آرشیو ‘سفرنامه پرو’

سفرنامه پرو

پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

نام کشور پرو با تمدن اینکاها عجین شده است. تمدنی درخشان که با آمدن اسپانیولی ها برای همیشه از صفحه روزگار محو شدند. همه جای دنیا این کشور را با شهر گمشده اینکاها «ماچوپیچو» میشناسند اما ماچوپیچو تنها بخش کوچکی از این کشور شگفت انگیز است. آنچنان شگفت انگیز که بارها انرژی محیط پیرامون چنان مدهوشم کرد که ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد. برای این کشور جای ویژه ای در اعماق قلبم باز کرده ام که با هیچ جای دیگری قابل مقایسه نیست.

مختصری درباره پرو

کشور پرو با وسعت ۱۲۸۵۲۱۶ کیلومتر مربع حدود ۳۱ میلیون نفر جمعیت دارد. مردم این کشور به زبان اسپانیولی حرف می زنند و دین رسمی این کشور مسیحیت است. در سال ۱۸۲۱ اعلام جدایی از امپراطوری اسپانیا کردند و پس از سه سال جنگ استقلال یافتند.
اقتصاد اصلی این کشور را بهره برداری از معادن و سپس کارخانجات صنعتی و کشاورزی و ماهیگیری تشکیل می دهد. پول رایج پرو «سول Sol» است که در زمان بازدید ما از پرو معادل یک سوم دلار بود.
طبیعت کشور پرو دارای چهار اکوسیستم کاملا متفاوت است. رشته کوه آند بصورت شمالی جنوبی در مرکز این کشور قرار گرفته و با ده ها قله بالای ۴۰۰۰ متر اکوسیستم کوهستانی را تشکیل می دهند و در قسمتهای شمال شرقی جنگل های آمازون و سرشاخه های رود آمازون اکوسیستم حاره را تشکیل می دهند. در غرب که با اقیانوس آرام ساحل طولانی ای دارد دارای اقلیم اقیانوسی است و حد فاصل بین اقیانوس تا رشته کوه آند را بیابانها و شنزارها تشکیل داده اند.

برای سفر به پرو، پس از اینکه یکماه در کشور برزیل بودم از طریق یک پرواز با ایرلاین Tame از سائوپائولو به لیما پایتخت پرو رفتم و سپس با یک پرواز داخلی به شهر کوزکو، پایتخت تمدن اینکاها پرواز کردم.

ویزای پرو:

برای سفر به کشور پرو باید ویزای این کشور را اخذ کنید و با توجه به اینکه در ایران سفارتخانه و کنسولگری ندارند لذا میبایست از یک کشور ثالث اقدام کرد. ما از کنسولگری این کشور در شهر ریودوژانیرو اقدام کردیم و ویزای ما ۱۲ روز بعد آماده شد. مدارک مورد نیاز برای ویزا شامل گواهی اشتغال به کار، پرینت حساب بانکی که حداقل ۱۰ هزار دلار موجودی داشته باشد، دو قطعه عکس ۳ در ۴ پشت سفید، رزرواسیون هتل و بلیت رفت و برگشت به پرو است.
کنسول پرو در ریودوژانیرو مردی بسیار خوشرو و دوست داشتنی بود که اطلاعات زیادی از ایران داشت و کلی از کشورش به ما اطلاعات و راهنمایی های مفیدی داد و بروشورهای متعددی در اختیار ما گذاشت.

البته شنیده ام برخی از دوستان از کشور ترکیه برای ویزای پرو اقدام کرده اند و سریعتر توانستند به نتیجه برسند.

سفرنامه پرو

روز اول، ۲۸ بهمن: ورود به پرو
ساعت ۹:۳۰ شب به تاریخ ۲۸ بهمن ماه ۱۳۹۳ وارد فرودگاه لیما شدم. فرودگاهی نسبتا بزرگ با امکانات مناسب. فرودگاه بسیار تمیز و منظم بود و از سر و وضع مردم مشخص بود که از رفاه خوبی برخوردار هستند. برخلاف برزیل که بیشتر چهره ها سفیدپوست بودند، اینجا چهره ها بیشتر indigenous  بودند. همچنین در برزیل به سختی یک انگلیسی زبان یافت می شد اما در پرو افراد بیشتری می توانستند به زبان انگلیسی صحبت کنند.
از همان ابتدا این کشور به دلم نشست. در فرودگاه سری به فروشگاه های لباس که از پشم نوعی لاما به اسم آلپاکا تولید میشد زدم که بسیار لطیف بود. همچنین نوع وحشی این جانور که ویکونا نام دارد پشم مرغوب تر و گران قیمت تری داشت که یک پولیور آن حدود ۸۰۰ دلار بود. به همراه سه نفر از دوستانم (نیکتا، ترانه و علی) در یکی از رستورانهای فرودگاه چند ساعتی خوابیدیم و ساعت ۵:۰۰ سوار هواپیما به مقصد شهر کوزکو شدیم.

روز دوم، ۲۹ بهمن: کوزکو، پایتخت تمدن اینکاها
ساعت ۶ صبح وارد فرودگاه کوزکو شدیم. از آنجا یک تاکسی تا هاستل گرفتیم که ۵۰ sol گرفت و بعد فهمیدم دو برابر قیمت با ما حساب کرد. کوزکو فوق العاده زیبا بود. شهری با ۸۰۰ سال قدمت که توسط پادشاه اینکاها پایه ریزی شده بود و پایتخت اینکاها به مدت ۳۰۰ سال یعنی تا ورود اسپانیایی ها بود. کوزکو به شکل یک پوما ساخته شده بود و سر پوما که یک معبد بود بر روی تپه ای در شمال شهر ساخته شده بود. به هاستل Mama Cusco  رفتیم که یک زوج آنرا اداره میکردند. لیبوس که اسم شوهر صاحب هاستل بود تور گاید بود و اطلاعات بسیار خوبی داشت. البته بعدا فهمیدم که خیلی شارلاتان است. برای روزهای بعد کلیه گشت ها را با او هماهنگ کردم و باهم برای خرید بلیط قطار و ورودیه ماچوپیچو به مرکز شهر رفتیم. برای رسیدن به ماچوپیچو می توان از کوزکو با یک قطار تا روستای آگوآس کالینته رفت و از آنجا با یک اتوبوس محلی نیم ساعت بالا رفت و یا پیاده دوساعت مسیر را تا آنجا پیمود.
همچنین می توان با ماشین تا روستای اولانتای تامبو رفت و از آنجا سوار قطار شد. کل مسیر رفت و برگشت با قطار ۱۵۰ دلار بود و اگر از اولانتای تامبو رفت و برگشت را می گرفتیم ۱۱۲ دلار می شد. البته این ارزان ترین نرخ بلیت قطار بود. دو شرکت قطار وجود داشت یکی peru rail و دیگری inca rail ولی همه می گفتند peru rail بهتر است. از آنجا که ما در فصل بارش رفته بودیم مسیر کوزکو تا آگوآس کالینته بسته شده بود و با اتوبوس تا اولانتای تامبو مسافرین را می بردند. تصمیم گرفتم که با یک ماشین دربست روستاهای اینکاها Inca Vilage که در شمال کوزکو قرار دارند را ببینیم و شب را در اولانتایتامبو بخوابیم و روز بعد با قطار ادامه مسیر را به سمت آگواس کالینته و سپس ماچوپیچو برویم.

همچنین برای ورود به سایت های تاریخی باید یک بلیت گرفت. بلیت ده روزه که با آن همه سایتهای تاریخی را میشد بازدید کرد ۱۳۰ سول بود که همان روز خریدیم. عصر برای گشت زدن در کوزکو راه افتادم. باران ملایمی می بارید. از تعدادی فروشگاه لباس که با پشم بچه آلپاکا بودند بازدید کردم. قیمت پانچو ها و کت ها بین ۴۵۰ تا ۱۲۰۰ سول بود. شهر بسیار زیبایی بود که حتی در low season  هم پر از توریست بود. در میدان اصلی شهر یک کلیسای زیبا و چند سایت تاریخی داشت. از فروشگاه های لوازم طبیعت گردی هم دیدن کردم و آنقدر قیمت ها پایین بود که  دو کاپشن به یک سوم قیمت ایران خریدم. همچنین یک پانچو با پشم آلپاکا به قیمت ۹۰ سول خریدم که البته قیمت اولیه ۱۸۰ بود. شب را در هاستل خوابیدیم.

روز سوم،۳۰ بهمن: ورود به دره مقدس
صبح هوا آفتابی شده بود. یک املت برای گروه درست کردم و بعد گشت مختصری در شهر زدم. بقیه افراد ساعت ۱۲ به کوزکو می رسیدند. از فرودگاه سوارشان کردم. ساعت ۱۴:۰۰ سوار ماشین دربستی شدیم که برای نیم روز گشت ۹۰ دلار میگرفت و به سمت روستای پیساک در جهت شمال شرق کوزکو راه افتادیم. در بین راه در جایی که منظره خوبی به دره مقدس sacred valley داشت برای عکاسی توقف کردیم. کل روستاهای این مسیر در این دره واقعند که به دلیل آب و خاک و هوای خوب برای زراعت بسیار مناسب بوده از اینرو برای اینکاها بسیار مقدس بوده است.

یک ساعت بعد به پیساک رسیدیم. در این روز یک مراسم سالیانه داشتند که به هم آب می پاشیدند و دور یک درخت می رقصیدند و در نهایت آنرا با تبر قطع می کردند. روستای پیساک یکی از روستاهای اینکایی زیبا بود که از قلعه و کانالهای آب و تراس بندی های کوه که برای کشاورزی ایجاد میکردند دیدن کردیم.

از آنجا به روستای اولانتای تامبو رفتیم. هوا تاریک شده بود. شب را در هاستل زیبایی که اتاق هایش بوی بدی میداد خوابیدیم. ترانه و نیکتا با وجودی که اتاقشان بوی بدی میداد اما تا موقعی که چک اوت کردیم چیزی به من نگفتند.

روز چهارم، ۱ اسفند: تجربه یک قطار لوکس در دل رشته کوه آند
صبح زود با همکاری هم یک املت درست کردیم و ساعت ۷ بیرون زدیم تا از سایت تاریخی روستا بازدید کنیم. تراس بندی و بخش نظامی نسبتا خوب باقی مانده بود. مناظر از بالای سایت که حدود ۱۵۰ متر ارتفاع داشت، بسیار چشمگیر بود. بعد با ترانه و نیکتا از سایتی که در دامنه روبروی آن بود بازدید کردیم و در کوچه پس کوچه های زیبای روستا قدم زدیم.

در نزدیکی روستا یک پل برای زمان اینکاها وجود داشت که فرصت بازدید از آنرا نداشتیم. به هاستل برگشتیم و پس از جمع کردن وسایل ساعت ۱۲:۰۰ در ایستگاه حاضر شدیم. قطار ساعت ۱۲:۳۵ دقیقه حرکت داشت. چند واگن به بومیان تعلق داشت و سه واگن به توریست ها. واگن ها بسیار تمیز با دکور خوب و صندلی های راحتی داشت. سقف نیز شیشه ای بود تا مسافران حداکثر لذت را از مناظر بیرون ببرند.

طول مسیر تا آگوآس کالینته ۲ ساعت طول کشید که کل آن در کنار رودخانه ای در عمق دره های آند میگذشت و مناظر زیبایی از کوه های صخره ای و جنگلهای تنک دامنه های آند را می شد مشاهده کرد. ساعت سه بعدازظهر به آگوآس کالینته رسیدیم. اسم این روستا به معنی آب گرم است.
هوا از صبح آفتابی بود و دعا میکردیم که فردا که به ماچوپیچو میرویم هم هوا آفتابی باشد.
بعد از گذاشتن وسایل در اتاق با تعدادی از دوستان برای استفاده از آبگرم راهی شدیم که در بالاترین نقطه روستا قرار داشت. هر نفر ۱۰ سول ورودیه و بابت صندوق نگهداری لوازم ۱ سول پرداختیم.
آب گرم کلاً از ۵ حوضچه آب گرم و یک حوضچه آب سرد تشکیل شده بود. در آخرین حوضچه که تعداد خارجیان به بومی ها بیشتر بود رفتیم. آب حدود ۳۵ درجه دما داشت و بوی گوگرد آن بسیار ناچیز بود. سه ساعتی آنجا ماندیم و سپس خارج شدیم. عصر گشت مختصری در روستا زدیم. کاملا توریستی ساخته شده بود و در همه کوچه ها پر از رستوران و هاستل و هتل بود. شام مختصری خوردیم و زود خوابیدیم. نیمه شب باران شدیدی شروع شد. خیلی نگران بودم که برنامه روز بعد ما خراب شود.

روز پنجم، ۲ اسفند: پیش به سوی ماچوپیچو
صبح ساعت ۵ از هاستل بیرون آمدیم و در صف سوار شدن اتوبوس ایستادیم. هر نفر ۱۲ دلار برای نیم ساعت بالا رفتن تا ماچوپیچو و ۱۲ دلار برای برگشت. البته میتوان مسیر را پیاده رفت که دو ساعت و نیم بالا رفتن و یک ساعت و نیم پایین آمدن طول می کشد. ساعت ۶ صبح به گیت ورودی رسیدیم. بلیت را با پاسپورت چک کردند و وارد شدیم. یک راهنما قبل از گیت ورود گرفتیم که نفری ۱۰ سول برای دوساعت توضیح دریافت کرد. مه همه جا را فرا گرفته بود و حالتی رمزآلود به محیط داده بود. توضیحات بسیار مفیدی از تاریخچه پیدا شدن آن توسط آقای bingham آمریکایی در سال ۱۹۱۱ و نیز چگونگی ساخته شدن آن در ۵۰۰ سال پیش و مخفی شدن شهر توسط اینکاها در زمان حمله اسپانیولی ها توسط راهنما ارایه شد.  معبد خورشید و چندین معبد دیگر و خانه پادشاه و … را بازدید کردیم. اینکاها به جهان بالا با نماد کندور که به خدا و ستارگان و خورشید تعلق داشت و جهان سطحی که ما زندگی می کنیم با نماد پوما و جهان پایین با نماد مار که به مردگان تعلق داشت اعتقاد دارند. چندین لاما در محوطه پراکنده بودند که با آنها عکس گرفتیم. کمی ابر کنار رفت و مناظری که زبان آدم را بند می آورد پیدا شد.

کوه وایناپیچو که به معنی کوه جوان است بسیار زیبا در ضلع جنوبی و کوه ماچوپیچو در ضلع شمالی سایت قد علم کرده بودند و مهی که اطراف آنها بود جلوه خاصی به آن داده بود. کل محوطه به دو بخش تقسیم می شد. بخش شهری و بخش کشاورزی. پس از بازدید بخش شهری به بخش کشاورزی رفتیم که مرتفع تر بود و برای عکاسی از کل محوطه ماچوپیچو بهترین دید را داشت. سه ساعتی در آنجا ماندم و با تمام وجود از مناظر لذت بردم.

با وجودی که بردن مواد غذایی به بالا ممنوع بود مقداری نان و پنیر و گوجه و خرما داشتیم که خوردیم. با وجودی که همچنان دلم می خواست بمانم و از مناظر لذت ببرم و انرژی محیط را جذب کنم اما برای یک کار اینترنتی مجبور شدم زود به پایی برگردم. در دروازه خروج میتوانید درخواست کنید که مهر ماچوپیچو را در پاسپورت شما بزنند. یک پشن فروت جوس هم خوردم که بسیار چسبید. خوشحال و پر انرژی به پایین برگشتم و نیمی از روز را پای لپ تاب سپری کردم. علی مهراد، حمید نقاش زاده، ترانه، نیکتا، کامبیز و مژگان کل مسیر برگشت را پیاده آمدند. عصر همه همسفرها در اتاق ما جمع شدند و کلی گفتیم و خندیدیم و مشکلات جامعه را حل کردیم.
شب برای شام به رستورانی رفتیم که گوشت لاما داشت. مزه آن بسیار شبیه گوشت گاو ولی کمی سفت تر بود.

روز ششم، ۳ اسفند: بر بلندای آند
ساعت ۵:۰۰ صبح از هاستل بیرون آمدیم و به سمت ایستگاه قطار حرکت کردیم. ساعت ۵:۳۵ قطار حرکت کرد و ساعت ۷:۳۰ به اولانتای تامبو رسیدیم.
ماشین ون به همراه راهنمای محلی که از قبل هماهنگ کرده بودم منتظر ما بودند. ساعت ۸:۰۰ راه افتادیم به سمت مورای.
در طول مسیر مناظر پیش رو بینظیر بود. دشتهای مرتفع سرسبز که توسط کوههای بلند رشته کوه آند احاطه شده بودند.

در نزدیکی مورای یک چشمه آب بسیار شور وجود دارد که مردم محلی به منظور استحصال نمک حوضچه های متعددی درست کرده اند و آب را با سیستم منظمی هر دو هفته یکبار وارد حوضچه ها می کنند و وقتی خشک می شود دوباره آب شور را به حوضچه میریزند. در فصل خشک سال که از اردیبهشت و خرداد شروع می شود هر ماه ۱۰۰ تا ۱۲۰ کیلو نمک از هر حوضچه برداشت می شود. ۳۰۰۰ نفر از این حوضچه ها نگهداری و بهره برداری می کنند. ورودیه این سایت هر نفر ۱۰ سول بود.

به سمت موراس راه افتادیم. مناظر چشمگیر بود. روستای اینکایی موراس به واسطه شکل خاص حلقه ای تراس های کشاورزی آن مشهور شده است که یک آزمایشگاه انتخاب بذرهای مناسب برای کشاورزی بوده است. در این منطقه که مرتفع ترین بخش sakerd valley است بخاطر خاک، آب و رطوبت خوب از دوران اینکاها تا به امروز کشاورزی بسیار رونق داشته. اینکاها بیشتر سیب زمینی کشت میکردند اما امروزه ذرت، کینووا، باقالی، حبوبات و محصولات دیگر هم کشت می شود.

سپس به سمت چین چرو و بعد از قسمت های مرتفع شمال شهر کوزکو که یک پارک ملی است و به آن sexy woman میگویند (در واقع اسم آن Saksay Wana است) رد شدیم و تعدادی آلپاکا در طول مسیر دیدیم. در یک رستوران خوب که ویو زیبایی داشت برای نهار توقف کردیم. تنوع غذایی بالایی داشت و یکی از غذاها گینوپیگ بود که جانوری از راسته خرگوش ها است و آنرا درسته سرخ میکردند. هم رغبت خوردنش را نداشتم و هم گران بود (۶۵ سول).

یک نوشیدنی الکلی سبک که از انگور سفید گرفته می شد و بعد لیمو و طعم دهنده های دیگر به آن میزدند به اسم pisco sour نوشیدیم. بعدازظهر به هاستل رسیدیم و به خواب عمیقی فرو رفتم. ساعت ۸ شب بیدار شدم. باران می بارید. ماشینی که ما را به ترمینال می برد و اتوبوس روز بعد به مقصد پونو را هماهنگ کردم و خوابیدم.

روز هفتم، ۴ اسفند: دریاچه تی تی کاکا
صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم و با کمک علی و مژگان مشغول آماده کردن صبحانه برای گروه ۱۰ نفره مان شدیم. پس از صرف صبحانه ساعت ۶:۳۰ به سمت محل حرکت اتوبوس راه افتادیم و ساعت ۷:۰۰ اتوبوس حرکت کرد. این اتوبوس که مخصوص توریست ها بود به شرکت Inca Express تعلق داشت و هر نفر ۶۵ دلار بود. بسیار تمیز و پذیرایی نسبتا خوب و در هر سایت توریستی توقف می کرد.

برای نهار در یک رستوران خیلی خوب که غذای بوفه داشت توقف کردیم. در جلوی رستوران لباسهایی که با پشم آلپاکا بافته شده بودند را به قیمتی ارزان می فروخت. در طول مسیر تا ارتفاع ۴۰۰۰ متری با ماشین رفتیم و گله های متعدد آلپاکا و لاما را در راه دیدیم.

ساعت ۵:۳۰ به Puno رسیدیم و نیم ساعت بعد سوار قایق سر پوشیده ۲۸ صندلی ای شدیم که دو ساعته ما را به جزیره Amantani رساند. مناظر غروب بر روی دریاچه بینظیر بود. ترانه احساس وصف نشدنی ای داشت و بارها بخاطر گنجاندن این قسمت در برنامه پرو تشکر کرد. دریاچه Titicaca با ارتفاع ۳۸۱۰ متر مرتفع ترین دریاچه قابل کشتیرانی دنیاست و یکی از چاکراهای انرژی مهم کره زمین بشمار می رود.  دما ۱۲ درجه سانتی گراد بود.

پس از یک ساعت و نیم که در قایق بودیم باد شدیدی گرفت و سطح دریاچه بسیار مواج شد و قایق ما را به شدت تکان میداد. نیم ساعت بعد به جزیره Amantani رسیدیم. هوا کاملا تاریک بود. یک پیرمرد به کنار اسکله آمده بود و انتظار ما را میکشید. باران می بارید و ده دقیقه ای پیاده رفتیم تا به خانه های روستا رسیدیم. بسیار محقر بود و سرویس بهداشتی آب نداشت. به هیچ وجه برای توریست مناسب نبود. شام مختصری که شامل برنج و سیب زمینی بود خوردیم و در اتاق های کوچکی که دو تا چهار تخت در آنها گذاشته بودند رفتیم. از آنجا که برق وجود نداشت به ناچار خیلی زود خوابیدیم.

روز هشتم، ۵ اسفند: در جزایر دریاچه تی تی کاکا
صبح ساعت ۵:۰۰ بیدار شدیم. البته من از سرما سه ساعت بود که بیدار بودم. قهوه خوردیم و راهی نوک کوه جزیره شدیم. با وجودی که فقط ۳۰۰ متر ارتفاع داشت تقریبا ۴۰ دقیقه طول کشید زیرا در ارتفاع ۴۱۸۰ متر قرار داشت و فشار هوا کم بود. منظره دریاچه از بالا بسیار شگفت انگیز بود. ابرهای سیاهی به سرعت می آمدند و من سریع برگشتم. در راه بازگشت تگرگ و باران شدیدی باریدن گرفت.

به خانه روستایی برگشتیم و لباس خشک پوشیدیم. صبحانه بسیار محقر بود و شامل دمنوش کوکا، سیب زمینی سرخ شده با کمی تخم مرغ بود. ساعت ۱۰ به سمت بندر رفتیم و سواد قایق شدیم.
نیم ساعت بعد در جزیره taquile بودیم. به نسبت جزیره قبلی زیباتر و امکانات بهتری داشت. مسیر پیاده روی زیبایی را پیمودیم تا به مرکز روستا رسیدیم.

کمی وقت گذراندیم و سپس به یک رستوران که سوپ  کینووا خوشمزه و ماهی قزل آلای صورتی سرخ شده داشت رفتیم. پس از آن دو ساعتی در مسیر پیاده روی حاشیه جزیره که نمای خوبی به دریاچه داشت قدم زدیم و سپس سوار قایق شدیم. دو ساعت بعد به Floating Island  رسیدیم.  جزیره معلق به این خاطر اطلاق می شود که مردم با نی های دریاچه سطح همواری درست کرده اند و خانه های خود را بر روی آن بنا کرده اند.

نیم ساعتی گشت زدیم و راهی Puno شدیم. در خیابانی به اسم Liberta که توریستی بود کمی گشت زدیم و شام خوردیم و سپس ساعت ۱۰:۰۰ سوار اتوبوس شب رو به مقصد کوزکو شدیم که ۸ دلار بود.

روز نهم، ۶ اسفند: کوزکو گردی
به هاستلی به اسم Orquide رفتیم که نزدیک هاستل قبلی بود اما بسیار بهتر و تمیزتر. دوش گرفتیم و کمی استراحت کردیم و گروه به گشت زدن در شهر پرداخت. هماهنگ کردم تا با یک راهنما به تپه بالای کوزکو که یک سایت پیش از اینکاها به اسم ساکسای وانا بود بروند که گشت آنها ۴ ساعت طول کشید و بسیار راضی و شگفت زده از تمدن اینکاها و انرژی محیط بودند. کمی هم من در شهر پرسه زدم و برای بعضی از دوستان سوغاتی خریدم. شب یک میهمانی خداحافظی گرفتیم. کلی گفتیم و خندیدیم و شراب خوردیم.

روز دهم، ۷ اسفند: از هوای خنک ارتفاعات آند به بیابان برهوت نازکا
صبح ساعت ۸:۳۰ افراد را راهی فرودگاه کردم و من و علی و ترانه و نیکتا ماندیم تا بقیه مسیر را ادامه دهیم. بلیت اتوبوس به مقصد Nazca گرفتم حدود ۴۸ دلار از شرکت Cruz Del Sor که بهترین اتوبوسها را داشت. ساعت ۱۶ اتوبوس حرکت کرد. بسیار عالی بود و چنین اتوبوسی قبلا ندیده بودم. از جبال آند در جهت جنوب غربی می گذشتیم. هوا نیمه ابری و گاهی بارانی بود و رنگین کمانهای پی در پی مناظر رویایی ای را پدید می آورد. در عصر هنگام برف گرفت.

روز یازدهم، ۸ اسفند: خطوط نازکا، یکی از شگفتی های تمدن اینکا
ساعت ۷ صبح به نازکا رسیدیم. جوانی به اسم Alex را پیدا کردم که ماشین شاسی بلند داشت. ما را به یک هاستل در میدان اصلی شهر برد که نفری ۲۰ سول معادل ۷ دلار بود. با الکس هماهنگ کردیم که برای ما همانروز بلیت هواپیما را هماهنگ کند تا برای دیدن Nazca Lines برویم. هواپیماها از ۴ نفره تا ۱۲ نفره وجود داشت که هرچه بزرگتر میشد ارزان تر بود. همچنین در دو ارتفاع ۱۵۰۰ پا و ۴۰۰۰ پا پرواز می کردند. ارتفاع بالا اصلا خوب نیست چون دیدن خطوط بسیار سخت است. برای نیم ساعت پرواز در ارتفاع پایین با یک هواپیمای ۴ نفره ۱۳۰ دلار برای هر نفر پرداختیم. البته قیمت اولیه ۱۵۰ دلار بود.
ساعت ۹:۳۰ فرودگاه کوچکی که در کنار شهر بود رفتیم و نیم ساعات یک مستند نشنال جوگرافیک دیدیم تا امور مجوز پرواز و غیره انجام شود. نفری ۲۵ سول هم مالیات پرداخت کردیم و در ساعت ۱۰ سوار هواپیمای آمریکایی Cessna 206 شدیم که هم سن من بود.

چند دقیقه بعد روی باند فرودگاه بودیم و یک دقیقه بعد از زمین جدا شدیم. تنها چند دقیقه پس از شروع پرواز اولین چرخ شدید را خلبان انجام داد و اعلام کرد زیر بال راست شکل نهنگ قرار دارد. به سختی توانستم آنرا تشخیص بدهم. از قبل لنز تله ۱۰۰-۴۰۰ بسته بودم که اصلا مناسب نبود. وقتی دیدم به درد این عکاسی نمیخورد به سرعت با لنز ۱۷-۸۵ تعویضش کردم. فیگور بعدی یک آدم بود. روی هر فیگور یک دور به راست و یک دور به چپ می پیچید. مجموعا ۱۲ فیگور را دیدیم. آنچنان هیجان زده بودم که اصلا متوجه پیچ و تاب های تند هواپیما که حال بقیه را خراب کرده بود نشدم. با دیدن هر فیگور به سمت آن پنجره هجوم می بردم. نیم ساعت بعد هواپیما به زمین نشست. در پوست خودم نمی گنجیدم. به هتل برگشتیم و اولین کار خارج کردن عکسها از دوربین بود.

تا ساعت ۳ بعدازظهر کمی استراحت کردیم و با یک ماشین برای دیدن چند شکل  دیگر در منطقه Palpa که برای تمدنی قبل از نازکاها به اسم پاراکاز بود راه افتادیم. به این مجموعه اشکال که نزدیک هم و کوچکتر بودند Paracas Family میگفتند. یک برج هم کنار آن بود که ۲ سول میگرفت و از بالای آن مشرف به اشکال می شد آنها را مشاهده کرد. این اشکال به تازگی و در سال ۲۰۰۶ کشف شده بودند.

سپس به سمت موزه خانمی به اسم ماریا که در سالهای ۱۹۲۰ خطوط و اشکال نازکا را کشف کرده بود رفتیم و غروب را بر روی تپه ای که تعدادی از خطوط را مشرف بود به نظاره نشستیم.
به هاستل بازگشتیم و به برنامه ریزی برنامه فردا مشغول شدم.

روز دوازدهم، ۹ اسفند: صعود به دومین تپه شنی مرتفع دنیا
ساعت ۴:۳۰ سوار یک ماشین کوچک و قدیمی شدیم که ما را به سمت کوهی میبرد که اول مسیر پیاده روی برای صعود تپه شنی ای به اسم Sero Blanco بود.
این تپه شنی بر فراز یک کوه بود که ارتفاع آن ۱۱۷۶ متر از پای تپه بود و راس آن ۲۰۸۰ متر از سطح دریا ارتفاع داشت. نکته عجیب آن برای من این بود که این حجم عظیم شن بر بالای این کوهستان چگونه سر درآورده بود.
اولین تپه شنی دنیا در آرژانتین است که ۵۰ متر بلندتر از Sero Blanco است. سومین تپه شنی دنیا در گوبی مغولستان است و چهارمین در ایران با نام ریگ یلان در کویر لوت.

پس از نیم ساعت که در جاده ای به سمت نازکا رفتیم در یک گردنه کوهستانی از ماشین پیاده شدیم و پیاده روی را ساعت ۵:۰۰ با همراهی ترانه، نیکتا و علی و نیز راهنمای محلی مان که با کفش ورنی و شلوار میهمانی آمده بود و هرازگاهی با پرتقال ما را پذیرایی می کرد شروع کردیم. در ساعت ۷:۰۰ صبح به پای تپه شنی رسیدیم. ارتفاع ۱۷۶۰ متر از سطح دریا بود. مسیری که ما انتخاب کرده بودیم تنها کافی بود ۳۲۰ متر شن را با شیبی ملایم صعود کنیم اما برای فرود کل ارتفاع ۱۱۷۶ متر را باید شن اسکی میکردیم تا به پایین برسیم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و قله تپه شنی معلوم نبود. دو ساعت بعد به نوک قله تپه شنی در ارتفاع ۲۰۸۰ متری سطح دریا رسیدیم. احساس غیر قابل وصفی داشتیم زیرا گمان می کردیم تنها ایرانیانی باشیم که به این نقطه پا گذاشته اند.

