نوشته های سفر لائوس را جمع و جور و تبدیل به سفر نامه می کنم در کشور کامبوج هستم. تصویری که از لائوس در ذهنم نقش بسته بیشتر از رودخانه، معبد و مانک ها تشکیل شده است. تصویری دوست داشتنی که برای همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند.