آرشیو ‘سفرنامه گالاپاگوس’

سفرنامه گالاپاگوس

یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴

سرآغاز

گالاپاگوس برای خیلی ها فقط یک اسم است. برای خیلی ها یک خاطره از یک فیلم مستند. اما برای من رویایی چند ساله بود. آرزویش را داشتم.
میخواستم جایی را که داروین بزرگ پا بر آن گذاشت و به بزرگترین راز طبیعت یعنی “انتخاب طبیعی” پی برد ببینم.
می خواستم سرزمینی که هنوز از دست درازی بشر مصون مانده را با همه وجود ببینم و با تک تک سلول هایم لمس کنم.
تا پایم به این جزایر نرسید باور نداشتم که رویایم محقق شده. ساعتها در سکوت همه جان چشم می شدم و همه تن گوش.
کیلومترها در سکوت مطلق قدم میزدم و عمیق در فکر فرو می رفتم و گاه چنان به وجد می آمدم که بند بند تنم به لرزه در می آمد.

ده روز از زندگیم را در بهشت گذراندم و گاه به این فکر میکردم دیگر هیچ جای دنیا برایم جذابیت قبل را نخواهد داشت چون زیباترین جلوه های آن را دیده ام.

زمانی که مشغول برنامه ریزی سفر برزیل بودم به ترانه گفته بودم که خیلی مشتاق دیدن پرو و گالاپاگوس هستم اما بخاطر هزینه های بالای این سفر ممکن است با پایان سفر برزیل به ایران برگردم. ترانه هم من را بسیار تشویق کرد که هرگز آرزویت را به این راحتی از دست نده زیرا ممکن است دیگر هرگز چنین فرصتی در زندگیت فراهم نشود. به من گفت که وقتی به آنجا برسی خواهی فهمید که تصمیم درستی گرفته ای و اگر نروی با یک افسوس بزرگ همواره زندگی خواهی کرد. حرف های ترانه من را یاد کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو انداخت.

یادم افتاد که کیمیاگر به پسرک می گفت: “وقتی که چیزی را با تمام وجودت بخواهی، سراسر کیهان دست به دست میده تا به آن برسی، به شرطی که از آن دست نکشی. همیشه پیش از تحقق یک افسانه شخصی، روح جهان تصمیم میگیره همه اون چیزی رو که یاد گرفتی امتحان کنه. توی این لحظه است که بیشتر مردم منصرف می شن.”

و تصمیمم را گرفتم.

از کل کسانی که در سفرهای دو ماه قبل من در آمریکای جنوبی همراهم بودند فقط ترانه توانسته بود تا این قسمت سفر همچنان با من ادامه دهد و البته من هم در این قسمت سفر فقط حاضر بودم او همراه من باشد زیرا فقط او حال من را می فهمید و بهترین همسفری است که دیده بودم.

.

مختصری درباره گالاپاگوس:
گالاپاگوس مجمع الجزایری است آتشفشانی که در ۹۲۶ کیلومتری خط ساحلی کشور اکوادور و در اقیانوس آرام واقع شده و به عنوان یک استان از این کشور قلمداد می‌شوند.
این جزایر از ۱۸ جزیره اصلی، ۳جزیره کوچک و ۱۰۷ صخره تشکیل شده است که مجموعاً ۸۰۱۰ کیلومتر مربع وسعت دارند.
بزرگترین جزیره ایزابلا است که به تنهایی حدود سه چهارم کل وسعت مجمع الجزایر را به خود اختصاص داده است.
تنها در سه جزیره سکنه بومی زیست میکنند که عبارتند از ایزابلا، سنت کریستوبال و سانتاکروز که مجموعا بالغ بر ۲۶۰۰۰ نفر هستند.

علت شهرت این جزایر بیشتر به خاطر تنوع زیستی خاص و تعداد بالای گونه های انحصاری آن است که باعث شد چالز داروین در سفر تحقیقاتی خود، این جزایر را مورد بررسی قرار دهد که نتیجه آن ارائه نظریه تکامل بواسطه انتخاب طبیعی بود. (رجوع به مطلب قانون همه چیز درباره نظریه انتخاب طبیعی و تکامل موجودات)
این جزایر بهشت جانورشناسان و زیست شناسانی است که بر روی انتخاب طبیعی و چگونگی تغییرات تکاملی موجودات و روند آن مطالعه می کنند. جایی که هنوز بخش زیادی از آن از گزند دست درازی بشر مصون مانده است و به خوبی محافطت می شود.
اولین جزیره که سنت کریستوبال است، بیش از ۸ میلیون سال پیش با فورانات گدازه ای سر از آب بیرون آورد و سپس سایر جزایر ظاهر شدند و آخرین جزیره که ایزابلا می باشد در حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار سال پیش از آب خارج شد و همچنان هم فعالیت های آتشفشانی آن ادامه دارد.