نیم ساعتی نشستیم و اسم دوستان عزیزمان را بر روی شنهای نوک تپه نوشتیم. کمی که راه افتادیم تا به سمت پایین بیاییم به یک خط الراس رسیدیم و ناگهان باد ملایمی وزید و همه مه ها را جابجا کرد و آسمان باز شد. در همان لحظه یک جفت کندور پدیدار شدند. کندور نر زود دور شد اما کندور ماده حدود ۱۰ دقیقه اطراف ما دور زد و تا ۱۰ متری ما هم نزدیک شد.

مناظر اطراف و دیدن این پرنده افسانه ای چنان شگفت انگیز بود که ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. توان ایستادنم نبود. نشستم. مبهوت این همه زیبایی و شکوه بودم. بر بلندای عظمتی بیکران از شن و بالاتر از کوهستان های رشته کوه آند به تماشای جلوه گری بزرگترین پرنده شکاری کره زمین بودم. آنرا پاداشی پنداشتم بابت کاری که نمیدانم چه بوده و عمیق احساس خوشبختی سراسر وجودم را آکند. نیم ساعتی فارغ از دنیا بر جایم ماندم. بعد کمی از محیط عکاسی کردم و سپس چون کودکی سرخوش، چرخ زنان و جست و خیز کنان از شنها به پایین سرازیر شدم.

حدود ۱۱۰۰ متر را در کمتر از نیم ساعت سرشار از انرژی پایین آمدم تا به منطقه کوهستانی رسیدم. یک ساعتی نیز در این منطقه کوهستانی فرود آمدیم تا در نهایت به جاده ای رسیدیم که ماشین قدیمی ما انتظارمان را میکشید.
سوار شدیم و نیم ساعت بعد در ساعت ۱۳:۰۰ به هاستل رسیدیم.

در ظرف یک ساعت دوش گرفتیم، وسایل را جمع کردیم  و چک اوت کردیم. نهار خوردیم و ساعت ۱۴:۳۰ راهی ترمینال اتوبوسرانی شدیم تا به مقصد Ica برویم. ساعت ۱۵:۰۰ در حال حرکت به Ica که در شمال نازکا قرار داشت بودیم. بلیت اتوبوس ۲۵ سول بود. کل مسیر را خواب عمیقی فرو رفتم تا هیجان این روز کمی فروکش کند. ساعت ۱۷:۰۰ در ایکا از اتوبوس پیاده شدیم و سریع سوار یک تاکسی شدیم که ما را به واحه ای به نام Hucachina که در فاصله ۱۰ کیلومتری شهر قرار داشت ببرد. این واحه سرسبز دارای دریاچه ای در وسط و تعدادی نخل و درختان دیگر در اطراف بود و تعداد قابل توجهی هاستل و ریزورت در آنجا ساخته بودند. سریع یک هاستل به قیمت هر اتاق دو تخته ۵۰ سول گرفتم و یک ماشین مخصوص سافاری شن را هماهنگ کردم تا برای دیدن غروب به شنزارهای اطراف برویم. ساعت ۱۸:۰۰ با ماشینی عنکبوت مانند که برای یک ساعت نفری ۳۵ سول میگرفت راه افتادیم.

از مناظر غروب خورشید در پس شنزارها و سایه های تیره پیشرونده در پس هلال تیغه های ماسه ی طلایی رنگ سیر دل عکاسی کردیم و با اکراه به هاستل بازگشتیم. به این می اندیشیدم که روز قبل را مبهوت تاریخ سحرانگیز این سرزمین بودم و امروز را مسحور ابهت طبیعت آن. دیر هنگام به خواب رفتم.

روز سیزدهم، ۱۰ اسفند: گالاپاگوس کوچک
صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم تا به همراه علی تپه شنی ای که کنار واحه بود را صعود کنیم و از تابش اولین پرتوهای آفتاب بر واحه عکاسی کنیم. ۲۰ دقیقه صعود ۱۴۰ متری این تپ شن نرم طول کشید و رمق ما را گرفت. خورشید طبق پیش بینی ساعت ۶:۰۰ طلوع کرد اما یک ساعت طول کشید تا اولین پرتو آن به واحه رسید. عکاسی کردیم و ساعت ۷:۳۰ پایین بودیم.

