آرشیو ‘سفرنامه ها’

سفرنامه گالاپاگوس

یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴

سرآغاز

گالاپاگوس برای خیلی ها فقط یک اسم است. برای خیلی ها یک خاطره از یک فیلم مستند. اما برای من رویایی چند ساله بود. آرزویش را داشتم.
میخواستم جایی را که داروین بزرگ پا بر آن گذاشت و به بزرگترین راز طبیعت یعنی “انتخاب طبیعی” پی برد ببینم.
می خواستم سرزمینی که هنوز از دست درازی بشر مصون مانده را با همه وجود ببینم و با تک تک سلول هایم لمس کنم.
تا پایم به این جزایر نرسید باور نداشتم که رویایم محقق شده. ساعتها در سکوت همه جان چشم می شدم و همه تن گوش.
کیلومترها در سکوت مطلق قدم میزدم و عمیق در فکر فرو می رفتم و گاه چنان به وجد می آمدم که بند بند تنم به لرزه در می آمد.

ده روز از زندگیم را در بهشت گذراندم و گاه به این فکر میکردم دیگر هیچ جای دنیا برایم جذابیت قبل را نخواهد داشت چون زیباترین جلوه های آن را دیده ام.

زمانی که مشغول برنامه ریزی سفر برزیل بودم به ترانه گفته بودم که خیلی مشتاق دیدن پرو و گالاپاگوس هستم اما بخاطر هزینه های بالای این سفر ممکن است با پایان سفر برزیل به ایران برگردم. ترانه هم من را بسیار تشویق کرد که هرگز آرزویت را به این راحتی از دست نده زیرا ممکن است دیگر هرگز چنین فرصتی در زندگیت فراهم نشود. به من گفت که وقتی به آنجا برسی خواهی فهمید که تصمیم درستی گرفته ای و اگر نروی با یک افسوس بزرگ همواره زندگی خواهی کرد. حرف های ترانه من را یاد کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو انداخت.

یادم افتاد که کیمیاگر به پسرک می گفت: “وقتی که چیزی را با تمام وجودت بخواهی، سراسر کیهان دست به دست میده تا به آن برسی، به شرطی که از آن دست نکشی. همیشه پیش از تحقق یک افسانه شخصی، روح جهان تصمیم میگیره همه اون چیزی رو که یاد گرفتی امتحان کنه. توی این لحظه است که بیشتر مردم منصرف می شن.”

و تصمیمم را گرفتم.

از کل کسانی که در سفرهای دو ماه قبل من در آمریکای جنوبی همراهم بودند فقط ترانه توانسته بود تا این قسمت سفر همچنان با من ادامه دهد و البته من هم در این قسمت سفر فقط حاضر بودم او همراه من باشد زیرا فقط او حال من را می فهمید و بهترین همسفری است که دیده بودم.

.

مختصری درباره گالاپاگوس:
گالاپاگوس مجمع الجزایری است آتشفشانی که در ۹۲۶ کیلومتری خط ساحلی کشور اکوادور و در اقیانوس آرام واقع شده و به عنوان یک استان از این کشور قلمداد می‌شوند.
این جزایر از ۱۸ جزیره اصلی، ۳جزیره کوچک و ۱۰۷ صخره تشکیل شده است که مجموعاً ۸۰۱۰ کیلومتر مربع وسعت دارند.
بزرگترین جزیره ایزابلا است که به تنهایی حدود سه چهارم کل وسعت مجمع الجزایر را به خود اختصاص داده است.
تنها در سه جزیره سکنه بومی زیست میکنند که عبارتند از ایزابلا، سنت کریستوبال و سانتاکروز که مجموعا بالغ بر ۲۶۰۰۰ نفر هستند.

علت شهرت این جزایر بیشتر به خاطر تنوع زیستی خاص و تعداد بالای گونه های انحصاری آن است که باعث شد چالز داروین در سفر تحقیقاتی خود، این جزایر را مورد بررسی قرار دهد که نتیجه آن ارائه نظریه تکامل بواسطه انتخاب طبیعی بود. (رجوع به مطلب قانون همه چیز درباره نظریه انتخاب طبیعی و تکامل موجودات)
این جزایر بهشت جانورشناسان و زیست شناسانی است که بر روی انتخاب طبیعی و چگونگی تغییرات تکاملی موجودات و روند آن مطالعه می کنند. جایی که هنوز بخش زیادی از آن از گزند دست درازی بشر مصون مانده است و به خوبی محافطت می شود.
اولین جزیره که سنت کریستوبال است، بیش از ۸ میلیون سال پیش با فورانات گدازه ای سر از آب بیرون آورد و سپس سایر جزایر ظاهر شدند و آخرین جزیره که ایزابلا می باشد در حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار سال پیش از آب خارج شد و همچنان هم فعالیت های آتشفشانی آن ادامه دارد.

این جزایر اولین بار در سال ۱۵۳۵ توسط اسقف اعظم کشور پاناما زمانی که کشتی آنها در دریا  گم میشود، مشاهده و ثبت می گردد و سپس برای اولین بار در سال ۱۵۷۰ در یک نقشه ای که از جهان کشیده می شود با عنوان “Insulae de los Galopegos” به معنی جزایر لاکپشت ها نامگذاری می شود.
این مجمع الجزایر تا اوایل قرن ۱۹ به عنوان مخفی گاه دزدان دریایی انگلیسی که سارق کشتی های حمل طلای اسپانیایی بودند مورد استفاده قرار می گرفت.
همچنین تا سالها صیادان نهنگ به این جزایر می آمدند و لاکپشت ها را صید یا زنده گیری می کردند تا از گوشت و چربی آنها استفاده کنند. (به بخش لاکپشت های غول پیکر گالاپاگوس رجوع کنید)

در نهایت در سال ۱۹۵۹ کل مجمع الجزایر به عنوان پارک ملی از سوی دولت اکوادور شناخته شد و قوانین سختی برای کنترل و حفاظت از این جزایر وضع گردید.

سفرنامه گالاپاگوس

روز اول: ۱۵ اسفند

تنها راه رسیدن به جزایرگالاپاگوس از طریق هوایی و از شهرهای کیتو و یا وایاکیل “Guayaquil” است و هواپیما هم در یکی از دو جزیره بالترا و یا سن کریستوبال Cristobal San فرود می آید. برای اینکه بتوانم حداکثر استفاده را از جزایر ببریم بلیت رفت را به مقصد سن کریستوبال و برگشت را از جزیره بالترا به کیتو خریدیم. بلیت چیزی حدود ۴۶۰ دلار بود.
صبح ساعت ۶:۴۵ از هتل شهر کیتو با یک تاکسی به سمت فرودگاه راه افتادیم. پروسه گرفتن مجوز ورود به جزیره کمی پیچیده بود. ابتدا ۲۰ دلار پرداخت کردیم تا یک برگه که نمیدانم برای چه بود برای مان صادر شد. سپس کل ساکها و لوازم را از زیر اشعه ایکس رد کردند و بعد همه را باز کردند تا ببینند هیچگونه بذر، میوه، حشره، لبنیات و غیره همراه نداشته باشیم. سپس ساکها را یک بست پلاستیکی زدند. این بست توسط مآمور پلیس فرودگاه مقصد فقط اجازه باز شدن داشت. کارت پرواز گرفتیم و نزدیک گیت منتظر اعلام نشستیم. پرواز دو ساعت تأخیر داشت. این تأخیر من را که هنوز باور نداشتم کجا هستم و به کجا می روم، داشت زجرکش میکرد. بالاخره در ساعت ۱۱:۳۰ سوار هواپیما شدیم. یک ساعت بعد به وایاکیل رسیدیم و پس از نیم ساعت توقف و پیاده شدن بخشی از مسافران به سمت جزیره سن کریستوبال راه افتادیم. یک ساعت و نیم طول کشید تا مسافت ۹۲۶ کیلومتری در دل اقیانوس آرام را طی کردیم و با دو چرخش دور جزیره و ارتفاع کم کردن در نهایت در فرودگاه که ضلع جنوب غربی جزیره واقع بود به زمین نشستیم. به وقت محلی ساعت ۱۵:۰۰ بود.

هر نفر ۱۰۰ دلار ورودیه جزیره را پرداخت کردیم و مهر ورود به گالاپاگوس در پاسپورت خورد. احساس عجیبی داشتم. وارد جایی شدم که سالها در رویایش بودم. با ذوق هرچه تمام تر به مهر گالاپاگوس در پاسم نگاه می کردم و احساس غرور می کردم که بالأخره رویایم را عملی کردم.
با جستجویی که از قبل در اینترنت کرده بودم یک هاستل ارزان قیمت به نام Leon Dormido نزدیک ساحل پیدا کرده بودم و یک تاکسی به مبلغ ۱/۵ دلار گرفتیم تا ما را به هاستل ببرد. اینجا همه ماشینها شاسی بلند بودند. من و ترانه دو اتاق گرفتیم و پس از گذاشتن وسایل سریع بیرون زدیم. همان مواجهه اول شوکه کننده بود. جلوی هتل در خط ساحلی تعدادی صندلی بود و شیرهای دریایی روی صندلی ها لمیده بودند. باورم نمیشد. همه جا پر از شیر دریایی بود. فریگیت برد، پلیکان، بوبی پا آبی، انواع حواصیل و سایر پرندگان کنار آبچر نیز در فاصله کمی بودند. فینچ های داروین هم مانند گنجشک زیاد بود. گیج شده بودم. فکر نمیکردم از بدو ورود اینقدر زیاد حیوان ببینم. عین بچه ها ذوق می کردم و نمی دانستم از کدام عکس بگیرم.

کمی که از هیجانم کم شد و به خودم مسلط شدم طبق برنامه ای که از قبل در ذهن داشتم به چند آژانس مسافرتی که در همان خیابان هتل بود سر زدم و گشتهای روزهای بعد را هماهنگ کردم. کل بخش مسکونی جزیره کمتر از یک کیلومتر طول و عرض داشت و به نظر بسیار کم جمعیت می رسید.

همه جا پر از ایگوآنا بود و باید مراقب می بودی تا پا روی آنها نگذاری. با وجودی که در زندگی ام بسیار زیاد حیوانات مختلف را از نزدیک دیده بودم اما مثل کسانی که اولین بار جانوران را می بینند هاج و واج بودم. گاهی به یک ایگوآنا گیر میدادم و صدها عکس از آن می گرفتم.

بعد با ترانه به سمت ساحل در غرب رفتیم و به یک ساحل شنی رسیدیم که دو سفره ماهی در حال جفتگیری بودند. با کمی ترس از اینکه ممکن است سمی باشند به داخل آب و نزدیک آنها رفتم و با دوربین گوپرو کمی از آنها فیلم گرفتم.

سپس سراغ شیرهای دریایی که رفتم که بی خیال دنیا استراحت می کردند و اهمیتی به من که میان آنها گشت می زدم نشان نمی دادند. به بچه های آنها نگاه می کردم که چه راحت و بی دغدغه به مادر خود چسبیده اند و شیر می خورند. کمی با ترانه ماندیم و عکاسی کردیم و با غروب آفتاب پیاده به سمت هاستل برگشتیم.

پس از صرف شام با ترانه شروع به قدم زدن در خط ساحلی کردیم. ساحل مرجانی و سنگلاخی بود و امواج کوتاهی داشت. صدایی از دور توجه مرا جلب کرد. صدای غرش تعداد زیادی شیر دریایی بود. ناخودآگاه به سمت آن رفتیم. صحنه شگفت انگیزی بود. حدود ۹۰۰ شیردریایی پهلو به پهلوی هم دراز کشیده بودند و هرازگاهی یک شیردریایی از دریا به خشکی می آمد و برای یافتن محلی برای خوابیدن، هیکل فربه اش را بر روی افراد پیش رویش می انداخت وتا رد شود و اعتراض افراد خواب را بر می انگیخت که نتیجه آن صداهایی بود که من از دور شنیده بودم. سه ساعتی به نظاره نشستیم. شیرخوردن بچه ها، صدای ترس بچه ها وقتی مادر خود را پیدا نمی کردند، فراخواندن مادران در مقابل فریاد کمک بچه ها، ترس نرها از یکدیگر و جنگ بدون پایان شان با هم و ده ها رفتار دیگر چنان مجذوبم کرده بود که متوجه گذر زمان نبودم. ناگاه به خودم گفتم ترانه گناهی نکرده که با من آمده، بهتر است برگردیم. به هاستل برگشتیم و به خواب رفتم.

روز دوم: ۱۶ اسفند
ساعت ۸:۳۰ به دفتر آژانس رفتیم. یک ماشین منتظر ما بود تا با ۳۵ دلار گشت یک روزه ما را اجرا کند. ابتدا به قسمتهای مرتفع رفتیم و از قله El Junco که یک دهانه آتشفشانی بود دیدن کردیم. ۱۵ دقیقه پیاده روی تا بالا بود که مسیر آنرا به زیبایی هرچه تمامتر با چوب و گاهی سنگفرش هایی از سنگهای بازالتی موجود درست کرده بودند. در بالاترین قسمت لبه آتشفشان خاموش منظره بسیار دیدنی ای مشاهده می شد. از اینکه یک نمای ۳۶۰ درجه از کل محیط پیرامون و سواحل جزیره داشتم لذت می بردم و دائما فریگیت ها در اطراف ما چرخ می زدند. به آنها در بین پرندگان دزد دریایی هم می گویند زیرا بخاطر جثه درشت و منقار قوی ای که دارند غذای سایر پرندگان را از آنها می دزدند.

فریگیت ها در دریاچه آب شیرینی که در بالای دهانه تشکیل شده بود در پرواز بودند و هرازگاهی به آب شیرجی میزدند تا پر و بال خود را از نمک دریا تمیز کنند. نیم ساعتی دور دهانه چرخیدیم و نگاهی به دورتادور جزیره انداختیم و سپس به ماشین برگشتیم.

از آنجا به یک سایت تکثیر لاکپشت های غول پیکر رفتیم. در این مرکز تا چهار سالگی لاکپشت ها را در محدوده های مشخصی نگه می دارند و سپس در طبیعت رها سازی می شوند. تعدادی هم لاکپشت مولد داشتند که در محوطه فنس کشی شده بزرگی رها بودند. همچنین همه کسانی که از این سایت بازدید می کردند هم ورودیه کمی که حدود ۴ دلار بود پرداخت می کردند و این مبلغ هم صرف حفاظت از لاکپشت ها می شد.

از آنجا به یک ساحل بسیار زیبای شنی واقع در شرق جزیره رفتیم. یک ربع در یک مسیر پیاده روی زیبا قدم زدیم تا به ساحل رسیدیم. هوا آفتابی و بسیار گرم بود. وقتی به ساحل رسیدیم دو شیر دریایی، دو پلیکان گالاپاگوس، دو بوبی پا آبی در صخره های کنار ساحل بودند که تا دو متری آنها نزدیک شدیم و عکس گرفتیم.اولین بار بود که بوبی می دیدم و بسیاز ذوق زده بودم. رنگ آبی پاهای آنها بسیار مشخص بود و خیلی توجهم را جلب کرد.

همچنین مقداری بیسکوییت خرد شده در کف دستم ریختم و دو نوع سهره داروین کف دستم نشست و از آنها خورد. کمی هم در اقیانوس شنا کردیم.
با غروب آفتاب به هاستل برگشتیم اما نمی توانستم بخوابم. کمی عکس های دوربین را نگاه کردم و شام مختصری خوردم و آماده خواب شدم. تلاش برای خوابیدن فایده ای نداشت. تصاویر دو روز گذشته دائما از جلوی چشمم می گذشت. هرگز باور نمی کردم اینهمه جانوران خاص و منحصر به فرد را از این فاصله بتوانم ببینم. نیمه شب در حالی که در تاریکی، تنهایی و سکوت غرق مشاهدات روز سپری شده بودم، به آرامی به خواب رفتم.

روز سوم: ۱۷ اسفند
صبح ساعت ۸:۳۰ به دفتر همان آژانس رفتیم. ماسک، فین و اسنورکل را انتخاب و تست کردیم و ساعت ۹:۰۰ سوار قایق شدیم. قایق ما یک کاتاماران بسیار زیبا بود. یک چینی، یک زوج کانادایی، یک آمریکایی که برای غواصی آمده بود و دو زوج اروپایی در قایق ما بودند و چهار نفر خدمه که شامل یک دایومستر، یک قایق ران و دو راهنمای اسنورکلینگ بود ما را همراهی می کردند.
ابتدا به ساحل جزیره Lebos رفتیم و کمی دست گرمی تمرین کردیم. بعد راهی صخره kicker Rock شدیم که شبیه یک شیر دریایی خوابیده بود و برای همین محلی ها به آن Leon Dormido می گفتند. این صخره ۱۴۰ متر ارتفاع داشت و یک شکاف عمیق وسط آن بود. عمق آب اطراف آن بیش از ۲۰۰ متر بود.

قرار شد که در دو نوبت اسنورکلینگ کنیم. گروه غواص ها ابتدا وارد آب شدند و ما بعد از آنها وارد شکاف صخره ها شدیم. از همان ابتدای ورود به آب بارها لاکپشت دریایی دیدیم که بعدا فهمیدم لاکپشت سبز هستند (برای اطلاعات بیشتر به بخش لاکپشت های سبز رجوع کنید).

لذت وصف ناشدنی ای داشت. از بین شکاف صخره ای خارج شدیم که ناگهان راهنما فریاد زد شارک. سریع به پایین نگاه کردم. پنج متر پایین تر از من یک لاکپشت در کنار یک کوسه بودند. بدون اینکه تکان زیادی بخورم از آن چند عکس گرفتم و سپس کوسه سریع دور شد. بسیار هیجان زده از اولین تجربه دیدن کوسه ام بودم و به طرز عجیبی هیچ ترسی از آن نداشتم.

به روی قایق برگشتیم. غواص ها هم برگشتند اما کوسه ای ندیده بودند. نهار را بر روی قایق خوردیم و دوباره برای اسنورکلینگ وارد آب شدیم. اینبار تعداد بیشتری لاکپشت دیدم و با گروه حدود ۵۰ متر فاصله گرفتم که به تنهایی یک کوسه مشاهده کردم. اینبار برای مشاهده بهتر کمی به عمق فرو رفتم و تا دو متری اش نزدیک شدم اما محیط تاریک بود و عکس خوبی حاصل نشد. خیلی ذوق زده بودم. با یک لاکپشت هم ربع ساعتی در آب بازی کردم و به آن دست کشیدم و در نهایت به قایق بازگشتم. غواص ها در گشت دومشان سه بار کوسه دیده بودند.

به سمت خشکی برگشتیم. ساعت ۵:۳۰ بود. وسایل را داخل اتاق گذاشتیم و در جاده ای که به سمت شرق جزیره و پشت فرودگاه میرفت نیم ساعتی پیاده روی کردیم تا به یک ساحل زیبا رسیدیم. عصر شده بود فرصتی برای ماندن نبود. پشت یک وانت شاسی بلند پریدیم و تا شهر بازگشتیم. روز خوبی سپری شده بود. شام مفصلی که فیله مرغ با سس قارچ بود خوردم و خوابیدم.

روز چهارم: ۱۸ اسفند
با ترانه از شب قبل هماهنگ کردیم که صبح زود قبل از طلوع بیرون بزنیم و مسیر پیاده روی که در کنار ساحل به سمت غرب جزیره میرفت را امتداد بدهیم.
ابتدای مسیر یک مرکز تحقیقاتی بود. ساعت ۶:۳۰ صبح به آنجا رسیدیم و هیچ کس نبود. مسیر پیمایش بسیار زیبا بود. قسمتهایی از سنگهای تراشیده شده و صاف و قسمتهایی مسیر چوبی. در طول مسیر چندین توقفگاه بود که منظره زیبایی داشت. در آخر به یک ساحل سنگی شنی رسیدیم و پس از عکس گرفتن از بوبی پا آبی و شیرهای دریایی برگشتیم. در راه بازگشت خواستیم از مسیر دیگری بازگردیم که به یک مجسمه داروین می خورد که در کنار یک خلیج کوچک بنا شده بود و نیم ساعت بعد به آن مکان رسیدیم.

ناخودآگاه زانوهایم سست شد و پای مجسمه نشستم. حس عجیبی سراغمان آمد که در غالب کلمات نمی گنجد. ترانه گفت: به نظرم همه این دو ماه را سفر کردیم که این لحظه به اینجا برسیم. بغض گلویم را گرفت. همه فضا رنگ و بوی این بزرگ مرد تاریخ علم را داشت. برای من که سالها نظریاتش را می ستودم مانند رسیدن به کعبه بود. اینجا داروین، بزرگترین کاشف راز حیات، حضور داشته و از همین منظره به خلیج و همه زیستمندان آن به گونه ای نگاه کرده که هیچ کس پیش از آن نکرده بود. وقتی به این فکر میکردم تمام موهای بدنم سیخ میشد. ده دقیقه ای بیحرکت به مجسمه تکیه دادم. بعد کمی خودم را جمع و جور کردم و با ترانه تعدادی عکس گرفتیم و یک ربع بعد راه افتادیم. بیشتر در سکوت راه رفتیم تا به یک منظرگاه دیگر که از بالای صخره ای مشرف به اقیانوس بود رسیدیم. بر روی کف چوبی آنجا دراز کشیدم و ترانه هم به عکاسی مشغول شد. باید کمی آرام میگرفتم. از لحظه ای که به مجسمه رسیده بودم ضربان قلبم از ریتم خارج شده بود. نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه آفتاب ساعت ۱۰ صبح امانمان را برید و راهی بازگشت شدیم.

بعد از ظهر به سمت مرکز جزیره جایی به اسم El Ciebo راه افتادیم که یک خانه درختی جالب بود. درختی که بیش از ۳۰۰ سال عمر داشت و بالای آن یک اتاقک ساخته بودند و از داخل تنه آن میشد پایین رفت و یک اتاقک کوچک آن پایین درست شده بود. برای اقامت هر شب ۲۰ دلار میگرفت اما اصلا تمیز نبود و رغبت نکردیم که بمانیم. یک سگ هاسکی بسیار زیبا و بازیگوش داشتند که ۳ ساله بود.
سپس پیاده تا شهر برگشتیم که یک ساعت و نیم طول کشید.

روز پنجم: ۱۹ اسفند
صبح ساعت ۷:۳۰ به بندر رفتیم تا راهی جزیره سانتاکروز شویم. همه ساکها و کوله ها را بازرسی کردند و بعد یک بست به آنها زدند. در یک قایق ۲۰ نفره که به آن فری میگفتند (بیشتر یک جوک بود) ۴۰ نفر را سوار کردند و دو ساعت راه دریایی را به سمت شمال غربی پیمودیم تا ساعت ۹:۰۰ به بندر Pourt de Ayura رسیدیم و یکراست به سمت هاستل Castillo رفتیم. هاستلی بسیار تمیز با یک طراحی خاص قلعه مانند که بسیار دوست داشتم. این هاستل بصورت خانوادگی توسط یک مادر و پسر اداره میشد. برای هر اتاق دو تخته ۶۸ دلار میگرفت که ارزشش را داشت.

آنقدر ذوق داشتیم که این جزیره را هرچه زودتر ببینم، بدون اینکه وسایل را داخل اتاق ببریم سریعاً از هاستل بیرون زدیم و یک تاکسی گرفتیم که ساعتی ۱۰ دلار می گرفت تا ما را به گشتی ۳ ساعته در قسمتهای مرکزی جزیره که مرتفع بود ببرد. ابتدا به دیدن دو دهانه آتشفشانی در منطقه El Junco به اسم El Gemelos  رفتیم که بخاطر نزدیک بودن این دهانه های آتشفشانی به هم، به آنها Twins گفته می گفتند. دور دهانه آنها پیاده روی کردیم و سپس از یک تونل که بر اثر جریان گدازه ایجاد شده بود و حدود ۵۰۰ متر طول داشت گذشتیم.

از آنجا با دو دقیقه رانندگی به سایت نگهداری و تکثیر لاکپشتها رفتیم. بزرگترین لاکپشتها در اینجا و در منطقه ای که کاملاً شبیه زیستگاه اصلی شان بود نگهداری میشد. چنانچه گفته میشد برخی از لاکپشت های این مرکز بیش از ۱۴۰ سال عمر داشتند.

نیم ساعتی عکاسی کردیم و سپس به سمت هتل راه افتادیم. بعد از گذاشتن لوازم به استراحت پرداختیم.

.

روز ششم: ۲۰ اسفند
صبح ساعت ۸:۰۰ پس از صرف صبحانه با ترانه از هاستل خارج شدیم و به سمت ساحل و خلیجی به اسم Tortuga Bay پیاده راه افتادیم.

نیم ساعت بعد به ابتدای مسیر آن که یک کیوسک داشت رسیدیم و پس از ثبت اسم هایمان پیاده روی در مسیر را شروع کردیم. بسیار مسیر زیبایی بود که سنگ فرش بود و از لابلای درختان می گذشت و طول آن تقریبا ۲/۵ کیلومتر میشد. وقتی به ساحل رسیدیم منظره بینهایت زیبا بود. ساحلی شنی و سفید و کم شیب با دریایی فیروزه ای و موجهایی بلند. یک ساعت در طول ساحل به سمت غرب راه رفتیم و از ایگوآناها و پرندگان در طول خط ساحلی عکاسی کردیم.

در انتهای مسیر به یک خلیج کوچک رسیدیم که پر از توریست بود و میگفتند راحت میتوان کوسه گالاپاگوس که خطرناک نیست را در آنجا مشاهده کرد.

خلیج زیبایی بود اما چون لباس شنا نداشتیم و هوا هم خیلی گرم شده بود، بیشتر نماندیم و سوار یک قایق شدیم تا ما را به Pourt Ayura  برساند. نفری ده دلار گرفت و نیم ساعت طول کشید تا از روی امواج بلند بگذریم و به بندر برسیم. ابتدا به یک دفتر خدمات مسافرتی رفتیم تا برای یک اسنورکلینگ در جزیره Santa Fe و Seymor که بهترین سایتهای غواصی و اسنورکلینگ بودند ثبت نام کنیم. قیمتهای بیش از حد بالا بود. برای Seymor عددی کمتر از ۱۸۰ دلار نبود و آن هم تا ۳ روز بعد جا نداشت. برای Santa Fe هم حدود ۱۲۰ دلار با گشت جزیره که به شدت ظرفیت محدود بود. برای سه روز بعد گشت یک روزه فول برد Seymor را گرفتیم و یک تور دو روزه فول برد برای ایزابلا به قیمت ۱۷۰ دلار با کلی چانه زنی خریدیم و بعد راهی نهار شدیم. پس از نهار به سمت مرکز تحقیقاتی داروین راه افتادیم که ۳ کیلومتر از مرکز شهر فاصله داشت. هیچ چیز خاصی برای دیدن نبود و مایوس برگشتیم.تنها نکته آن جمعیت بسیار زیاد ایگوآناها بود که ممکن بود هر لحطه زیر پا بروند. به یک پلیکان قهوه ای خوابیده هم بسیار نزدیک شدم و تصاویر خوبی از آن ثبت کردم.

در راه بازگشت یک ست ماسک و اسنورکل خریدیم و کمی در بندر و خط ساحلی قدم زدیم و سپس پیاده تا هاستل رفتیم.

روز هفتم: ۲۱ اسفند
صبح ساعت ۶:۳۰ به سمت بندر رفتیم تا با یک قایق تندرو به سمت جزیره ایزابلا برویم. دو ساعت و نیم بعد در ایزابلا بودیم. این جزیره خیلی دست نخورده تر و کمتر توسعه یافته بود. آسفالت به ندرت دیده میشد و بیشتر به یک روستا شبیه بود. هیچ هتل خوبی نبود و هاستل ها بسیار بی کیفیت بودند. سیستم حمل و نقل نیز بسیار ایتدایی بود. کاملاً تفاوت بین این جزیره با جزایر سن کریستوبال و سانتاکروز مشخص بود.

به هاستل Tintorera رفتیم. بد نبود. نهار که یک ماهی تن سرخ شده بسیار خوشمزه با برنج بود را در رستوران کنار هاستل خوردیم و راهی گشت اسنورکلینگ شدیم. ساحلی به اسم Concha Perla که چسبیده به بندر بود و از شهر ۱۵ دقیقه پیاده راه بود رفتیم. بزرگترین ایگوآناهایی که تا آن روز در گالاپاگوس دیده بودم در اینجا بود.

وقتی اسنورکلینگ می کردم یک شیر دریایی نابالغ نزدیک من آمد و یک ربع باهم بازی کردیم. باور کردنی نبود. بسیار بازیگوش بود و سعی میکرد دوربین گوپرو را گاز بگیرد. بینهایت لذت بخش بود و اصلا زمان برایم نمی گذشت. وقتی از من دور شد از آب بیرون آمدم. از شدت هیجان بدنم می لرزید. سالها بود تا این حد هیجانزده نشده بودم. تا یک ربع حتی حرف نمی توانستم بزنم. با ذوق هرچه تمامتر فیلم ها و عکسها را از دوربین به موبایلم ریختم و با اشتیاق هرچه تمام تر  نگاه کردم. سپس در اولین فرصت که به اینترنت دسترسی پیدا کردم یک فیلم حدود ۲ دقیقه ای را در صفحه فیس بوکم بارگذاری کردم.

ساعت ۱۶:۰۰ به هاستل رفتیم و پس از گذاشتن وسایل راهی یک لاگون شدیم که تعدادی گالاپاگوس فلامینگو که زیرگونه ای از فلامینگوی آمریکایی بود در آنجا وجود داشت و بعد به سایت تکثیر و نگهداری لاکپشت های جزیره رفتیم که یک زیرگونه متفاوتی بود که به آن Flat Back Tortoise گفته می شد. در آنجا تعدادی لاکپشت با لاک کج و کوله داشتند که در آتشفشان سال ۱۹۹۸ گدازه روی آنها ریخته بود.
به هاستل بازگشتیم و پس از شام خوشمزه ای که در رستوران کنار هاستل خوردیم به خواب رفتیم.

روز هشتم: ۲۲ اسفند
صبح ساعت ۶ بیدار شدیم و ساعت ۶:۳۰ صبحانه خوردیم. ساعت ۷:۳۰ از هاستل راه افتادیم تا به دیدن یک دهانه آتشفشانی خاموش برویم. ماشین تور ما یک کامیونت بود که پشت آنرا صندلی چوبی گذاشته بودند. پس از توقف های زیاد برای سوار کردن سایر افراد از دیگر هتل ها و پیمودن مسافتی سی کیلومتری، به ابتدای مسیر پیاده روی رسیدیم. راهنمای ما کمی توضیح در مورد مسیر داد و در ساعت ۸:۲۰ دقیقه پیاده روی در مسیری سرسبز و کم شیب آغاز شد. نیم ساعت بعد اولین نمای دهانه Ciera Negra را دیدیم. حدودا ۱۵ کیلومتر عرض دهانه بود و کف آن مذاب سفت شده مشخص بود. به نظر میرسید که در سالهای اخیر هم فعالیت داشته است.

سپس ادامه مسیر را پیمودیم تا به یک محل استراحت رسیدیم و ده دقیقه ای روی یک نیمکت چوبی نشستیم. کمی بعد که راه افتادیم مسیر کاملاً متفاوت شد. دیگر خبری از گل و گیاه و سبزه و مسیر مسطح شده خاکی نبود و باید از سطوح ناهموار گدازه سخت راه را ادامه می دادیم. نیم ساعتی رفتم تا به یک دهانه کوچک که حدود ۲۰ متر عرض و ۳۰ متر عمق داشت رسیدیم.

برای اولین بار رنگ زمین را متفاوت یافتیم. تمام توفت های آتشفشانی مسیر تا اینجا قهوه ای متمایل به سیاه بودند اما اینجا زرد و نارنجی و قرمز بود. منظره سرزمین های اطراف بسیار از آن بلندی زیبا بود. تنها عبارتی که میتوانم استفاده کنم برهوت است. هیچ اثری از هیچ گیاه و جانوری نبود. تنها یک مارمولک. ساعتی بر دهانه آتشفشان نشستیم و نهار خوردیم و به توضیحات راهنما گوش سپردیم و بعد راهی بازگشت شدیم. واقعاً شگفت انگیز بود. شکل گدازه ها که سرد شده بودند و آن منظره غریب را در طول مسیر ایجاد کرده بودند هیچگاه از یاد نخواهم برد.

ساعتها بود که به آلبوم بوی بهشت با صدای روحانی حسام الدین سراج گوش میدادم و سرمست شده بودم. مناظر این حس را دو چندان کرده بود. در راه بازگشت یک لاکپشت بزرگ جثه در راه دیدیم که بیش از ۴۰ سال داشت. در ساعت ۱۳:۰۰ به پایین رسیدیم و یکراست به سمت بندر رفتیم تا با قایق تندرو به سانتاکروز بازگردیم.
قایق ساعت ۱۵:۰۰ حرکت کرد و ساعت ۱۷:۳۰ به سانتاکروز رسیدیم. به هاستل Castillo رفتیم و استراحت کردیم.

روز نهم: ۲۳ اسفند

صبح ساعت ۶:۰۰ بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه و جمع کردن وسایل منتظر شدیم تا ماشین دنبالمان بیاید تا به جزیره Seymor برای اسنورکلینگ برویم. ساعت ۷:۱۵ یک مینی بوس که ۱۴ خارجی دیگر هم داخل آن بودند رسید و به سمت شمال جزیره راه افتادیم. تنها یک جاده جزیره را از جنوب به شمال وصل می کند. ساعت ۸:۰۰ به ساحل شمالی رسیدیم. سوار قایق کوچکی شدیم که ما را به یک یات Yacht زیبا رساند. یک ساعت بعد به ساحل جزیره North Seymor رسیدیم. مثل همه جزایر گالاپاگوس شیرهای دریایی را به راحتی در ساحل آن می شد مشاهده کرد. پیاده روی را از در مسیر مشخصی شروع کردیم و راهنما تذکر داد که نباید از مسیر خارج شدیم چون ممکن است تخم ایگوآناها که زیر خاک مدفون هستند را له کنیم.

از همان اول راه تعدادی کاکایی گالاپاگوس دیدیم که روی تخم و جوجه ها خوابیده بودند. همچنین برای اولین بار ایگوانای خشکی Land Iguana را دیدم که کمی از ایگوآنای دریایی بزرگتر و به رنگ زرد کدر بود.

فریگیت برد ها هم همه جا زادآوری می کردند و کیسه زیر گلویشان را باد کرده بودند. تا یک متری آنها نزدیک شدیم و عکاسی کردیم. یک ساعتی گشت جزیره طول کشید. من اصرار کردم که میخواهم اینجا اسنورکلینگ کنم و به همین منظور آمده ام و به من گفتند که قایق ها یا برای اسنورکلینگ و غواصی می آیند به Seymor یا برای گشت پیاده. بالاخره کاپیتان قبول کرد و من و ترانه و یک خانم آلمانی، ۲۰ دقیقه در اطراف جزیره اسنورکلینگ کردیم. اطراف جزیره چنان تنوعی از ماهی بود که تا به آن روز ندیده بودم و ترسی از انسان نداشتند. پس از برگشت به جزیره سانتاکروز متوجه شدم که برای گشت پیاده در داخل جزیره محدودیت زیاد است و می توان با یک تاکسی به شمال جزیره آمد و از آنجا با هزینه خیلی کمتری قایق برای اسنورکلینگ گرفت. پس از اسنورکلینگ سوار یات شدیم که به سمت یک ساحل شنی برای شنا و اسنورکلینگ برویم. در بین راه به عنوان نهار با برنج و ماهی تون سرخ شده از ما پذیرایی کردند. این ساحل در شمال جزیره سانتاکروز واقع بود. پرنده در ساحل زیاد بود اما تنوع ماهی کم بود و فقط یک شیر دریایی از دور دیدم. یک ساعتی ماندیم و سپس سوار یات شدیم و ساعت ۳ در همان بندری که سوار شده بودیم پیاده شدیم و سوار مینی بوس مان شدیم. نیم ساعت بعد هم جلوی هتل پیاده شدیم. به نظر من و ترانه این گشت یکروزه ۱۸۰ دلار نمی ارزید چون هزینه چندانی برای ما نکردند اما ارزش دیدن حیواناتی که دیدیم و پیاده روی بر روی جزیره North Seymor خیلی زیاد بود.
شب را استراحت کردیم.

روز دهم: ۲۴ اسفند
صبح کمی دیر از خواب بلند شدیم. ساعت ۸ صبحانه خوردیم و ساعت ۸:۳۰ از هاستل بیرون زدیم. پیاده تا بندر رفتیم و از آنجا یک تاکسی گرفتیم به مقصد Cerro Mesa که در شرق جزیره قرار داشت. یک دهانه آتشفشانی بود که یک مسیر پیاده روی تا پایین آن می رفت. ۳ دلار ورودیه و برای رفتن به پایین دهانه ۷ دلار دیگر باید پرداخت می کردیم. در راه در بالای دهانه و نزدیک رستوران یک لاکپشت بزرگ دیدیم و با آن عکس گرفتیم.

راه رفتن در خارج از مسیر امکان پذیر نبود زیرا هزاران مورچه آتشین Fire Ant  بودند که به شدت گاز می گرفتند. ساعت ۱۳:۳۰ دقیقه راهی بازگشت شدیم. کمی استراحت کردیم و به عنوان آخرین گشت در جزایر گالاپاگوس مجدداً تصمیم گرفتیم از ساحل زیبای  Tortuga Bay دیدن کنیم. یک ساعت پیاده روی در گرمای ساعت ۳ بعدازظهر کار آسانی نبود. ماسک و اسنورکل را زدم و وارد آب شدم. یک ربع بعد ناگهان یک کوسه یک متری را کنارم دیدم. تا دوربین گوپرو را آماده کنم از من دور شد. چند لحظه دیگر یک کوسه دیگر که در تعقیب ماهی بود از کنارم گذشت. این یکی کوچکتر بود. سریعاً با ساحل رفتم، ماسک و فین که مزاحمم بود را در آوردم و به سرعت به آب بازگشتم. در نیم ساعت تلاش بعدی دوبار دیگر بچه کوسه دیدم و توانستم یک فیلم چند ثانیه ای از آنها بگیرم. تجربه هیجان انگیزی بود. ساعت ۱۷:۰۰ یعنی یک ساعت بعد از اینکه وارد ساحل شدیم یک نفر اعلام کرد که ساحل را تخلیه کنیم چون ساعت کار آنها به پایان رسیده است. خیلی دوست داشتم که وقت بیشتری را با آن کوسه ها می گذراندم اما آخرین روز و آخرین فرصت بود و دیگر چاره ای نداشتم. راهی برگشت شدیم و یک ساعت پیاده تا هاستل پیمودیم. شام تن ماهی با گوجه و فلفل دلمه ای درست کردیم و زود خوابیدیم.

روز یازدهم: ۲۵ اسفند
صبح ساعت ۶:۰۰ بیدار شدیم و به جمع کردن وسایل و بستن ساک ها مشغول شدیم. ساعت ۸:۰۰ از هاستل به سمت شمال جزیره راه افتادیم که همان بندری بود که روز قبل برای رفتن به جزیره سیمور رفته بودیم. مسیر بسیار زیبایی بود که از نگاه کردن به آن سیر نمی شدم. تاکسی برای این مسافت ۱۸ دلار گرفت.

از آنجا با یک دلار به جزیره بالترا که ۵۰۰ متر فاصله داشت رفتیم و ۳ ساعت منتظر شدیم تا پرواز ما انجام شود.

در این زمان باقیمانده تا پرواز حال خلسه مانندی داشتم. چیزی شبیه مؤمنان واقعی وقتی که از زیارت بر می گردند. یاد حرف ترانه افتادم که می گفت وقتی به گالاپاگوس رفتی متوجه می شوی که کار درستی کرده ای و چندین برابر هزینه ای که کرده ای ارزشش را داشته است. بزرگترین آرزوی سالها اخیرم به حقیقت پیوسته بود و با تمام وجودم احساس خوشبختی می کردم. فکر می کردم که شاید دیگر هرگز تا این حد احساس خوشبختی نکنم.

با ترانه کمی مرور خاطرات کردیم و به هم گفتیم که این آخرین بار نخواهد بود که ما این بهشت را می بینیم و سپس در سکوت و فرو رفتن در رویاها به انتظار پرواز نشستیم.

ساعت ۱۲:۳۰ هواپیما از روی باند به مقصد کیتو پرواز کرد و من که از کنار پنجره به این جواهر اقیانوس آرام خیره شده بودم احساس کردم که حتی در همین چند دقیقه هم دلم برای این همه زیبایی که از آن دور می شوم تنگ شده است.

.

سفرنامه سریلانکا

چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۴

در آبان ماه سال ۹۲ منزل دوستم حسین بودم که گفت ایرلاین قطر ۳۰% تخفیف برای بعضی از مسیرها گذاشته و از این فرصت استفاده کنیم و یک سفر برنامه ریزی کنیم. با برسی مسیرها و قیمت ها، تصمیم گرفتیم به سریلانکا برویم. این کشور را فقط به چای آن و ببرهای تامیل می شناختم نه چیزی بیشتر.
از روز بعد تحقیق بر روی این کشور را شروع کردم و تمامی جاذبه ها و مسیرهای دسترسی به آنها را بررسی کردم و حسین هم به مطالعه سفرنامه هایی که قبلا نوشته شده بود پرداخت.
خوشبختانه ویزای این کشور در فرودگاه صادر میشود و پرواز هم بسیار قیمت مناسبی داشت. یک آیتنری ۱۲ روزه نوشتم و حسین هم پروازها را خرید. چند روز بعد چند نفر از دوستان هم به ما اضافه شدند و بصورتی اتفاقی سفر دو نفره ما در دیماه به تور ۹ نفره تبدیل شد.
.
مختصری درباره سریلانکا:
کشور سریلانکا که جزیره ای به شکل یک قطره آب است، با فاصله کمی در جنوب شرقی هندوستان در اقیانوس هند قرار گرفته است. مساحت آن ۶۵/۶۱۰ کیلومتر مربع است و حدود ۲۱ میلیون نفر جمعیت دارد که پایتخت آن شهر کلومبو پرجمعیت ترین شهر بشمار میرود.
سریلانکا از چند طایفه تشکیل شده است که مهمترین آنها دو طایفه لانکا در جنوب و تامیل در مرکز و شمال است. لانکاها با وجودی که نسبت جمعیتی کوچکتری دارند اما غالبا حکومت را در اختیار دارند. این مسئله باعث ایجاد مناقشاتی گردید که منجر به جنگ داخلی ۳۰ ساله ای بین جدایی طلبان تامیل و حکومت مرکزی شد و در نهایت دولت مرکزی توانست با کمک های نظامی ای که از چند کشور منجمله ایران دریافت کرد، در سال ۲۰۰۹ به جنگ خاتمه دهد.
زبان رسمی این کشور سینهالس است اما تامیل ها به زبان تامیل حرف میزنند.
پیروان بودا بیشترین پیروان مذهبی را به خود اختصاص داده اند و سپس هندوها در رتبه بعد هستند.
ایرانیان و عرب ها در گذشته به این کشور سرندیب می گفتند. پرتغالی ها با ورود به این کشور در سال ۱۵۰۵ آنرا سریلانکا نامیدند که ریشه زبان هندی داشت زیرا “لانکا” در زبان هندی به معنی جزیره است و “سری” به معنی ارزشمند است. سپس با استعمار این کشور توسط انگلستان نام سیلان گرفت که این نام تا سال ۱۹۴۸ که استقلال یافتند پابرجا بود.
درآمد اصلی این کشور از محصولات کشاورزی بویژه چای، قهوه و دارچین و نیز صنعت گردشگری است.

سفرنامه سریلانکا

روز اول: ورود به سریلانکا
ساعت ۴:۲۰ دقیقه هواپیما از فرودگاه امام برخواست و پس از یک توقف در قطر، حدود ساعت ۱۵:۰۰ به وقت محلی به شهری که ۶۰ کیلومتر تا کلومبو، پایتخت سریلانکا فاصله داشت رسیدیم.
با پرداخت ۳۰ دلار، ویزا که یک برچسب سه سانتیمتری بود در پاسپورت چسبانده شد و پس از گرفتن چمدان ها وارد سالنی شدیم که همه شرکت های خدمات ارتباطی که سیم کارت ارائه میکردند و نیز شرکت های ماشین توریستی و صرافی و غیره قرار داشت. سیم کارت به قیمت بسیار پایینی خریدم و با پرداخت حدود ۱۲۰۰۰ تومان ۱/۵ گیگابایت اینترنت یکماهه گرفتم.

از همانجا یک ماشین دربست به سمت شهر گرفتیم. در راه از روی Trip Advisor یک هاستل قیمت مناسب که رتبه خوبی داشت و نظرات مثبتی روی آن داده بودند پیدا کردم که هر نفر در هر شب حدود ۲۰ دلار بود. هوا گرم و شرجی بود و برای من که عاشق گرما بودم، فرار از سرمای تهران که همزمان برف شدیدی هم میبارید بسیار مسرت بخش بود.
پس از گذاشتن وسایل راهی مرکز شهر شدیم تا گشتی بزنیم و یک ماشین برای گشت های روز بعد هماهنگ کنیم.
هر دو نفر سوار یک ریکشا (وسیله نقلیه ی متداول در هند و سریلانکا که یک موتور سیکلت سه چرخه است که یک اتاقک کوچک دارد) شدیم و به سمت ساحلی که روبروی هتل تاج بود رفتیم. هتل تاج یکی از لوکس ترین هتل های سریلانکا بود که در قسمت مرفه نشین شهر نزدیک ساحل بنا شده بود. کمی در ساحل قدم زدیم و از یک سریلانکایی که عضو Couch Sourfing بود قیمت ماشین دربست را پرسیدیم و یکبار برنامه سفر را چک کردیم.
نکته جالب توجه برای من در این کشور تمیزی بود. در ذهنم سریلانکا را کشور همچون شهرهای اصلی هند شلوغ، کثیف و پر از گدا تصور کرده بودم اما به هیچ وجه چنین نبود. خیابان ها بسیار تمیز، ساختمان ها و برج ها اکثرا نوساز و پر از مراکز خرید با فروشگاه های برندهای معروف جهانی بود.

در بازگشت به هتل مدیر هاستل گفت میتواند خدمات حمل و نقل هم به ما بدهد. قیمت را که پرسیدیم دیدیم بسیار مناسب است و حسین با چانه زدن بازهم نرخ را پایین آورد و قرار شد روز بعد هفت صبح ماشین جلوی هتل باشد.
شب در کتاب Lonely Planet کمی جستجو کردم و شماره چند هتل را یادداشت کردم تا روز بعد به آنها تلفن بزنیم و یک هتل مناسب انتخاب کنیم.

روز دوم: فیل سواری و مزارع ادویه
با تأخیر ساعت ۸:۰۰ صبح راه افتادیم. مسیر حرکت ما در جهت شمال شرق به سمت شهر Kandi بود. پس از سه ساعت در جایی که Orphin Elephant نام داشت توقف کردیم. در این مکان فیل هایی که آسیب دیده اند یا والدین شان را از دست داده اند نگهداری می کردند. کمی موز به فیل ها دادیم و سپس به سه گروه تقسیم شدیم و هر سه نفر سوار یک فیل شدیم.
چنان عرض فیل زیاد بود که تمام کشاله های ران پایم پس از پیاده شدن احساس کشیدگی داشت. لمس پوستش هم تجربه منحصر به فردی بود. بیشتر شبیه دست کشیدن به یک چرم ضخیم و خشن بود و موهای ضخیم و زبری نیز در هر یک سانتیمتر روی پوستش روییده بود.
فیل راهی رودخانه ای که در آن نزدیکی بود شد و خرطومش را پر آب کرد و تمام آن را روی ما خالی کرد. حجم آبی که در خرطومش بود برایم عجیب بود و چنان پر فشار خالی کرد که هر سه نفر ما سر تا پا خیس شدیم. فیل پس از چندبار تکرار این کار، تصمیم گرفت دیگر آب دماغش را روی سر ما خالی نکند و از سر تقصیرات ما گذشته و از رودخانه خارج شود. یک ربعی با فیل و فیل بانی که همراه ما بود چرخیدیم و سپس پیاده شدیم. بدنم بوی فیل گرفته بود که نمیتوانم آن بو را توصیف کنم.

سپس ادامه مسیر دادیم تا به یک باغ گیاهان دارویی و ادویه رسیدیم. تنوع بالایی از درختان و گیاهان را کشت کرده بودند و یک راهنما در مورد نحوه کشت، پروسه فرآوری و نحوه استفاده توضیح میداد. ناگهان یک ماده کرم مانند سفید را به ساق پای من که شلوارک به پا داشتم مالید و گفت ده دقیقه دست نزنم. زمانی که به انتهای باغ رسیدیم با یک دستمال کاغذی کرم روی پایم را تمیز کرد و به همراهش تمام موهای پایم را هم برد. چنانکه تا دو ماه بعد در آن نقطه هیچ مویی رشد نکرد. در آخر به یک فروشگاه ما را هدایت کردند که همه داروهای گیاهی را داشتند و البته بسیار بالاتر از قیمت واقعی می فروختند.

مسیر را به سمت شهر کندی ادامه دادیم. حدود ساعت پنج بعدازظهر رسیدیم و در هاستلی که تلفنی رزرو کرده بودیم اقامت کردیم.
شهر کندی دارای یک دریاچه در وسط آن است که در یک ضلع آن بعضی روزهای هفته نمایش ها و رقص های محلی اجرا می شود. سریعاً عازم سالن نمایش شدیم و بلیت که قیمت ناچیزی داشت خریدیم. هر ده دقیقه یک گروه می آمد و با لباس ها و ماسک های متفاوت، رقص های مناطق مختلف سریلانکا را به نمایش می گذاشت. در آخر هم یک مستطیل یک متر در چهار متر ذغال گداخته درست کردند و شروع کردند بر روی آن راه رفتن. نمایش هیجان انگیزی بود که حدود یکساعت به طول انجامید و سپس به هاستل بازگشتم و شام خوردیم.

روز سوم: سیگیریا، امپراتوری باستانی
ساعت ۸ صبح در جهت شمال و به سمت صخره ای باستانی که سیگیریا نام داشت و مرکز امپراطوری باستانی سریلانکا متعلق به دو هزار سال پیش بود حرکت کردیم. حدود سه ساعت در راه بودیم تا به یک محوطه بسیار بزرگ بصورت باغ با جویبار و آبنما رسیدیم که صخره ای بسیار بزرگ که شاید ۲۵۰ متر ارتفاع داشت در مرکز آن قرار داشت. ورودیه ای حدود ۳۰ دلار پرداخت کردیم و وارد شدیم.

حدود پانصدمتر پیمودیم تا به پای صخره رسیدیم. پله های سنگی زیادی در حاشیه صخره ساخته شده بود که افراد را به بالای صخره میرساند. در مسیر یک اتاقک مانند در صخره بود که نقاشی هایی باستانی در آن کشیده شده بود. حدود ۴۰۰ پله که بالا رفتیم به یک محوطه حیاط مانند رسیدیم. ادامه پله ها در میان دو پای شیر تراشیده شده از سنگ به سمت بالا امتداد پیدا میکرد.

در مجموع حدود ۸۶۰ پله بالا رفتیم تا در نهایت به بالای صخره رسیدیم. از آنجا دید وسیعی به کل محیط پیرامون داشتیم. مشخص بود که زمانی بناهایی کاخ مانند در این محل وجود داشته اما اکنون فقط زیرسازی آن باقیمانده بود.
حدود نیم ساعت طول کشید تا به پایین برسیم. در محوطه پایین سیگیریا نهار خوردیم و از وارانوس ها (نوعی مارمولک که جثه بسیار بزرگی دارند و به یکی از انواع آنها در ایران بزمجه گفته میشود) عکاسی کردیم.

در راه بازگشت از معبدی که به آن معبد طلایی Golden Temple گفته میشد دیدن کردیم. حدود یک ربع پیاده روی از مسیری شیب دار داشت تا به یک معبد که در زیر یک سنگ بزرگ قرار داشت رسیدیم که به آن معبد Dambulla می گفتند و اعتقاد داشتند دندان بودا در این معبد است.

پس از یک ساعت راه افتادیم و غروب به هاستل مان در کندی رسیدیم. در حیاط هاستل چند سنجاب بلوچی بر روی درختان جست و خیز می کردند و کمی از آنها عکاسی کردم. شب خیلی زود شام خوردیم و خوابیدیم.

روز چهارم: آشنایی با داستان چای
صبح حدود ساعت ۸:۰۰ پس از صبحانه به سمت شهر Nuwara Elia که به مرکز چای سریلانکا شهرت دارد راهی شدیم. قسمتهای مرکزی کشور سریلانکا کوهستانی است و عمده مزارع چای این کشور نیز در این ناحیه واقع است. چند ساعت بعد کم کم مزارع در شیب کوهستان ها و تپه ماهورها آغاز شد که درختان تنک اکالیپتوس نیز در بین مزارع روییده بود. در یک مزرعه توقف کردیم و کمی در بین درختچه های چای و کارگرهایی که عمدتا خانم بودند گشت زدیم و سپس راهی کارخانه چای که در همان حوالی بود شدیم.

چای از مهمترین صادرات کشور سریلانکاست و بصورت مستقیم و غیره مستقیم، معیشت یک میلیون نفر در این کشور به آن وابسته است. سریلانکا با تولید حدود ۳۴۰/۰۰۰ تن انواع چای رتبه چهارم جهان را داراست.

کارخانه ای که از آن بازدید کردیم گفته می شد که یکی از قدیمی ترین کارخانه چای سریلانکاست و توسط انگلیسی ها در سال ۱۸۷۱ احداث شده است. راهنمای کارخانه در هر قسمت کلیه مراحل خشک کردن و فرآوری چای را به ما نشان داد و توضیح داد که تفاوت چای سبز و چای سیاه و چای سفید در چیست.

تا آن روز نمیدانستم که گران ترین چای دنیا چای سفید است که از برگ های تازه جوانه زده درختچه چای درست میشود. روش خشک کردن آن متفاوت است و بیشترین میزان آنتی اکسیدان را داراست و در دنیا هم قیمت زعفران به فروش می رسد.

سپس به شهر نوارا الیا رسیدیم که شهری بسیار زیبا در منطقه تپه ماهوری بود و دریاچه ای در مرکز آن قرار داشت. اکثر خانه ها بصورت ویلایی و با سبک معماری اروپایی ساخته شده بود و به نظر می رسید پول زیادی از صنعت چای به این شهر سرازیر می شود.

در یک خانه بسیار زیبا و قدیمی که تغییر کاربری داده و هتل شده بود اقامت کردیم. سرمای هوای این شهر برایم بسیار عجیب بود و شاید ۱۵ درجه دمای آن از شهر کندی پایین تر بود. غروب برای پیاده روی به کنار دریاچه رفتیم و در مسیر پیاده روی حاشیه آن یک ساعتی قدم زدیم تا هوا تاریک شد.

.

روز پنجم: آبشارها و کوهستان ها

صبح پس از صرف صبحانه راه افتادیم و در میان سرسبزی بی انتهای مزارع چای و در جاده ای پیچ و تاب خوران در کوهستان های مه گرفته به سمت شهر Ella حرکت می کردیم و گاه و بی گاه برای عکاسی متوقف می شدیم.
حدود ساعت ۱۲:۰۰ به شهر الا رسیدیم و از آنجا به آبشار معروف این شهر رفتیم. در کنار آبشار یک رستوران بود که نمای زیبایی به آبشار داشت و غذاهای آن بسیار خوشمزه اما به طرز وحشتناکی تند بودند. اشک ریزان نهار خوردیم و راهی بازدید از آبشار شدیم. آبشار دو طبقه بود و مجموعاً حدود ۵۰ متر ارتفاع داشت.

طبق معمول اکثر آبشارها، در آبگیر پایین آن کمی آبتنی کردم. از آنجا در جاده ای که به سمت شهر تیسا میرفت راهی شدیم. کمتر از یک ساعت که راه پیمودیم به کوهستانی وارد شدیم که دو قله معروف به اسم Adam’s peak داشت. مسیر پیاده روی تا قله بسیار زیبا بود و از میان انبوه درختان سبز و گیاهان پر از گل میگذشت. در بالای قله که یکساعتی صعود آن طول کشید، چشم انداز بینظیری را دیدیم. کل کوهستان های مخمل مانند اطراف چون یک تابلوی نقاشی سورآل به نظر میرسید که بازی آفتاب و لکه های ابر جلوه خاصی به آن داده بود.

سپس به سمت تیسا راه افتادیم و در راه از یک آبشار دیگر که تعداد زیادی میمون ماکاک اطراف آن بودند دیدن کردیم. کمی هوا سرد شده بود و از ترس سرما خوردن دیگر با وسوسه به آب پریدن به شدت مقابله کردم.

پس از غروب آفتاب به شهر تیسا رسیدیم. شهر تیسا در جنوب سریلانکا و در نزدیکی ساحل واقع است و یک دریاچه بزرگ و زیبا در مرکز آن دارد.
هتل خوبی از قبل رزرو کرده بودیم که استخر زیبایی وسط حیاط آن بود. بیدرنگ پس از تحویل گرفتن اتاق ها همگی وارد استخر شدیم و تا موقع شام به بازی و خنده و شنا مشغول شدیم.

.

روز ششم: پارک ملی یالا

طبق برنامه قرار بود کل این روز به گشت در پارک ملی یالا اختصاص داده شود. پیشتر در مورد یالا در اینترنت خوانده بودم. این پارک که در ساحل اقیانوس واقع شده بود از بهترین پارکهای ملی سریلانکا بود و بهترین مکان برای مشاهده پلنگ.
صبح ساعت ۵:۰۰ از خواب بیدار شدیم و صبحانه های بسته بندی شده را از رستوران هتل گرفتیم و سوار ماشین های سافاری شدیم. این ماشین ها برای کمپانی Tata بودند که صاحب آن یک زرتشتی بود و بیشترین خودرو کشور هندوستان را این کمپانی تولید میکرد. این ماشین گازوییل سوز، بسیار سریع و پر قدرت بود و هیچ گونه امکاناتی روی آن نداشت.

حدود ۲۰ دقیقه جلوی ورودی پارک معطل شدیم تا ورودیه هر نفر ۲۵ دلاری پارک پرداخت شود مجوزهای ورود ما صادر شوند.
اولین توقفگاه ما کنار برکه ای بود تا منظره طلوع خورشید در ساحل اقیانوس هند را نظاره کنیم.

این تغییر رنگ آسمان از صورمه ای سرد به سرخ گرم همیشه شور درونی عجیبی را در من ایجاد میکند. گویی همواره در پس هر تاریکی ای روشنی خواهد بود که شور و نشاط زندگی را بر همه موجودات می گستراند.

تا ظهر که برای نهار توقف کنیم کلی جانور دیدیم که شامل طاووس (به وفور) فیل آسیایی، چیتال (نوعی گوزن)، گراز، کروکودیل و تنوع بالایی از انواع پرندگان بود. برای نهار در کنار رودخانه ای در حاشیه جنگل توقف کردیم و کمی با میمون های ماکاک که سارقان بسیار حرفه ای غذا بودند به نزاع پرداختیم. بعد از ظهر به قصد دیدن پلنگ به قسمتهای شمال شرقی پارک رفتیم و پس از ساعتی گشت زدن در انتهای صفی که تعداد زیادی ماشین سافاری توقف کرده بودند ایستادیم. ظاهرا پلنگی در آن ناحیه در لابلای علف ها پنهان شده بود. پس از نیم ساعتی که چشم چراندیم و فقط یک دم از لابلای شاخ و برگ نمایان شد انصراف دادیم و به ادامه گشت پرداختیم.
با غروب آفتاب به هتل بازگشتیم و مجدداً در استخر هتل به شنا و تفریح پرداختیم.

.

روز هفتم: خط ساحلی جنوبی

صبح پس از صرف صبحانه از هتل خارج شدیم. خیلی زود به خط ساحلی رسیدیم و نور زیبای خورشید را که از سمت شرق بر پهنه بی کران اقیانوس هند می تابید به نظاره نشستیم. در جهت غرب و در طول خط ساحلی شروع به حرکت کردیم.

پس از ساعتی به شهری به اسم میریسا رسیدیم که ساحل شنی زیبایی داشت و تعداد زیادی هتل ساحلی در آن منطقه ساخته شده بود. به یک هاستل که از قبل تلفنی رزرو کرده بودم رفتیم و پس از گذاشتن وسایل به سرعت راهی ساحل شدیم.

ابتدا با حسین پیگیر تور مشاهده دلفین شدیم و یک محلی را یافتیم که بلیت آنرا با تخفیف به قیمت ۱۷ دلار می فروخت. برای همه افراد بلیت خریدیم و سپسبه بقیه ملحق شدیم.

به یک رستوران ساحلی که غذاهای متنوع و خوبی داشت رفتیم و پس از خوردن نهار و آب میوه های استوایی در کنار ساحل قدم زدیم. برای من که عاشق شنا و آب هستم برخورد نسیم مرطوب اقیانوس با پوست صورتم چنان وسوسه کننده بود که پس از ساعتی، دیگر نتوانستم مقاومت کنم و با وجود امواج شدیدی که به سمت ساحل هجوم می آمورد در میان بهت همسفران دل به دریا زدم. جدال نفس گیر و پر هیجانی بود و نیم ساعت بعد بی رمق و خسته به ساحل بازگشتم.

در هنگاه غروب بر بلندای صخره ای رفتیم که بخاطر مد کمی از ساحل فاصله گرفته بود تا بتوانیم کمی زیبایی خورشید در حال افول را به تصویر بکشیم.

با تاریک شدن هوا، بومیان تعداد زیادی صندلی و میز در ساحل مستقر کردند و بساط باربیکیو دریایی به راه افتاد. بوی وسوسه کننده ماهی کبابی تا صدها متر در هوا پیچیده بود و من را که پس از شنا حسابی گرسنه ام شده بود با قدرت هرچه تمام تر فرا می خواند.

بر روی صفحاتی چوبی یا فلزی انواع مختلفی ماهی، میگو، خرچنگ، هشت پا و لابستر که همان روز صید شده بود را گذاشته بودند و هرکدام را که انتخاب می کردی درجا بر روی ذغال کباب می کردند. چانه حسابی زدیم و یک غذای اعیانی را به قیمتی ناچیز نوش جان کردیم.

شب به اتاقم برگشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

.

روز هشتم: مشاهده بزرگترین جانور روی کره زمین

صبح ساعت ۶ از خواب بلند شدیم و پس از یک صبحانه سریع سوار ماشین شدیم تا به سمت اسکله میریسا برویم. ساعت ۷:۳۰ در اسکله بودیم. تعداد زیادی قایق که دو طبقه بودند و ظاهرا برای تماشای نهنگ اختصاص داده شده بودند در اسکله بودند.

در طی چهار ساعتی که در دریا بودیم چندین بار موفق به مشاهده نهنگ آبی شدیم و حسابی از اینکه بزرگترین جانور حال حاضر کره زمین و بلکه کل تاریخ را دیده ایم ذوق زده شدیم. شرح جزییات این اتفاق را می توانید در لینک : “مشاهده بزرگترین جانور کره زمین” ببینید.

به هتل بازگشتیم و پس از صرف نهار راهی شهر گاله شدیم.
این شهر ساحلی که اولین شهر تصرف شده توسط اروپایی هاست تاریخچه ای چند صد ساله دارد  و پیش از آنکه پرتغالی ها در قرن ۱۶ هجری به این کشور وارد شوند اصلی ترین بندر سریلانکا به شمار می رفت.
پایه ریزی اصلی قلعه این شهر و معماری آن توسط پرتغالی ها صورت گرفت اما توسعه اصلی آن در قرن ۱۷ و با شروع استعمار آن توسط آلمانی ها انجام پذیرفت. در حال حاضر شهر گاله به عنوان یک میراث جهانی شناخته می شود و بزرگترین قلعه ای است که توسط استعمارگران اروپایی درآسیا ساخته شده است.

همان بافت قدیمی به دقت حفظ شده اما تمام نقاشی روکار بناها تازه بود و شهر با رنگ سفید دیوارها و گلدانهایی که از پنجره خانه ها و بیرون آمده بود بسیار زیبا و دلفریب بود.
در گاله بیش از هرجای دیگری در سریلانکا توریست خارجی مشاهده می شد و همه جا پر از رستوران های عالی و فروشگاه های صنایع دستی بود. بر روی دیوار قلعه که دور شهر را احاطه کرده بود و نمای زیبایی به اقیانوس داشت قدم زدم و پس از بازدید از فانوس دریایی و کلیسای جامع گاله مشغول کوچه گردی شدم. از قدم زدن در کوچه پس کوچه های این شهر سیر نمی شدم.
کمی سوغاتی خریدیم و پس از صرف شام از این شهر خارج شدیم تا برای استراحت به هتل بازگردیم.

روز نهم: کمی شنا در اقیانوس

این روز را کلا به ساحل گردی اختصاص دادیم. البته هوا هم کاملاً همکاری می کرد. آفتاب خوبی تابیده بود و باد کمی که از طرف دریا به ساحل می وزید امواجی حدود یک متر را ایجاد می کرد. پس از صبحانه یکراست به لب اقیانوس رفتیم. من یک تخته موج سواری کرایه کردم که برای یک ساعت مبلغی حدود یک دلار یا کمی بیشتر می شد. در نهایت پس از یک ساعت تلاش فقط دوبار توانستم روی موج سوار شوم و مسافتی حدود ۵۰ متر را طی کنم. تجربه جالبی بود و به شدت نیاز به حفظ تعادل داشت.

خسته و کوفته به ساحل آمدم و به استراحت پرداختم. برای بعدازظهر به قسمتی از ساحل جنوبی که Unawatuna  نام داشت رفتیم تا ماهیگیران محلی را که به روش سنتی و منحصر به فردی ماهی می گرفتند تماشا کنیم و دوباره به ساحل جلوی هتل بازگشتیم.

.

روز دهم: مراسم سالیانه

روز آخر بود. وسایل را جمع کردیم و در جهت غرب به سمت کولومبو راه افتادیم. از میریسا تا کلومبو ۴ ساعت راه داشتیم. یک ساعت مانده به کلومبو در یک سایت حفاطت لاکپشت های دریایی که در ساحل آن لاکپشت ها تخم ریزی می کردند توقف کردیم. توضیحات کاملی در خصوص انواع لاکپشت های دریایی و نحوه حفاظت از آنها و کارهای تحقیقاتی ای که در آنجا انجام می شد به ما ارائه دادند که کلاً بسیار شبیه کارهایی بود که در ساحل شیب دراز جزیره قشم انجام می شود اما بسیار منظم تر و با امکانات بیشتر.

سپس راهی کلومبو شدیم و یک ساعت بعد وارد شهر شدیم. برای نهار در یک شعبه Pizza Hut که بسیار تند بود نهار خوردیم.

به همان هتلی که روز اول رسیدنمان به کلومبو در آن خوابیده بودیم رفتیم و پس از گذاشتن وسایل به گشت زدن در شهر پرداختیم.

از یکی از معابد بوداییان که بسیار معروف بود بازدید کردیم و سپس به یکی از معابد هندوها که بر روی نمای بیرونی آن مجسمه بخش کوچکی از یک میلیون خدای خود را قرار داده بودند دیدن کردیم.

از ساعت ۶ بعدازظهر یکی از مهمترین مراسم سالانه کشور سریلانکا در کلومبو به اجرا در می آمد. تاریخچه این نمایش به اینصورت بوده که در گذشته یک روز خاص سال از همه روستاها و شهرهای کشور، نمایندگانی به شهر می آمدند تا خراج و هدایای خود را با رقص، آواز و نمایش همراه با رژه فیلها تقدیم امپراطور کنند. امپراطور و خانواده اش هم بر یک بلندی می نشسته و به تماشای نمایشات می پرداخته.

امروزه این نمایش از نظر تعداد فیلهایی که در شهر راه می روند بزرگترین نمایش دنیا به شمار می رود و صدها گروه از سراسر کشور با رقص ها و موسیقی های محلی کاملاً متفاوت خود در این روز در کلومبو گرد هم می آیند.

حدود ساعت ۱۲ شب مراسم در حال اتمام بود که ما به سمت هتل بازگشتیم.

روز یازدهم: خداحافظ کشور زیبا

صبح پس از خوردن صبحانه راهی فرودگاه شدیم. فرودگاه در شهر دیگری که تا کلومبو ۴۰ دقیقه فاصله دارد واقع است. وقت خداحافطی با سریلانکا بود. بیشتر از هرچیز خاطرات خط ساحلی جنوب این کشور و بویژه مشاهده نهنگ برایم پر رنگ بود و تا زمان سوار شدن به هواپیما چندین بار این خاطرات را مرور کردم و عکس های دوربینم را نگاه کردم. سپس سوار هواپیما شدیم و طبق معمول از قبل صندلی کنار پنجره را گرفته بودم تا بتوانم آخرین نگاه را از بالا داشته باشم و با این کشور با همه تنوع ها و زیبایی هایش خداحافظی کنم.

برای مشاهده تور سریلانکا بر روی این نوشته کلیک کنید

.

سفرنامه برزیل

شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۴

کشور برزیل برای طیف وسیعی از مردم کره زمین یک مقصد رویایی برای سفر است. برای کسانی که عاشق فوتبال هستند، برای کسانی که از قدم زدن در ساحل و شنا و آفتاب گرفتن لذت می برند، برای کسانی که علاقمند به رقص و پایکوبی هستند و برای کسانی که در جستجوی دیدن مناطق بکر طبیعی و ماجراجویی هستند.
من از این کشور پهناور بیش از هر چیز مشتاق دیدن جنگل آمازون بودم. بزرگترین ذخیرگاه حیات روی کره زمین و بزرگترین توده زیستی در کل خشکی ها. ده ها مورد را در این جنگل ها می توان بر شمرد که در رتبه اول دنیا قرار دارد مانند بزرگترین حوزه آبریز، بیشترین آب شیرین کره زمین، بزرگترین تولید کننده اکسیژن کره زمین و غیره.

در دوره دانشجویی روزی کتابی می خواندم به اسم تنوع حیات نوشته Edward O. Wilson جانورشناس شهیر آمریکایی که شرح میداد برای اولین بار چگونه وارد آمازون شد و در یک قبیله اقامت کرد و چگونه با احتیاط و احترام وارد عظمت بیکران این جنگل شد و برای همیشه مسحور آن شد. شرح کشف حشراتی که در این جنگل میدید که تا به آن روز کشف نشده بودند و هزاران هزار موجود دیگر که همچنان ناشناخته مانده اند برای من که عاشق تنوع زیستی بودم خیلی رویایی بود و با تمام وجودم آرزو کردم که روزی پای در این نقطه از دنیا بگذارم.
سالها بعد تعدادی از دوستانم عازم سفری دو ماهه به برزیل شدند و همراهی با آنها برای من که شدید درگیر کار و زندگی بودم امکان پذیر نبود. تمام مدت سفر آنها در رویای برزیل بودم و افسوس میخوردم که کاش می توانستم با آنها همراه باشم. تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده در آینده زود به این نقطه دنیا بروم. دو سال بعد وقتی با دوست و شریکم حسین در حال برنامه ریزی تورهای خارجی بودیم این آرزو را مطرح کردم و خیلی زود تصمیم گرفتیم در بهمن ماه که کارناوال برزیل انجام می شود تور برزیل را اجرا کنیم. در طراحی تور که توسط حسین انجام شد، آن طور که آرزوی من بود بخش عمده آن به گشت در جنگل های آمازون اختصاص داده شد.

مختصری درباره برزیل:
کشور برزیل با وسعت حدود ۸/۵  میلیون کیلومتر مربع پنجمین کشور دنیا و بزرگترین کشور آمریکای جنوبی محسوب می شود. از جمعیت ۱۸۷ میلیون نفری این کشور ۷۴% مسیحی کاتولیک هستند و بقیه را پروتستان ها، سایر مذاهب و بی دینان تشکیل می دهند. برزیل تنها کشور آمریکای جنوبی است که مردم آن به زبان پرتغالی صحبت می کنند.

این کشور با دارا بودن مزارع بسیار وسیع، آب کافی و خاک غنی از مواد عالی و نیز نیروی کار زیاد، بزرگترین تولید کننده قهوه جهان است هرچند که صادرات منابع طبیعی مانند نفت و چوب و نیز معادن زیرزمینی همچون فولاد و غیره نیز بخش بزرگی از اقتصاد این کشور را تشکیل میدهد. صنعت حدود یک سوم اقتصاد این کشور را تشکیل می دهد که از تولید هواپیما و خودرو تا صنایعی نظیر پتروشیمی و رایانه را شامل می شود.
با وجودی که شهر برازیلیا پایتخت برزیل است اما سائوپائولو پر جمعیت ترین شهر برزیل است و البته ثروتمندترین شهر کل آمریکای جنوبی و دهمین شهر ثروتمند دنیا به حساب می آید و شهر ریودوژانیرو بیشترین میزان توریست خارجی را در کل آمریکای جنوبی به خود اختصاص داده است.

برزیل از سال ۱۵۰۰ میلادی تا سال ۱۸۲۲ تحت استثمار پرتغالی ها بود. تا قبل از آن تنها بومیان ساکنان این کشور سرخپوستانی بودند که ۹۰۰۰ سال پیش به این قاره آمده بودند اما پس از استثمار پای اروپاییان و بردگان سیاه پوست از آفریقا هم به این کشور باز شد و در سده اخیر هندی ها و خاورمیانه ای ها هم در این کشور حضور یافتند.
سفرنامه پیش رو به قسمت ۲۵ روزه کشور برزیل از سفر ۸۰ روزه ام در آمریکای جنوبی در بهمن ماه سال ۱۳۹۴ اختصاص یافته است.

سفرنامه برزیل

روز اول: رسیدن به ریو
ساعت چهار بعد از ظهر پرواز نشست. فرودگاه نسبتاً بزرگی بود اما چندان تمیز نبود و اینترنت تنها برای نیم ساعت استفاده رایگان بود. دمای هوا حدود ۳۰ درجه سانتی گراد و کاملاً شرجی بود.
از فرودگاه اتوبوس، تاکسی و ون به شهر وجود دارد اما با توجه به اینکه فرودگاه از مرکز شهر ریو دور است هر تاکسی حداقل ۵۰ رآل معادل ۲۰ دلار میگیرد. نرخ تبدیل دلار به رآل در آن تاریخ ۲/۷۵ بود.

سوار ماشین هایی که از قبل هماهنگ شده بود شدیم و ساعت ۵ به هتل رسیدیم. همه چیز برایم تازگی داشت و چنان مشتاقانه به بیرون نگاه می کردم که کسی باور نمی کرد ۲۴ ساعت گذشته را در فرودگاه و پرواز گذرانده ام.
در هتل Royal Tulip اقامت کردیم و شب خوابیدیم. هتلی بسیار خوب با استخر و سالن ورزشی عالی و ساحل بسیار تمیز.

روز دوم: کوه کله قندی
صبح قبل از طلوع بیدار شدم. منظره ای که صبح از بالکن اتاق مشاهده کردیم بسیار چشم نواز بود. ساحلی بسیار زیبا با موج هایی بلند و با فاصله کمی از آن صخره و جنگل و شهر. برای صبحانه به رستوران رفتیم و سپس به ساحل کوپاکابانا رفتیم تا کمی پیاده روی کنیم و نسیم صبحگاهی اقیانوس را روی پوستمان احساس کنیم و شنهای نرم را زیر پاها. از آنجا سوار ماشین دربستی که این چندروز وظیفه جابجا کردن ما را بر عهده داشت شدیم تا به پایین کوهی صخره ای به اسم کله قندی  Sugar Loaf برویم و از آنجا با تله کابین بر فراز آن برویم. بلیت تله کابین ۶۴ رآل بود. حدود یک ساعت بالا ماندیم. از آن بالا منظره شهر ریو بسیار دیدنی بود بویژه شهر قدیمی ریو به اسم Urca که اولین بار این شهر در آنجا پایه ریزی شده بود. اگر کسی می خواست می توانست بر فراز شهر ریو با هلیکوپتر گشت بزند که از ۳۰۰ رآل شروع می شد.

پس از نهار به یک رستوران کیلویی که حدود ۴۰ رآل برای هر نفر تمام شد رفتیم. فقط در برزیل این سبک رستوران را دیده بودم. هرچه می خواستید می کشیدید و در نهایت بشقاب شما را وزن می کردند تا هزینه غذا را بگویند. برای من که آدم پر خوری نیستم به پول ایران حدود ۴۵۰۰۰ تومان تمام شد.

عصر به هتل رفتیم و حدود ساعت ۲۱:۰۰ برای دیدن تمرین مراسم کارناوال راهی Sambodromo شدیم. بیش از ۲۰۰۰ نفر رقصنده برای تمرین آمده بودند و بیش از ۳۰۰۰ نفر برای تماشا آنجا گرد آمده بودند.

روز سوم: مجسمه مسیح، یکی از عجایب هفتگانه دنیای جدید
ساعت ۸:۰۰ صبح برای دیدن مجسمه مسیح که در پارک جنگلی تیجوکا و در کوه کورکوادو واقع است راه افتادیم. خیلی شلوغ بود و در صف طولانی ای برای خرید بلیت ایستادیم.
ساخت مجسمه مسیح در سال ۱۹۲۶ آغاز و در سال ۱۹۳۱ تمام می‌شود. این‌مجسمه ۳۸ متر ارتفاع دارد که بر روی یک پایه ۶ متری از گرانیت قرار گرفته است. این مجسمه به دستور کلیسای کاتولیک بنا شده و در بلندای یک کوه با ارتفاع ۷۰۰ متر از سطح دریا واقع است. یک مهندس برزیلی آنرا طراحی و اجرا می‌کند و یک مجسمه ساز فرانسوی هم دستها و سر  مجسمه را می‌سازد. جنس مجسمه از صابونی ساخته شده که در شمال برزیل یافت می شود و سنگ نرم و خوش حالتی است. با کمال تعجب فهمیدم که این مجسمه یکی از عجایب هفتگانه دنیاست در حالی که اصلاً چیز عجیبی نبود.

بازدید ما تا ساعت ۱۱ طول کشید. در راه بازگشت در یک منظرگاه abservatory زیبا که دید خوبی به مجسمه مسیح داشت و سپس مکانی دیگر که به یک زاغه نشین مشرف بود توقف کوتاهی برای عکاس گرفتن داشتیم.
از محله سانتاترزا که در قرن ۱۸ ساخته شده بود دیدن کردیم و قلعه آن به اسم والنتین را بازدید کردیم. این محله بسیار زیبا و قدیمی ساز بود و راهنمای محلی ما اواندر Evandro که بسیار شخصیت دوست داشتنی ای داشت هم توضیحات کاملی ارائه داد. برای نهار به یک رستوران محلی در سانتاترزا رفتیم. من و چند نفر دیگر غذای محبوب و سنتی برزیلی ها به اسم فیجوآدا که حکم آبگوشت را برای آنها دارد سفارش دادیم. این غذا از لوبیا سیاه که به همراه گوشت خوک و کمی پیاز درست می شود.

پس از صرف نهار به سمت هتل راه افتادیم. عصر هنگام در ساحل کوپاکابانا و ایپانما کمی قدم زدیم و آبتنی کردیم. ساحل خیلی شلوغ بود چون یکشنبه بود و جمعیت زیادی از اهالی ریو شاد و خوشحال در ساحل بودند. برای ما که در ایران در فضایی غمزده و افسرده زندگی می کنیم دیدن این همه شادی در این مردم کمی عجیب بود.

روز چهارم: سفارت پرو
این روز تایم آزاد بود. من به همراه هفت نفر برای گرفتن ویزای پرو راهی سفارت شدیم. کنسول را جلوی درب ورود دیدیم. خیلی آدم باحال و خوش اخلاقی بود و کلی از ایران اطلاعات داشت. دو ساعتی در کنسولگری معطل شدیم و سپس به سمت هتل رفتیم. حسین هم بقیه را برای پاراگلایدر سواری برده بود. کسانی که از پاراگلایدر سواری برگشتند گفتند بهترین تجربه زندگیشان بوده است. عصر به یک مرکز خرید بزرگ به اسم Fashion Mall که نزدیک هتل بود رفتیم و در مک دونالد شام خوردیم. بسیار مرکز خرید بزرگ و شیکی بود.

روز پنجم: ماراکانا و پاراگلایدر سواری
گشت های این روز به مرکز شهر بافت قدیمی ریو اختصاص داشت. از ورزشگاه ماراکانا شروع کردیم.
ماراکانا در سال ۱۹۵۰ برای جام جهانی آن سال ساخته شد. رکورد حضور تماشاگر با ۲۰۰۰۰۰ بازدید کننده را دارد اما امروزه با تعمیراتی که برای جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل در آن انجام شد و پانصد میلیون رآل هزینه داشت، کل استادیوم صندلی گذاری شد و ظرفیت آن به ۷۰۰۰۰ نفر کاهش یافت.

در فضای داخلی استادیوم از سالن هایی مانند رختکن ها، موزه و راهرویی که بازیکنان از آنجا وارد زمین مسابقه می شوند و همچنین در سالنی که پیراهن برخی بازیکنان جام جهانی ۲۰۱۴ نگهداری می شد بازدید کردیم.

از آنجا به محل برگزاری کارناوال که سمبودرومو نام دارد رفتیم. این مکان که در سال ۱۹۸۳ ساخته شده بصورت یک خیابان با سکوهایی دو طبقه در طرفین است و حدود  ۷۰۰ متر طول و ۷۰۰۰۰  نفر ظرفیت دارد.
در ریو ۱۶ مدرسه رقص سامبا هست و هرکدام ۳۰۰۰ هنرآموز دارند. در هریک از چهار شب کارناوال ۵ گروه برای رقص می آیند و مجموعاً ۱۵۰۰۰ نفر رقصنده در هر شب برای نمایش می آیند.

رقص سامبا از مهاجرین آفریقایی که در فاولاها ساکن بودند شروع شد. آنها پول برای رفتن به کلاب نداشتند و جمع می شدند و برای خود سازهای کوبه ای می زدند و می رقصیدند. طی چند صد سال این رقص ها تغییراتی کرد و کامل شد تا اینکه امروزه به این رقص تبدیل شده است.
در راه بازگشت از اسکاداریا سلرون استیرز Seleron stairs scadaria که در پایین محله سانتاترزا بود دیدن کردیم. این مکان در واقع پله هایی است که تمام آن با کاشی هایی از کشورهای مختلف دنیا پوشیده شده است.