این جزایر اولین بار در سال ۱۵۳۵ توسط اسقف اعظم کشور پاناما زمانی که کشتی آنها در دریا  گم میشود، مشاهده و ثبت می گردد و سپس برای اولین بار در سال ۱۵۷۰ در یک نقشه ای که از جهان کشیده می شود با عنوان “Insulae de los Galopegos” به معنی جزایر لاکپشت ها نامگذاری می شود.
این مجمع الجزایر تا اوایل قرن ۱۹ به عنوان مخفی گاه دزدان دریایی انگلیسی که سارق کشتی های حمل طلای اسپانیایی بودند مورد استفاده قرار می گرفت.
همچنین تا سالها صیادان نهنگ به این جزایر می آمدند و لاکپشت ها را صید یا زنده گیری می کردند تا از گوشت و چربی آنها استفاده کنند. (به بخش لاکپشت های غول پیکر گالاپاگوس رجوع کنید)

در نهایت در سال ۱۹۵۹ کل مجمع الجزایر به عنوان پارک ملی از سوی دولت اکوادور شناخته شد و قوانین سختی برای کنترل و حفاظت از این جزایر وضع گردید.

سفرنامه گالاپاگوس

روز اول: ۱۵ اسفند

تنها راه رسیدن به جزایرگالاپاگوس از طریق هوایی و از شهرهای کیتو و یا وایاکیل “Guayaquil” است و هواپیما هم در یکی از دو جزیره بالترا و یا سن کریستوبال Cristobal San فرود می آید. برای اینکه بتوانم حداکثر استفاده را از جزایر ببریم بلیت رفت را به مقصد سن کریستوبال و برگشت را از جزیره بالترا به کیتو خریدیم. بلیت چیزی حدود ۴۶۰ دلار بود.
صبح ساعت ۶:۴۵ از هتل شهر کیتو با یک تاکسی به سمت فرودگاه راه افتادیم. پروسه گرفتن مجوز ورود به جزیره کمی پیچیده بود. ابتدا ۲۰ دلار پرداخت کردیم تا یک برگه که نمیدانم برای چه بود برای مان صادر شد. سپس کل ساکها و لوازم را از زیر اشعه ایکس رد کردند و بعد همه را باز کردند تا ببینند هیچگونه بذر، میوه، حشره، لبنیات و غیره همراه نداشته باشیم. سپس ساکها را یک بست پلاستیکی زدند. این بست توسط مآمور پلیس فرودگاه مقصد فقط اجازه باز شدن داشت. کارت پرواز گرفتیم و نزدیک گیت منتظر اعلام نشستیم. پرواز دو ساعت تأخیر داشت. این تأخیر من را که هنوز باور نداشتم کجا هستم و به کجا می روم، داشت زجرکش میکرد. بالاخره در ساعت ۱۱:۳۰ سوار هواپیما شدیم. یک ساعت بعد به وایاکیل رسیدیم و پس از نیم ساعت توقف و پیاده شدن بخشی از مسافران به سمت جزیره سن کریستوبال راه افتادیم. یک ساعت و نیم طول کشید تا مسافت ۹۲۶ کیلومتری در دل اقیانوس آرام را طی کردیم و با دو چرخش دور جزیره و ارتفاع کم کردن در نهایت در فرودگاه که ضلع جنوب غربی جزیره واقع بود به زمین نشستیم. به وقت محلی ساعت ۱۵:۰۰ بود.

هر نفر ۱۰۰ دلار ورودیه جزیره را پرداخت کردیم و مهر ورود به گالاپاگوس در پاسپورت خورد. احساس عجیبی داشتم. وارد جایی شدم که سالها در رویایش بودم. با ذوق هرچه تمام تر به مهر گالاپاگوس در پاسم نگاه می کردم و احساس غرور می کردم که بالأخره رویایم را عملی کردم.
با جستجویی که از قبل در اینترنت کرده بودم یک هاستل ارزان قیمت به نام Leon Dormido نزدیک ساحل پیدا کرده بودم و یک تاکسی به مبلغ ۱/۵ دلار گرفتیم تا ما را به هاستل ببرد. اینجا همه ماشینها شاسی بلند بودند. من و ترانه دو اتاق گرفتیم و پس از گذاشتن وسایل سریع بیرون زدیم. همان مواجهه اول شوکه کننده بود. جلوی هتل در خط ساحلی تعدادی صندلی بود و شیرهای دریایی روی صندلی ها لمیده بودند. باورم نمیشد. همه جا پر از شیر دریایی بود. فریگیت برد، پلیکان، بوبی پا آبی، انواع حواصیل و سایر پرندگان کنار آبچر نیز در فاصله کمی بودند. فینچ های داروین هم مانند گنجشک زیاد بود. گیج شده بودم. فکر نمیکردم از بدو ورود اینقدر زیاد حیوان ببینم. عین بچه ها ذوق می کردم و نمی دانستم از کدام عکس بگیرم.

کمی که از هیجانم کم شد و به خودم مسلط شدم طبق برنامه ای که از قبل در ذهن داشتم به چند آژانس مسافرتی که در همان خیابان هتل بود سر زدم و گشتهای روزهای بعد را هماهنگ کردم. کل بخش مسکونی جزیره کمتر از یک کیلومتر طول و عرض داشت و به نظر بسیار کم جمعیت می رسید.

همه جا پر از ایگوآنا بود و باید مراقب می بودی تا پا روی آنها نگذاری. با وجودی که در زندگی ام بسیار زیاد حیوانات مختلف را از نزدیک دیده بودم اما مثل کسانی که اولین بار جانوران را می بینند هاج و واج بودم. گاهی به یک ایگوآنا گیر میدادم و صدها عکس از آن می گرفتم.

بعد با ترانه به سمت ساحل در غرب رفتیم و به یک ساحل شنی رسیدیم که دو سفره ماهی در حال جفتگیری بودند. با کمی ترس از اینکه ممکن است سمی باشند به داخل آب و نزدیک آنها رفتم و با دوربین گوپرو کمی از آنها فیلم گرفتم.

سپس سراغ شیرهای دریایی که رفتم که بی خیال دنیا استراحت می کردند و اهمیتی به من که میان آنها گشت می زدم نشان نمی دادند. به بچه های آنها نگاه می کردم که چه راحت و بی دغدغه به مادر خود چسبیده اند و شیر می خورند. کمی با ترانه ماندیم و عکاسی کردیم و با غروب آفتاب پیاده به سمت هاستل برگشتیم.

پس از صرف شام با ترانه شروع به قدم زدن در خط ساحلی کردیم. ساحل مرجانی و سنگلاخی بود و امواج کوتاهی داشت. صدایی از دور توجه مرا جلب کرد. صدای غرش تعداد زیادی شیر دریایی بود. ناخودآگاه به سمت آن رفتیم. صحنه شگفت انگیزی بود. حدود ۹۰۰ شیردریایی پهلو به پهلوی هم دراز کشیده بودند و هرازگاهی یک شیردریایی از دریا به خشکی می آمد و برای یافتن محلی برای خوابیدن، هیکل فربه اش را بر روی افراد پیش رویش می انداخت وتا رد شود و اعتراض افراد خواب را بر می انگیخت که نتیجه آن صداهایی بود که من از دور شنیده بودم. سه ساعتی به نظاره نشستیم. شیرخوردن بچه ها، صدای ترس بچه ها وقتی مادر خود را پیدا نمی کردند، فراخواندن مادران در مقابل فریاد کمک بچه ها، ترس نرها از یکدیگر و جنگ بدون پایان شان با هم و ده ها رفتار دیگر چنان مجذوبم کرده بود که متوجه گذر زمان نبودم. ناگاه به خودم گفتم ترانه گناهی نکرده که با من آمده، بهتر است برگردیم. به هاستل برگشتیم و به خواب رفتم.

روز دوم: ۱۶ اسفند
ساعت ۸:۳۰ به دفتر آژانس رفتیم. یک ماشین منتظر ما بود تا با ۳۵ دلار گشت یک روزه ما را اجرا کند. ابتدا به قسمتهای مرتفع رفتیم و از قله El Junco که یک دهانه آتشفشانی بود دیدن کردیم. ۱۵ دقیقه پیاده روی تا بالا بود که مسیر آنرا به زیبایی هرچه تمامتر با چوب و گاهی سنگفرش هایی از سنگهای بازالتی موجود درست کرده بودند. در بالاترین قسمت لبه آتشفشان خاموش منظره بسیار دیدنی ای مشاهده می شد. از اینکه یک نمای ۳۶۰ درجه از کل محیط پیرامون و سواحل جزیره داشتم لذت می بردم و دائما فریگیت ها در اطراف ما چرخ می زدند. به آنها در بین پرندگان دزد دریایی هم می گویند زیرا بخاطر جثه درشت و منقار قوی ای که دارند غذای سایر پرندگان را از آنها می دزدند.

فریگیت ها در دریاچه آب شیرینی که در بالای دهانه تشکیل شده بود در پرواز بودند و هرازگاهی به آب شیرجی میزدند تا پر و بال خود را از نمک دریا تمیز کنند. نیم ساعتی دور دهانه چرخیدیم و نگاهی به دورتادور جزیره انداختیم و سپس به ماشین برگشتیم.

از آنجا به یک سایت تکثیر لاکپشت های غول پیکر رفتیم. در این مرکز تا چهار سالگی لاکپشت ها را در محدوده های مشخصی نگه می دارند و سپس در طبیعت رها سازی می شوند. تعدادی هم لاکپشت مولد داشتند که در محوطه فنس کشی شده بزرگی رها بودند. همچنین همه کسانی که از این سایت بازدید می کردند هم ورودیه کمی که حدود ۴ دلار بود پرداخت می کردند و این مبلغ هم صرف حفاظت از لاکپشت ها می شد.

از آنجا به یک ساحل بسیار زیبای شنی واقع در شرق جزیره رفتیم. یک ربع در یک مسیر پیاده روی زیبا قدم زدیم تا به ساحل رسیدیم. هوا آفتابی و بسیار گرم بود. وقتی به ساحل رسیدیم دو شیر دریایی، دو پلیکان گالاپاگوس، دو بوبی پا آبی در صخره های کنار ساحل بودند که تا دو متری آنها نزدیک شدیم و عکس گرفتیم.اولین بار بود که بوبی می دیدم و بسیاز ذوق زده بودم. رنگ آبی پاهای آنها بسیار مشخص بود و خیلی توجهم را جلب کرد.