صبحانه مختصری خوردیم و با یک تاکسی به مبلغ ۱۰۰ سول به شهر Paracas که یک ساعت فاصله داشت رفتیم. پاراکاس در ساحل اقیانوس کبیر قرار داشت و به واسطه یک پارک ملی دریایی که جزیره ای به نام Isla de Balastas داشت معروف شده بود. این جزیره به حق به گالاپاگوس کوچک نام گرفته بود. نفری ۱۲ سول مالیات و ۳۵ بابت بلیت قایق پرداختیم و گشت دریایی ما آغاز شد. هر روز در دو نوبت ساعت ۸:۰۰ و ۱۰:۰۰ صبح قایق ها برای بازدید از جزایر راه می افتادند و هر گشت دو ساعت طول می کشید. قایق ۵۰ نفره ما ۱۰:۱۵ به راه افتاد. نیم ساعت بعد به Isala de Ballestas رسیدیم. اولین روبرویی. شوکه کننده بود. تجمع غیر قابل تصوری از بوبی ها، باکلان ها و شیرهای دریایی در کنار هم بودند و یک پنگوئن هم بین آنها بود. جزایر شکل صخره ای داشتند و بر روی آنها هزاران پرنده زندگی میکرد.
بعضی صخره ها شکافهایی طاق مانند داشتند که طرف دیگر جزیره از زیر آنها معلوم بود. جمعیتی بیش از هزار شیر دریایی که در بین آنها بچه ها قابل مشاهده بودند در اکثر سواحل به چشم می خورد و نرها اکثرا زخمی و در حال نزاع بودند.

ساعت ۱۲ به ساحل Paracas برگشتیم. نهار خوردیم و به سمت شهر پیسکو که نیم ساعت فاصله داشت رفتیم و از آنجا سوار اتوبوس های peru bus که هر نیم ساعت به سمت Lima حرکت میکرد و ۲۵ سول بود شدیم تا چهار ساعت بعد به لیما رسیدیم. لیما شهر نسبتا مدرنی بود و در هتلی به اسم Miraflores Lodge در محله Miraflores که به ساحل اقیانوس آرام نزدیک بود و اعیان نشین به نظر میرسید اقامت کردیم که اتاقی ۲۵ دلار و بسیار تمیز و راحت بود.

روز چهاردهم، ۱۱ اسفند: لیما

صبح پس از صبحانه مفصلی که در هتل خوردیم برای گشت شهر پیاده راه افتادیم. از محوطه ای خشتی و هرم مانند به اسم Huaca Pucllana دیدن کردیم. هرمی که فقط برای درست کردن یک چیز بزرگ برای نیایش احداث شده بود و در بالای آن تعدادی قبر افراد مومیایی شده قرارداشت.

سپس با یک تاکسی گشتی یک ساعته در فاولا ها زدیم و بعد به بخش تاریخی شهر لیما رفتیم. ابتدا یک میدان بزرگ با ساختمانهایی سفید اطراف آن و یک تندیس فردی اشب سوار در مرکز آن رسیدیم. از تاکسی پیاده شدیم و یکی از کوچه ها که عبور وسیله نقلیه ممنوع بود را پیاده ادامه دادیم و در مسیر چندین کلیسای قدیمی و بناهای تاریخی را مشاهده کردیم. این خیابان پر از فروشگاه و نیز رستوران های خوب بود.

دوباره به میدان دیگری رسیدیم که میدان نیروی دریایی پرو بود و یک ضلع آن کاخ ریاست جمهوری پرو واقع شده بود. از کنج شمالی میدان به سمت کلیسایی به اسم سن فرانسیسکو رفتیم. مهمترین اثر تاریخی لیما به اعتقاد من همین کلیسا بود. حدود ۴۰۰ سال قدمت داشت و داخل آن پر از تابلوهای قرن ۱۷ با مضامین مذهب مسیحیت بود. در زیر زمین آن ۲۵۰۰۰ جسد دفن شده بود و اجساد و اسکلت ها به شکل خاصی در طبقات زیر زمین و چاه ها چیده شده بودند. بازدید دو ساعت طول کشید و وقتی بیرون آمدم احساس کردم به دنیایی دیگری وارد شدم و انگار روزها بود در دنیایی مردگان گشت میزدم.

به هتل بازگشتیم. پس از استراحتی مختصر به سمت ساحل اقیانوس آرام راه افتادیم و ده دقیقه بعد شاهد غروب زیبای خورشید در پس آبهای بیکران اقیانوس بودیم. شهر لیما بر بالای یک منطقه مرتفع است که ۱۰۰ متر از بالاتر از ساحل اقیانوس قرار دارد. در انتهای خیابان Larco یک مجتمع خرید بسیار شیک چند طبقه به اسم Larcomar بود که بسیاری از برندها را داشت و از فروشگاه هایی که لوازم طبیعت گردی داشتند و Off خورده بود خرید کردیم.

روز پانزدهم، ۱۲ اسفند: خداحافظ پرو دوست داشتنی
پس از صرف صبحانه به جمع کردن وسایل مشغول شدیم. ساعت ۱۸:۰۰ باید به فرودگاه می رفتیم تا با پرواز ساعت ۲۱:۰۰ به کیتو در اکوادور پرواز کنیم.
سریع به یک مجتمع خرید بزرگ به اسم Jokey Mall رفتم و برای سفر اکوادور دو دست لباس خریدم. بقیه ساعات را با گذاشتن عکس در اینترنت و اینستا گذراندم.
ساعت ۱۹ به فرودگاه رفتیم و چند بسته شکلات فلفلی خوشمزه خریدیم و سوار هواپیما شدیم.