در سال ۱۹۹۰ فردی شیلیایی الاصل به نام جرج سلرون جلوی خانه خود را که در محله لاپا قرار داشت با کاشی های سبز و زرد و آبی که سمبل پرچم برزیل است مفروش کرد. او برای برای تامین مالی اینکار نقاشی های خود را به فروش می رساند. این کار با سرمایه اندک او بسیار زمان گیر بود اما خیلی زود در روزنامه ها و مجلات خبر آن درز کرد و بعد از همه جای دنیا برای او کاشی و سرامیک های مختلف ارسال شد. ساخت و ادامه کار سلرون تا سال ۲۰۱۳ که به طرز مشکوکی زندگی را بدرود گفت ادامه یافت و امروزه این پله ها یکی از جاذبه های شهر ریو بشمار میرود. کاشی هایی از کشور ایران نیز در این مجموعه دیده می شود.

سپس برای استراحت به هتل بازگشتیم. بعد از ظهر من و سه نفر دیگر از همسفران برای پرواز با پاراگلایدر راهی شدیم. ماشین ها ما را از کنار ساحل سوار کردند و پس از ۳۰ دقیقه در ساعت ۱۷:۰۰ به بالای صخره ای که پرش انجام می شد رسیدیم. پوشیدن لباس و آموزش مقدماتی حدود ۱۰ دقیقه زمان گرفت. کمی هم روحیه به مبتدیان دادند و یک تمرین اولیه مختصر. خلبانان بسیار خوشرو و خوش خنده بودند و کلی شوخی کردیم. هزینه پریدن نفری ۴۰۰ رآل بود که با یکساعت چانه زدن به ۳۰۰ رآل رسیده بود. یک دوربین گوپرو به من دادند و کارت حافظه را بعد از پایان پریدن به خودم داد. در هوا دوبار چرخش تند انجام داد که بسیار هیجان انگیز بود و پنج دقیقه سکان حرکت پاراگلایدر را به خودم داد. توضیحات کامل پاراگلایدر سواری را در بخش تجارب هیجان انگیز و مطلبی با عنوان ” تجربه پرواز با پاراگلایدر” نوشته ام.

غروب برای شنا با محمدرضا به ساحل رفتیم که مقابله با موجهای ۱/۵ متری بینهایت هیجان انگیز بود.

روز ششم: پایان تور ریو و شروع تور ادونچر آمازون
صبح ساعت ۹ هتل رویال تولیپ را چک اوت کردیم و به سمت هتل گرانادا که در مرکز شهر قرار داشت راه افتادیم. هتل چهار ستاره خوبی بود. به بسیاری از جاذبه های مرکز شهر نزدیک بود ولی خیابان آن محله تردد فاحشه ها بود. حسین گروه را برای دیدن فاولاها (محله های زاغه نشین) به گردش برد و من با محمدرضا سفارت پرو رفتیم.
سه ساعتی برای کارهای ویزای پرو محمدرضا معطل شدیم چون عکس نداشت و سپس ساعت ۱۶:۰۰ خودم را به فرودگاه رساندم تا گروه دوم را که برای تور ادونچر آمازون به ما ملحق می شدند استقبال کنم و به هتل بیاورم.
ساعت ۱۵:۴۰ پرواز امارات نشست و گروه نیم ساعت بعد بیرون آمدند. به سمت هتل رفتیم و سپس برای چنج پول و گشتی مختصر در ساحل کوپاکابانا ساعت ۱۷:۰۰ از هتل درآمدیم. شب افرادی که به ایران بر می گشتند را به فرودگاه بردم و ساعت ۱ شب به هتل رسیدم و خوابیدم. گروهی که به فاولاها رفته بودند وسط درگیری پلیس و خلاف کارها گیر کرده بودند و کلی صدای شلیک شنیده بودند و کلی ماجرا برای تعریف کردن و خندیدن داشتند.

روز هفتم: مانائوس، دروازه ورود آمازون
ساعت ۷:۰۰ از خواب بیدار شدم و پس از جمع کردن وسایل و صبحانه، ساعت ۹ صبح از هتل چک اوت کردیم و راهی فرودگاه شدیم. هیجان عجیبی در این روز داشتم. برای من مهمترین بخش سفر داشت آغاز می شد. پرواز ساعت ۱۲:۳۰ انجام شد و با طی ۲۹۰۰ کیلومتر به مانائوس رسیدیم. پرواز سه ساعت طول کشید. منظره آمازون از بالا دیدنی بود. وسعت عظیمی از مناطق غرق آبی و انشعابات بسیار زیاد این رود که وسعتی چندصد کیلومتری داشت. دائماً شاخه ای از آن جدا می شد و شاخه ای دیگر به آن می پیوست. واقعاً گفتن اینکه کدامیک رود اصلی است کار سختی بود. به محل طلاقی رود نگرو و آمازون رسیدیم. جایی که آب سیاه رنگ نگرو با آب نسکافه ای رنگ آمازون در هم می آمیخت. سپس پهنه بزرگ آبی که جنگل تا لبه آن امتداد داشت و با گذر از آن در فرودگاه مانائوس فرود آمدیم.

به هتل Eco suite آمدیم که هتل سه ستاره خوبی نزدیک مرکز شهر بود و تا بندر دو دقیقه فاصله داشت. گروه را در سالن هتل دور هم جمع کردم و توضیحاتی در خصوص برنامه روزهای بعد برای افراد دادم و یک صندوق تشکیل دادیم. سپس برای صرف نهار در بافت قدیمی شهر شروع به گشت زدن کردم و از کباب چوبی های ارزان و خوشمزه ای که با برنج سرو می شد سفراش دادم و خوردم.

ساعت ۲۰:۰۰ علی با حمید به هتل برگشتند. حال حمید خیلی بد بود و تب شدیدی داشت. با حسین و راهنمای محلی او را به بیمارستان بردیم که از او نمونه خون گرفتند. احتمال گزش پشه دنگی وجود داشت. جواب آزمایش نشان داد از یک ویروس خفیف است. یک آمپول تقویتی و یک سرم به او زدند.

روز هشتم: ورود به جنگل
رود آمازون بسیار در محدوده شهر مانائوس حدود ۸ کیلومتر عرض دارد. برای مشاهده حیات وحش باید به حاشیه رود و شاخه های فرعی آن رفت زیرا در رود اصلی چندان امکان مشاهده حیات وحش میسر نیست. ما یکی از شاخه های آمازون به اسم مموری Mamori را انتخاب کرده بودیم.
ساعت ۷:۳۰ پس از چک اوت هتل به سمت اسکله راه افتادیم. سوار یک قایق ۳۰ نفره شدیم و شروع به طی کردن رود آمازون از شمال آن به سمت جنوب کردیم. پس از چند دقیقه به محل طلاقی رود نگرو و آمازون سولیمویس رسیدیم. رود نگرو از کلومبیا سرشاخه میگیرد و آمازون از پرو و اکوادور و بولیوی. رود آمازون نسکافه ای رنگ و رود نگرو قهوه ای است. این دو رود وقتی در مانائوس به هم میرسند پس از طی حدود ۱۴ تا ۲۰ کیلومتر باهم ترکیب می شوند.

رود نگرو و آمازون به سه دلیل خیلی دیر ترکیب می شوند.
دمای نگرو ۲۸ دمای آمازون سولیمویس ۲۲ است
سرعت نگرو ۲ km سرعت آمازون ۸ km است
اسیدیته نگرو ۴ ph و آمازون ۸ ph

پس از آن به سمت آن طرف رودخانه حرکت کردیم و سپس سوار یک مینی بوس شدیم و حدود ۴۰ دقیق راندیم تا به رودخانه مموری رسیدیم. از آنجا سوار چند قایق کوچک شدیم و تا یک لوژ که در کنار رود و دریاچه Mamori قرار داشت رسیدیم. پیرمردی ایتالیایی به نام آنجلو مدیر این لوژ بود و ورود ما را خوش آمد گفت.
آنجلو با دیدن حمید گفت که احتمالاً او را پشه دنگی زده است. وقتی کسی را این پشه نیش می زند، ۵ روز تب می کند و هر روز حال فرد بدتر می شود و بعد شروع به خوب شدن میکند.

پس از صرف نهار برای دیدن دلفین های آمازون و صید ماهی پیرانا گشت کوچکی روی رودخانه زدیم. فضای رودخانه و جنگل های اطراف چنان سر خوشم کرده بود که کمتر چنین حسی را در زندگی ام تجربه کرده بودم.

به یک شاخه از رودخانه که کم عمق بود رفتیم.  قایق ران ها به تعداد همه افراد قلاب هایی را  همراه آورده بودند که از یک چوب دو متری و نخی به همین طول که سر آن به قلاب متصل شده بود تشکیل می شد. تکه کوچکی گوشت مرغ به سر قلاب ها زدیم و قلاب را در آب انداختیم. کمتر از یک دقیقه اولیم ماهی پیرانا صید شد. تقریبا همه افراد موفق به صید ماهی شدند که قایق ران ها پس از صید قلاب را از دهان ماهی خارج می کردند و سپس آنرا در آّب رها می کردند. (توضیحات بیشتر در بخش تجارب هیجان انگیز آمده است)

کمی بعد به یک محوطه بزرگ رسیدیم که رودخانه سه شاخه می شد و از هر طرف تا جنگل یک کیلومتر فاصله داشت. آب راکد و جنگل آرام بود و فقط سکوت عمیق جنگل را صدای گاه و بیگاه پرندگان می شکست. از پشت سر صدای شبیه “پوف” شنیدم. سریع برگشتم و باله پشتی یک دلفین صورتی بزرگ جثه را دیدم. خیلی هیجان زده بودم. فکر می کردم خیلی خوش شانس هستم که موفق به دیدن این دلفین منحصر به فرد شده ام اما در طی دو ساعتی که در این محدوده بودیم بیش از ۵۰ بار موفق به مشاهده هر دو گونه دلفین خاکستری و صورتی شدیم و سپس به نظاره غروب آفتاب نشستیم و حدود ساعت ۱۸:۳۰به لوژ بازگشتیم.

شام ها خیلی زود آماده می شد. ساعت ۸ شب پس از خوردن شام همگی وارد استخر لوژ جنگلی مان شدیم که کاملاً مشرف به رودخانه بود. کلی خندیدیم و آب بازی کردیم و هیجان دیدن این طبیعت بکر را خالی کردیم و با نوشیدنی های مخصوص آنجلو (صاحب لوژ) پذیرایی شدیم. حدود ساعت ۱۱:۰۰ شب برای دیدن کیمن (تمساح رود آمازون) راهی شدیم. با قایق آرام حرکت می کردیم و با یک چراغ قوه قوی نور می انداختیم. راهنمای محلی ما Elmo با دیدن برق چشمانشان موتور قایق را خاموش می کرد و با پارو به آرامی به آنها نزدیک می شد. اگر تمساح ها کوچکتر از نیم متر بودند با دست چپ در چشمش نور می انداخت و با دست راست دور گردنش را با یک حرکت سریع از پشت می گرفت. راهنمای ما با دست زدن به هم و صدای عجیبی که از خود در می آورد با تمساح های بزرگ ارتباط برقرار می کرد و آنها جواب می دادند. چندین بار تلاش کردم تقلید کنم اما فایده ای نداشت.

وقتی برگشتیم دیدم که حال حمید خیلی بد است و تب های دوره ای و عدم تعادل و سر درد و بی حسی دارد. آنجلو گفت دنگی هیچ درمانی ندارد و فقط باید استراحت کند. مجدداً تأکید کرد که پنج روز تب و لرز شدید دارد و بعد بیماری خوب می شود.
آن شب حال حمید خیلی بد بود.

روز نهم: گمشدن در جنگل
صبح برای دیدن طلوع راه افتادیم. آسمان سیاه کم کم به رنگ صورمه ای و سپس ارغوانی در آمد و خورشید به آرامی از لابلای شاخ و برگ درختان نمایان شد. با اولین پرتوهای خورشید چنان همهمه ای از جنگل بلند شد که به نظر می رسید میلیون ها پرنده همزمان شروع به آوازخوانی کرده اند.

برای صبحانه بازگشتیم. توضیحاتی در مورد پیاده روی جنگل به گروه دادم و تأکید کردم که حتما روکش بارانی یا پانچو همراه بیاورند. سوار قایق ها شدیم و ۴۰ دقیقه به سمت بالادست رودخانه رفتیم و سپس در یک کناره رودخانه متوقف شدیم. از آنجا که گروه بزرگ بود راهنماها گروه را به دو دسته ۱۱ نفری تقسیم کردند و به هر دسته یک راهنما و یک بومی اختصاص داده شد. من در دسته ای بودم که راهنمای با تجربه تر به اسم Elmo در آن بود. المو توضیحات مفصلی در مورد گیاهان و هر گونه اثری که از جانوران و حشرات میدیدیم به ما می داد و من هم برای افراد ترجمه می کردم. جنگل بسیار انبوه بود و واقعاً تشخیص مسیر کار ساده ای نبود.

پس از یک ساعت و نیم پیمایش باران استوایی شروع شد و با اینکه پانچو داشتیم همه را در پنج دقیقه کاملاً خیس کرد. بارانی با این شدت تا آنروز ندیده بودم. راهنماها تصمیم به بازگشت گرفتند و با فریاد زدن تصمیم خود را به گروه دیگر که حدود ۱۰۰ متر با ما فاصله داشت اعلام کردند. ما یک ساعت بعد به قایق رسیدیم اما خبری از گروه دوم نبود. راهنمای محلی ما به سرعت داخل جنگل برگشت تا دنبال آنها بگردد اما نیم ساعت بعد بازگشت و گفت که خبری از آنها نیست. ظاهراً در جنگل گم شده بودند. باید یک تصمیم مهم می گرفتم. با مشورت با المو تصمیم گرفتیم که گروه خودم را که ۱۰ نفر بودند به لوژ برسانیم کمی آب و غذا از لوژ برداریم و مجددا به جنگل برگردیم تا با راهنمای محلی به دنبال بقیه بگردیم. یک ساعت و نیم بعد جستجو در جنگل شروع شد. باران کم شده بود اما کاملاً ردپاها از بین رفته بود. راهنمای محلی گاهی به زمین یا شاخه درختی نگاه می کرد و با المو به زبان بومیان جملاتی می گفت. هر ده دقیقه هم فریادهای بلندی در جنگل می کشید و کمی سکوت می کردیم تا ببینیم پاسخی می شنویم یا خیر. البته گاهی مرغان مقلد صدای ما را تکرار می کردند که من را خوشحال می کرد اما راهنما می گفت که خوشحال نشو زیرا یک پرنده فقط صدا را تقلید کرده است. پس از چهل دقیقه جستجو بالاخره صدای ما پاسخ داده شد و یک ربع بعد توانستیم گروه گمشده را که خسته و نا امید به نظر می رسید پیدا کنیم و نیم ساعت بعد در کنار قایق ها بودیم. مجموعاً ۲:۳۰ دقیقه در جنگل گم شده بودند. علی روحیه خوبی به گروه داده بود و پریسا و سعید هم تنها کسانی بودند که همچنان پر انرژی بودند.