همچنین مقداری بیسکوییت خرد شده در کف دستم ریختم و دو نوع سهره داروین کف دستم نشست و از آنها خورد. کمی هم در اقیانوس شنا کردیم.
با غروب آفتاب به هاستل برگشتیم اما نمی توانستم بخوابم. کمی عکس های دوربین را نگاه کردم و شام مختصری خوردم و آماده خواب شدم. تلاش برای خوابیدن فایده ای نداشت. تصاویر دو روز گذشته دائما از جلوی چشمم می گذشت. هرگز باور نمی کردم اینهمه جانوران خاص و منحصر به فرد را از این فاصله بتوانم ببینم. نیمه شب در حالی که در تاریکی، تنهایی و سکوت غرق مشاهدات روز سپری شده بودم، به آرامی به خواب رفتم.

روز سوم: ۱۷ اسفند
صبح ساعت ۸:۳۰ به دفتر همان آژانس رفتیم. ماسک، فین و اسنورکل را انتخاب و تست کردیم و ساعت ۹:۰۰ سوار قایق شدیم. قایق ما یک کاتاماران بسیار زیبا بود. یک چینی، یک زوج کانادایی، یک آمریکایی که برای غواصی آمده بود و دو زوج اروپایی در قایق ما بودند و چهار نفر خدمه که شامل یک دایومستر، یک قایق ران و دو راهنمای اسنورکلینگ بود ما را همراهی می کردند.
ابتدا به ساحل جزیره Lebos رفتیم و کمی دست گرمی تمرین کردیم. بعد راهی صخره kicker Rock شدیم که شبیه یک شیر دریایی خوابیده بود و برای همین محلی ها به آن Leon Dormido می گفتند. این صخره ۱۴۰ متر ارتفاع داشت و یک شکاف عمیق وسط آن بود. عمق آب اطراف آن بیش از ۲۰۰ متر بود.

قرار شد که در دو نوبت اسنورکلینگ کنیم. گروه غواص ها ابتدا وارد آب شدند و ما بعد از آنها وارد شکاف صخره ها شدیم. از همان ابتدای ورود به آب بارها لاکپشت دریایی دیدیم که بعدا فهمیدم لاکپشت سبز هستند (برای اطلاعات بیشتر به بخش لاکپشت های سبز رجوع کنید).

لذت وصف ناشدنی ای داشت. از بین شکاف صخره ای خارج شدیم که ناگهان راهنما فریاد زد شارک. سریع به پایین نگاه کردم. پنج متر پایین تر از من یک لاکپشت در کنار یک کوسه بودند. بدون اینکه تکان زیادی بخورم از آن چند عکس گرفتم و سپس کوسه سریع دور شد. بسیار هیجان زده از اولین تجربه دیدن کوسه ام بودم و به طرز عجیبی هیچ ترسی از آن نداشتم.

به روی قایق برگشتیم. غواص ها هم برگشتند اما کوسه ای ندیده بودند. نهار را بر روی قایق خوردیم و دوباره برای اسنورکلینگ وارد آب شدیم. اینبار تعداد بیشتری لاکپشت دیدم و با گروه حدود ۵۰ متر فاصله گرفتم که به تنهایی یک کوسه مشاهده کردم. اینبار برای مشاهده بهتر کمی به عمق فرو رفتم و تا دو متری اش نزدیک شدم اما محیط تاریک بود و عکس خوبی حاصل نشد. خیلی ذوق زده بودم. با یک لاکپشت هم ربع ساعتی در آب بازی کردم و به آن دست کشیدم و در نهایت به قایق بازگشتم. غواص ها در گشت دومشان سه بار کوسه دیده بودند.

به سمت خشکی برگشتیم. ساعت ۵:۳۰ بود. وسایل را داخل اتاق گذاشتیم و در جاده ای که به سمت شرق جزیره و پشت فرودگاه میرفت نیم ساعتی پیاده روی کردیم تا به یک ساحل زیبا رسیدیم. عصر شده بود فرصتی برای ماندن نبود. پشت یک وانت شاسی بلند پریدیم و تا شهر بازگشتیم. روز خوبی سپری شده بود. شام مفصلی که فیله مرغ با سس قارچ بود خوردم و خوابیدم.

روز چهارم: ۱۸ اسفند
با ترانه از شب قبل هماهنگ کردیم که صبح زود قبل از طلوع بیرون بزنیم و مسیر پیاده روی که در کنار ساحل به سمت غرب جزیره میرفت را امتداد بدهیم.
ابتدای مسیر یک مرکز تحقیقاتی بود. ساعت ۶:۳۰ صبح به آنجا رسیدیم و هیچ کس نبود. مسیر پیمایش بسیار زیبا بود. قسمتهایی از سنگهای تراشیده شده و صاف و قسمتهایی مسیر چوبی. در طول مسیر چندین توقفگاه بود که منظره زیبایی داشت. در آخر به یک ساحل سنگی شنی رسیدیم و پس از عکس گرفتن از بوبی پا آبی و شیرهای دریایی برگشتیم. در راه بازگشت خواستیم از مسیر دیگری بازگردیم که به یک مجسمه داروین می خورد که در کنار یک خلیج کوچک بنا شده بود و نیم ساعت بعد به آن مکان رسیدیم.

ناخودآگاه زانوهایم سست شد و پای مجسمه نشستم. حس عجیبی سراغمان آمد که در غالب کلمات نمی گنجد. ترانه گفت: به نظرم همه این دو ماه را سفر کردیم که این لحظه به اینجا برسیم. بغض گلویم را گرفت. همه فضا رنگ و بوی این بزرگ مرد تاریخ علم را داشت. برای من که سالها نظریاتش را می ستودم مانند رسیدن به کعبه بود. اینجا داروین، بزرگترین کاشف راز حیات، حضور داشته و از همین منظره به خلیج و همه زیستمندان آن به گونه ای نگاه کرده که هیچ کس پیش از آن نکرده بود. وقتی به این فکر میکردم تمام موهای بدنم سیخ میشد. ده دقیقه ای بیحرکت به مجسمه تکیه دادم. بعد کمی خودم را جمع و جور کردم و با ترانه تعدادی عکس گرفتیم و یک ربع بعد راه افتادیم. بیشتر در سکوت راه رفتیم تا به یک منظرگاه دیگر که از بالای صخره ای مشرف به اقیانوس بود رسیدیم. بر روی کف چوبی آنجا دراز کشیدم و ترانه هم به عکاسی مشغول شد. باید کمی آرام میگرفتم. از لحظه ای که به مجسمه رسیده بودم ضربان قلبم از ریتم خارج شده بود. نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه آفتاب ساعت ۱۰ صبح امانمان را برید و راهی بازگشت شدیم.

بعد از ظهر به سمت مرکز جزیره جایی به اسم El Ciebo راه افتادیم که یک خانه درختی جالب بود. درختی که بیش از ۳۰۰ سال عمر داشت و بالای آن یک اتاقک ساخته بودند و از داخل تنه آن میشد پایین رفت و یک اتاقک کوچک آن پایین درست شده بود. برای اقامت هر شب ۲۰ دلار میگرفت اما اصلا تمیز نبود و رغبت نکردیم که بمانیم. یک سگ هاسکی بسیار زیبا و بازیگوش داشتند که ۳ ساله بود.
سپس پیاده تا شهر برگشتیم که یک ساعت و نیم طول کشید.

روز پنجم: ۱۹ اسفند
صبح ساعت ۷:۳۰ به بندر رفتیم تا راهی جزیره سانتاکروز شویم. همه ساکها و کوله ها را بازرسی کردند و بعد یک بست به آنها زدند. در یک قایق ۲۰ نفره که به آن فری میگفتند (بیشتر یک جوک بود) ۴۰ نفر را سوار کردند و دو ساعت راه دریایی را به سمت شمال غربی پیمودیم تا ساعت ۹:۰۰ به بندر Pourt de Ayura رسیدیم و یکراست به سمت هاستل Castillo رفتیم. هاستلی بسیار تمیز با یک طراحی خاص قلعه مانند که بسیار دوست داشتم. این هاستل بصورت خانوادگی توسط یک مادر و پسر اداره میشد. برای هر اتاق دو تخته ۶۸ دلار میگرفت که ارزشش را داشت.

آنقدر ذوق داشتیم که این جزیره را هرچه زودتر ببینم، بدون اینکه وسایل را داخل اتاق ببریم سریعاً از هاستل بیرون زدیم و یک تاکسی گرفتیم که ساعتی ۱۰ دلار می گرفت تا ما را به گشتی ۳ ساعته در قسمتهای مرکزی جزیره که مرتفع بود ببرد. ابتدا به دیدن دو دهانه آتشفشانی در منطقه El Junco به اسم El Gemelos  رفتیم که بخاطر نزدیک بودن این دهانه های آتشفشانی به هم، به آنها Twins گفته می گفتند. دور دهانه آنها پیاده روی کردیم و سپس از یک تونل که بر اثر جریان گدازه ایجاد شده بود و حدود ۵۰۰ متر طول داشت گذشتیم.

از آنجا با دو دقیقه رانندگی به سایت نگهداری و تکثیر لاکپشتها رفتیم. بزرگترین لاکپشتها در اینجا و در منطقه ای که کاملاً شبیه زیستگاه اصلی شان بود نگهداری میشد. چنانچه گفته میشد برخی از لاکپشت های این مرکز بیش از ۱۴۰ سال عمر داشتند.

نیم ساعتی عکاسی کردیم و سپس به سمت هتل راه افتادیم. بعد از گذاشتن لوازم به استراحت پرداختیم.

.

روز ششم: ۲۰ اسفند
صبح ساعت ۸:۰۰ پس از صرف صبحانه با ترانه از هاستل خارج شدیم و به سمت ساحل و خلیجی به اسم Tortuga Bay پیاده راه افتادیم.

نیم ساعت بعد به ابتدای مسیر آن که یک کیوسک داشت رسیدیم و پس از ثبت اسم هایمان پیاده روی در مسیر را شروع کردیم. بسیار مسیر زیبایی بود که سنگ فرش بود و از لابلای درختان می گذشت و طول آن تقریبا ۲/۵ کیلومتر میشد. وقتی به ساحل رسیدیم منظره بینهایت زیبا بود. ساحلی شنی و سفید و کم شیب با دریایی فیروزه ای و موجهایی بلند. یک ساعت در طول ساحل به سمت غرب راه رفتیم و از ایگوآناها و پرندگان در طول خط ساحلی عکاسی کردیم.

در انتهای مسیر به یک خلیج کوچک رسیدیم که پر از توریست بود و میگفتند راحت میتوان کوسه گالاپاگوس که خطرناک نیست را در آنجا مشاهده کرد.

خلیج زیبایی بود اما چون لباس شنا نداشتیم و هوا هم خیلی گرم شده بود، بیشتر نماندیم و سوار یک قایق شدیم تا ما را به Pourt Ayura  برساند. نفری ده دلار گرفت و نیم ساعت طول کشید تا از روی امواج بلند بگذریم و به بندر برسیم. ابتدا به یک دفتر خدمات مسافرتی رفتیم تا برای یک اسنورکلینگ در جزیره Santa Fe و Seymor که بهترین سایتهای غواصی و اسنورکلینگ بودند ثبت نام کنیم. قیمتهای بیش از حد بالا بود. برای Seymor عددی کمتر از ۱۸۰ دلار نبود و آن هم تا ۳ روز بعد جا نداشت. برای Santa Fe هم حدود ۱۲۰ دلار با گشت جزیره که به شدت ظرفیت محدود بود. برای سه روز بعد گشت یک روزه فول برد Seymor را گرفتیم و یک تور دو روزه فول برد برای ایزابلا به قیمت ۱۷۰ دلار با کلی چانه زنی خریدیم و بعد راهی نهار شدیم. پس از نهار به سمت مرکز تحقیقاتی داروین راه افتادیم که ۳ کیلومتر از مرکز شهر فاصله داشت. هیچ چیز خاصی برای دیدن نبود و مایوس برگشتیم.تنها نکته آن جمعیت بسیار زیاد ایگوآناها بود که ممکن بود هر لحطه زیر پا بروند. به یک پلیکان قهوه ای خوابیده هم بسیار نزدیک شدم و تصاویر خوبی از آن ثبت کردم.

در راه بازگشت یک ست ماسک و اسنورکل خریدیم و کمی در بندر و خط ساحلی قدم زدیم و سپس پیاده تا هاستل رفتیم.

روز هفتم: ۲۱ اسفند
صبح ساعت ۶:۳۰ به سمت بندر رفتیم تا با یک قایق تندرو به سمت جزیره ایزابلا برویم. دو ساعت و نیم بعد در ایزابلا بودیم. این جزیره خیلی دست نخورده تر و کمتر توسعه یافته بود. آسفالت به ندرت دیده میشد و بیشتر به یک روستا شبیه بود. هیچ هتل خوبی نبود و هاستل ها بسیار بی کیفیت بودند. سیستم حمل و نقل نیز بسیار ایتدایی بود. کاملاً تفاوت بین این جزیره با جزایر سن کریستوبال و سانتاکروز مشخص بود.

به هاستل Tintorera رفتیم. بد نبود. نهار که یک ماهی تن سرخ شده بسیار خوشمزه با برنج بود را در رستوران کنار هاستل خوردیم و راهی گشت اسنورکلینگ شدیم. ساحلی به اسم Concha Perla که چسبیده به بندر بود و از شهر ۱۵ دقیقه پیاده راه بود رفتیم. بزرگترین ایگوآناهایی که تا آن روز در گالاپاگوس دیده بودم در اینجا بود.

وقتی اسنورکلینگ می کردم یک شیر دریایی نابالغ نزدیک من آمد و یک ربع باهم بازی کردیم. باور کردنی نبود. بسیار بازیگوش بود و سعی میکرد دوربین گوپرو را گاز بگیرد. بینهایت لذت بخش بود و اصلا زمان برایم نمی گذشت. وقتی از من دور شد از آب بیرون آمدم. از شدت هیجان بدنم می لرزید. سالها بود تا این حد هیجانزده نشده بودم. تا یک ربع حتی حرف نمی توانستم بزنم. با ذوق هرچه تمامتر فیلم ها و عکسها را از دوربین به موبایلم ریختم و با اشتیاق هرچه تمام تر  نگاه کردم. سپس در اولین فرصت که به اینترنت دسترسی پیدا کردم یک فیلم حدود ۲ دقیقه ای را در صفحه فیس بوکم بارگذاری کردم.

ساعت ۱۶:۰۰ به هاستل رفتیم و پس از گذاشتن وسایل راهی یک لاگون شدیم که تعدادی گالاپاگوس فلامینگو که زیرگونه ای از فلامینگوی آمریکایی بود در آنجا وجود داشت و بعد به سایت تکثیر و نگهداری لاکپشت های جزیره رفتیم که یک زیرگونه متفاوتی بود که به آن Flat Back Tortoise گفته می شد. در آنجا تعدادی لاکپشت با لاک کج و کوله داشتند که در آتشفشان سال ۱۹۹۸ گدازه روی آنها ریخته بود.
به هاستل بازگشتیم و پس از شام خوشمزه ای که در رستوران کنار هاستل خوردیم به خواب رفتیم.

روز هشتم: ۲۲ اسفند
صبح ساعت ۶ بیدار شدیم و ساعت ۶:۳۰ صبحانه خوردیم. ساعت ۷:۳۰ از هاستل راه افتادیم تا به دیدن یک دهانه آتشفشانی خاموش برویم. ماشین تور ما یک کامیونت بود که پشت آنرا صندلی چوبی گذاشته بودند. پس از توقف های زیاد برای سوار کردن سایر افراد از دیگر هتل ها و پیمودن مسافتی سی کیلومتری، به ابتدای مسیر پیاده روی رسیدیم. راهنمای ما کمی توضیح در مورد مسیر داد و در ساعت ۸:۲۰ دقیقه پیاده روی در مسیری سرسبز و کم شیب آغاز شد. نیم ساعت بعد اولین نمای دهانه Ciera Negra را دیدیم. حدودا ۱۵ کیلومتر عرض دهانه بود و کف آن مذاب سفت شده مشخص بود. به نظر میرسید که در سالهای اخیر هم فعالیت داشته است.

سپس ادامه مسیر را پیمودیم تا به یک محل استراحت رسیدیم و ده دقیقه ای روی یک نیمکت چوبی نشستیم. کمی بعد که راه افتادیم مسیر کاملاً متفاوت شد. دیگر خبری از گل و گیاه و سبزه و مسیر مسطح شده خاکی نبود و باید از سطوح ناهموار گدازه سخت راه را ادامه می دادیم. نیم ساعتی رفتم تا به یک دهانه کوچک که حدود ۲۰ متر عرض و ۳۰ متر عمق داشت رسیدیم.

برای اولین بار رنگ زمین را متفاوت یافتیم. تمام توفت های آتشفشانی مسیر تا اینجا قهوه ای متمایل به سیاه بودند اما اینجا زرد و نارنجی و قرمز بود. منظره سرزمین های اطراف بسیار از آن بلندی زیبا بود. تنها عبارتی که میتوانم استفاده کنم برهوت است. هیچ اثری از هیچ گیاه و جانوری نبود. تنها یک مارمولک. ساعتی بر دهانه آتشفشان نشستیم و نهار خوردیم و به توضیحات راهنما گوش سپردیم و بعد راهی بازگشت شدیم. واقعاً شگفت انگیز بود. شکل گدازه ها که سرد شده بودند و آن منظره غریب را در طول مسیر ایجاد کرده بودند هیچگاه از یاد نخواهم برد.

ساعتها بود که به آلبوم بوی بهشت با صدای روحانی حسام الدین سراج گوش میدادم و سرمست شده بودم. مناظر این حس را دو چندان کرده بود. در راه بازگشت یک لاکپشت بزرگ جثه در راه دیدیم که بیش از ۴۰ سال داشت. در ساعت ۱۳:۰۰ به پایین رسیدیم و یکراست به سمت بندر رفتیم تا با قایق تندرو به سانتاکروز بازگردیم.
قایق ساعت ۱۵:۰۰ حرکت کرد و ساعت ۱۷:۳۰ به سانتاکروز رسیدیم. به هاستل Castillo رفتیم و استراحت کردیم.

روز نهم: ۲۳ اسفند

صبح ساعت ۶:۰۰ بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه و جمع کردن وسایل منتظر شدیم تا ماشین دنبالمان بیاید تا به جزیره Seymor برای اسنورکلینگ برویم. ساعت ۷:۱۵ یک مینی بوس که ۱۴ خارجی دیگر هم داخل آن بودند رسید و به سمت شمال جزیره راه افتادیم. تنها یک جاده جزیره را از جنوب به شمال وصل می کند. ساعت ۸:۰۰ به ساحل شمالی رسیدیم. سوار قایق کوچکی شدیم که ما را به یک یات Yacht زیبا رساند. یک ساعت بعد به ساحل جزیره North Seymor رسیدیم. مثل همه جزایر گالاپاگوس شیرهای دریایی را به راحتی در ساحل آن می شد مشاهده کرد. پیاده روی را از در مسیر مشخصی شروع کردیم و راهنما تذکر داد که نباید از مسیر خارج شدیم چون ممکن است تخم ایگوآناها که زیر خاک مدفون هستند را له کنیم.

از همان اول راه تعدادی کاکایی گالاپاگوس دیدیم که روی تخم و جوجه ها خوابیده بودند. همچنین برای اولین بار ایگوانای خشکی Land Iguana را دیدم که کمی از ایگوآنای دریایی بزرگتر و به رنگ زرد کدر بود.

فریگیت برد ها هم همه جا زادآوری می کردند و کیسه زیر گلویشان را باد کرده بودند. تا یک متری آنها نزدیک شدیم و عکاسی کردیم. یک ساعتی گشت جزیره طول کشید. من اصرار کردم که میخواهم اینجا اسنورکلینگ کنم و به همین منظور آمده ام و به من گفتند که قایق ها یا برای اسنورکلینگ و غواصی می آیند به Seymor یا برای گشت پیاده. بالاخره کاپیتان قبول کرد و من و ترانه و یک خانم آلمانی، ۲۰ دقیقه در اطراف جزیره اسنورکلینگ کردیم. اطراف جزیره چنان تنوعی از ماهی بود که تا به آن روز ندیده بودم و ترسی از انسان نداشتند. پس از برگشت به جزیره سانتاکروز متوجه شدم که برای گشت پیاده در داخل جزیره محدودیت زیاد است و می توان با یک تاکسی به شمال جزیره آمد و از آنجا با هزینه خیلی کمتری قایق برای اسنورکلینگ گرفت. پس از اسنورکلینگ سوار یات شدیم که به سمت یک ساحل شنی برای شنا و اسنورکلینگ برویم. در بین راه به عنوان نهار با برنج و ماهی تون سرخ شده از ما پذیرایی کردند. این ساحل در شمال جزیره سانتاکروز واقع بود. پرنده در ساحل زیاد بود اما تنوع ماهی کم بود و فقط یک شیر دریایی از دور دیدم. یک ساعتی ماندیم و سپس سوار یات شدیم و ساعت ۳ در همان بندری که سوار شده بودیم پیاده شدیم و سوار مینی بوس مان شدیم. نیم ساعت بعد هم جلوی هتل پیاده شدیم. به نظر من و ترانه این گشت یکروزه ۱۸۰ دلار نمی ارزید چون هزینه چندانی برای ما نکردند اما ارزش دیدن حیواناتی که دیدیم و پیاده روی بر روی جزیره North Seymor خیلی زیاد بود.
شب را استراحت کردیم.

روز دهم: ۲۴ اسفند
صبح کمی دیر از خواب بلند شدیم. ساعت ۸ صبحانه خوردیم و ساعت ۸:۳۰ از هاستل بیرون زدیم. پیاده تا بندر رفتیم و از آنجا یک تاکسی گرفتیم به مقصد Cerro Mesa که در شرق جزیره قرار داشت. یک دهانه آتشفشانی بود که یک مسیر پیاده روی تا پایین آن می رفت. ۳ دلار ورودیه و برای رفتن به پایین دهانه ۷ دلار دیگر باید پرداخت می کردیم. در راه در بالای دهانه و نزدیک رستوران یک لاکپشت بزرگ دیدیم و با آن عکس گرفتیم.

راه رفتن در خارج از مسیر امکان پذیر نبود زیرا هزاران مورچه آتشین Fire Ant  بودند که به شدت گاز می گرفتند. ساعت ۱۳:۳۰ دقیقه راهی بازگشت شدیم. کمی استراحت کردیم و به عنوان آخرین گشت در جزایر گالاپاگوس مجدداً تصمیم گرفتیم از ساحل زیبای  Tortuga Bay دیدن کنیم. یک ساعت پیاده روی در گرمای ساعت ۳ بعدازظهر کار آسانی نبود. ماسک و اسنورکل را زدم و وارد آب شدم. یک ربع بعد ناگهان یک کوسه یک متری را کنارم دیدم. تا دوربین گوپرو را آماده کنم از من دور شد. چند لحظه دیگر یک کوسه دیگر که در تعقیب ماهی بود از کنارم گذشت. این یکی کوچکتر بود. سریعاً با ساحل رفتم، ماسک و فین که مزاحمم بود را در آوردم و به سرعت به آب بازگشتم. در نیم ساعت تلاش بعدی دوبار دیگر بچه کوسه دیدم و توانستم یک فیلم چند ثانیه ای از آنها بگیرم. تجربه هیجان انگیزی بود. ساعت ۱۷:۰۰ یعنی یک ساعت بعد از اینکه وارد ساحل شدیم یک نفر اعلام کرد که ساحل را تخلیه کنیم چون ساعت کار آنها به پایان رسیده است. خیلی دوست داشتم که وقت بیشتری را با آن کوسه ها می گذراندم اما آخرین روز و آخرین فرصت بود و دیگر چاره ای نداشتم. راهی برگشت شدیم و یک ساعت پیاده تا هاستل پیمودیم. شام تن ماهی با گوجه و فلفل دلمه ای درست کردیم و زود خوابیدیم.

روز یازدهم: ۲۵ اسفند
صبح ساعت ۶:۰۰ بیدار شدیم و به جمع کردن وسایل و بستن ساک ها مشغول شدیم. ساعت ۸:۰۰ از هاستل به سمت شمال جزیره راه افتادیم که همان بندری بود که روز قبل برای رفتن به جزیره سیمور رفته بودیم. مسیر بسیار زیبایی بود که از نگاه کردن به آن سیر نمی شدم. تاکسی برای این مسافت ۱۸ دلار گرفت.

از آنجا با یک دلار به جزیره بالترا که ۵۰۰ متر فاصله داشت رفتیم و ۳ ساعت منتظر شدیم تا پرواز ما انجام شود.

در این زمان باقیمانده تا پرواز حال خلسه مانندی داشتم. چیزی شبیه مؤمنان واقعی وقتی که از زیارت بر می گردند. یاد حرف ترانه افتادم که می گفت وقتی به گالاپاگوس رفتی متوجه می شوی که کار درستی کرده ای و چندین برابر هزینه ای که کرده ای ارزشش را داشته است. بزرگترین آرزوی سالها اخیرم به حقیقت پیوسته بود و با تمام وجودم احساس خوشبختی می کردم. فکر می کردم که شاید دیگر هرگز تا این حد احساس خوشبختی نکنم.

با ترانه کمی مرور خاطرات کردیم و به هم گفتیم که این آخرین بار نخواهد بود که ما این بهشت را می بینیم و سپس در سکوت و فرو رفتن در رویاها به انتظار پرواز نشستیم.

ساعت ۱۲:۳۰ هواپیما از روی باند به مقصد کیتو پرواز کرد و من که از کنار پنجره به این جواهر اقیانوس آرام خیره شده بودم احساس کردم که حتی در همین چند دقیقه هم دلم برای این همه زیبایی که از آن دور می شوم تنگ شده است.

.