پس از صرف نهار برای گشت دیگری در رودخانه راهی شدیم و توانستیم دو گونه تنبل و یک گونه میمون و از فاصله کمی دلفین ببینیم. سپس به یکی از کانال های فرعی رودخانه وارد شدیم و منظره بسیار زیبایی از غروب خورشید را به نظاره نشستیم. با تاریک شدن هوا به لوژ بازگشتیم و به تعریف اتفاقاتی که برای گروه در زمان گمشدن افتاده بود و شنا در استخر پرداختیم.

نیمه شب دوباره حال حمید بد شد. همه بومی ها حدس میزدند احتمالاً بیماری او مالاریا باشد چون تب او ضعیف و قوی می شود.

روز دهم: بازگشت به مانائوس
صبح ساعت ۸ بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. از خانواده محلی ای که در لوژ زندگی می کردند سوال کردم که آیا در این اطراف کاپی بارا (بزرگترین جونده دنیا) وجود دارد یا خیر. بدون جواب دادن به من رفت و یک دقیقه بعد با دو بچه کاپی بارا برگشت. کاپی باراها خسارت زیادی به مزارع کشاورزان می زنند و محلی که به محض مشاهده آنها اقدام به کشتنشان می کنند. این بچه کاپی باراها پس از مرگ مادرشان زنده نگه داشته شده بودند و توسط آشپز لوژ ما شیر داده می شد.

ساعت ۹:۰۰ از لوژ خارج شدیم تا گشت مختصری برای دیدن روستاهای کنار رود داشته باشیم. محلی ها یک جمجمه کروکودیل ۵ متری به ما نشان دادند و یک پوست آناکوندای ۵ متری. همچنین یک مار بوآی دو متری هم که به تازگی به نزدیکی روستا آمده بود را در یک جعبه نگه می داشتند که به ما نشان دادند. مار را در آب رودخانه شستم و به همسفران دادم تا دست بگیرند و با آن عکس بگیرند.

به لوژ بازگشتیم و پس از نهار وسایل را جمع کردیم تا به مانائوس برگردیم. باران شروع شد ولی مثل روزهای قبل که سیل آسا و کوتاه می آمد نبود و آرام و یکنواخت تا عصر بارید. ساعت ۱۶:۰۰ به هتل Ecosuite رسیدیم و بعد از سه روز دور بودن از دنیای مجازی، دلی از عزای اینترنت درآوردیم. شب برای شام به رستورانی در نزدیکی تالار تئاتر شهر رفتیم و غذای محلی بسیار لذیذی به نام Tambaqui خوردیم که از یک ماهی گیاهخوار به همین نام درست می شد.

روز یازدهم: لمس دلفین های صورتی
صبح ساعت ۸:۰۰ کنار اسکله (Harbor) رفتیم. در اطراف مانائوس شش مکان وجود دارد که محلی ها دلفین های صورتی رودخانه را دست آموز کرده اند تا از دست غذا بخورند. فقط دو روز در هفته دولت اجازه می دهد که به دلفین ها غذا بدهند زیرا نباید چاق و تنبل بشوند. آن روز دوشنبه بود که روز تغذیه ممنوع بود. بنابراین باید ۸۰ کیلومتر دور می شدیم تا به محلی دیگر برویم که خانمی سالها بود به دلفین ها غذا میداد و برای آنها اسم گذاشته بود و تک تک آنها را میشناخت. یک ساعت طول کشید تا برسیم و دختری خوشرو و مسلط به انگلیسی به استقبال آمد و توضیح داد که موسسه آنها پروژه ای تحقیقاتی روی دلفین ها انجام میدهد و آنها را زنده گیری و علامت گذاری می کنند تا بر روی تأثیر تغذیه مصنوعی بر زندگی دلفین ها بررسی کنند و ببینند جلوگیری آن چه تاثیری بر گردشگری منطقه خواهد گذاشت. همچنین می خواستند بررسی کنند که چگونه می توان جلوی کشتن دلفین ها توسط ماهیگیرهای محلی را گرفت چون دلفینها برای خوردن ماهی ها تورها را پاره می کنند.

وارد آب شدیم و به سرعت پنج دلفین دور ما جمع شدند. باور نکردنی بود. به بدن آنها دست می کشیدم و صورتشان را از نزدیک می دیدم. چقدر انرژی بخش بود. در زیر آب تنه می زدند و با پوزه شان گازهای کوچکی می گرفتند. ربع ساعتی با آنها بازی کردیم و وقتی که محققین خواستند دور محوطه را تور بکشند به سرعت دور شدند. از آنجا به سمت چند کانال آب حرکت کردیم که بینهایت زیبا و چشم نواز بودند. در مسیر در داخل آب یک تنبل در حال شنا بود که قایق به آن نزدیک شد و من آنرا از آب بیرون کشیدم. دیوانه کننده بود، نمیتوانم خوشحالیم را از لمس این موجود زیبا توصیف کنم. کمی با آن عکس گرفتیم و در لابلای شاخ و برگ حاشیه کانال رهایش کردیم. تجربه فوق العاده ای بود.

سپس به سمت مانائوس راه افتادیم. نزدیک مانائوس یک کانال بود که در آن تعدادی کلبه شناور بود. در یکی از کلبه ها یک تنبل، یک مار بوآ و یک تمساح نگه میداشتند که دست گرفتیم و با آنها عکس گرفتیم. همسفران خیلی لذت بردند و بعد به هتل بازگشتیم. به جرأت یکی ار بهترین روزهای زندگی ام را تجربه کردم.

روز دوازدهم: کشتی سواری بر روی آمازون
ساعت ۰۱:۰۰ پس از صبحانه و چک اوت هتل به سمت کشتی که قرار بود ما را تا شهر Santarem ببرد راه افتادیم. یک ساعتی سوار شدن به کشتی طول کشید و در نهایت ساعت ۱۲:۳۰ کشتی حرکت کرد.
قیمت کابین های دو نفره برای این مسیر ۳۰ ساعته هر نفر ۲۵۰ رآل و خوابیدن بر روی عرشه در هموک (نعنو) ۱۲۰ رآل بود. اتاق ها دستشویی و دوش و کولر داشتند. طبقه اول کشتی برای حمل محموله ها بود. طبقه دوم که بصورت فشرده تعداد زیادی هموک آویزان بود کولر داشت و پنجره هایی که بسته می شد اما هوای خفه ای داشت. طبقه سوم فضای بازتری داشت و افراد کمتری در آنجا هموک خود رانصب کرده بودند.

در بین راه یک طوفان شدید ۲۰ دقیقه ای داشتیم و تازه فهمیدم چرا مردم طبقه پایین را ترجیح میدهند زیرا همه افرادی که در طبقه بالا بودیم حسابی خیس شدیم.

در غروب یکی از زیباترین صحنه های غروب کل زندگی ام را دیدم. در یک طرف رودخانه خورشید سرخ فام در حال پایین رفتن بود و در طرف مقابل رودخانه ماه کاملاً گرد و زرد رنگ از پشت درختان در حال بالا آمدن بود.

کشتی یک بوفه کوچک داشت که از آن خرید کردیم و به عنوان شام و نهار خوردیم و شب را برای اولین تجربه زندگی ام بر روی هموک خوابیدم. نیمه شب طوفان تندی شروع شد. باد شدیدی می وزید و باران را به داخل می آورد. چند ساعتی از سرما خوابم نبرد.

روز سیزدهم: رسیدن به سانتاریم
ساعت هفت صبح با صدای بلند بوق کشتی که بخاطر نزدیک شدن به یک بندر نواخته می شد بیدار شدیم. صبحانه که یک کیک خمیر و نسکافه و ساندویچ کوچکی به قیمت ۵ رآل بود خوردم و بقیه روز را به استراحت و شوخی با دوستان گذراندیم. ساعت پنج عصر به بندر سانتارم رسیدیم و چند تاکسی گرفتیم تا به سمت هتل Barudada  حرکت کنیم که بهترین هتل منطقه بود. یک هتل قدیمی ساز با فضاهای بزرگ و استخر اما خدمات خوبی نداشت. کمی در استخر با حسین و عمو همت شنا کردیم و بعد خوابیدیم.

روز چهاردهم: یک آبتنی استثنایی
صبح ساعت ۰۹:۰۰ برای دیدن منطقه ای که به Alter de Chao معروف بود راه افتادیم. آلتردوشائو در ساحل یکی از سرشاخه های آمازون قرار داشت و روستایی بود که دارای جزیره ای با ساحل شنی زیبایی بود که از ساحل صد متر فاصله داشت.
در مسیر از باغ یک فرد محلی که تعدادی طوطی ماکاوو (بزرگترین طوطی های دنیا به شمار می آیند) و همچنین یک تاپیر Tapir داشت دیدن کردیم. تاپیر نوعی جانور علفخوار شبیه گراز است اما در طبقه بندی جانوری بیشتر به کرگدن ها نزدیک است.

یک ساعت بعد به آلتر دوشائو رسیدیم و با یک قایق به داخل جزیره رفتیم. تا عصر به شنا در آب شیرین، گرم و تمیز آن پرداختیم و تفریحات آبی مانند تخته موج سواری و یک بنانا هم گرفتیم و سوار شدیم. برای نهار ماهی تمباکی کبابی خوردیم که جزو معدود ماهیان گیاهخوار آمازون است و بسیار خوشمزه بود. عصر خوشحال و پر انرژی با پوست های آفتاب سوخته به هتل برگشتیم.

روز پانزدهم:  بلم Belem، مصب آمازون
صبح خیلی زود به بلم پرواز داشتیم. فرودگاه آمدیم و سوار هواپیمایی شدیم که از فراز آمازون پرواز می کرد. من کل مسیر را خوابیدم و فقط چند دقیقه قبل فرود بیدار شدم و شاهد منظره فوق العاده کنارم شدم. نمایی از شهر بلم با آسمان خراش های بلندش در کنار رود آمازون که در پهنه وسیع این رود بسیار حقیر بود. به نظر می رسید شهر مدرنی است و سطح رفاه مردم قابل قبول است.

به هتل Golden Tulip رفتیم که بسیار هتل خوبی بود با پرسنل حرفه ای و خدمات خوب وابسته به مجموعه هتل های تولیپ. بعد از نهار و استراحتی مختصر به گشت شهر پرداختیم. حسین به شدت گوش درد داشت. یک نهار محلی در یک رستوران محلی با حسین خوردیم که بسیار خوشمزه بود. ابتدا بندر قدیمی شهر را دیدیم و سپس بازار محلی بلم و قلعه و کلیسای جامع این شهر بازدید کردیم. عصر به هتل بازگشتیم تا زود بخوابیم زیرا روز بعد هم پرواز صبح خیلی زود انجام می شد.

روز شانزدهم: پرواز به سالوادور
صبح خیلی زود سوار هواپیما شدیم تا به سمت سالوادور پرواز کنیم. هواپیما یک توقف یک ساعته در شهر برزیلیا داشت و سپس به سالوادور پرواز کردیم. سالوادور یک بافت تاریخی دارد که بر بلندای تپه ای مشرف بر اقیانوس قرار گرفته است و با یک آسانسور بزرگ که بیش از ۵۰ نفر گنجایش دارد و دثیثا رو بروی یک اسکله قرار دارد می توان به این منطقه دسترسی پیدا کرد.
برای این روز هیچ برنامه ی گشت نگذاشتیم و تایم آزاد دادیم. حسین هم دکتر رفت تا گوشش را درمان کند.

سالوادور در سال ۱۵۴۹ توسط استعمارپران پرتغالی انتخاب شد تا بر بلندای تپه ای مشرف بر اقیانوس شهری ساخته شود که به عنوان اولین پایتخت کشور برزیل از آن استفاده شود و گروهی متشکل از ۴۰۰ سرباز و ۴۰۰ سکنه و کارگر را به این مکان انتقا دادند. یک سال بعد دیوارهای محافظ شهر آماده شد تا از آنها در مقابل حمله بومیان محافظت کند و از آن زمان تا ۳ قرن بعد این شهر مهمترین شهر کشور برزیل شد. آن طور که در تاریخ آمده در سال ۱۵۸۷ تعداد ۱۲۰۰۰ سفیدپوست، ۸۰۰۰ بومی و ۴۰۰۰ برده آفریقایی در این شهر زندگی می کردند که عمدتاً از بومیان و بردگان به منظور کار در مزارع نیشکر و تنباکو استفاده می شد.

روز هفدهم: گشت سالوادور و موزیک ویدیوی مایکل جکسون
ساعت ۸:۳۰ برای دیدن بافت تاریخی سالوادور در محله پلورینو Pelourinho راه افتادیم. از بالای شهر شروع کردیم و ابتدا یک گروه سیاه پوستان را دیدیم که در حال نیایش خاصی بودند. آنها به چهار عنصر هستی یعنی آب، خاک، باد و آتش اعتقاد داشتند و برای هر کدام یک خدا داشتند.

سپس به یک بازار محلی رفتیم که در قدیم مرکز فروش بردگان بوده است. صنایع دستی خوبی داشت و ارزان ترین صنایع دستی را در این بازار می شد تهیه کرد. از آنجا با آسانسور بالا رفتیم و وارد بافت تاریخی شهر شدیم. در همان میدان اول اولین ساختمان دولتی سالوادور بود که حدود ۵۰۰ سال پیش برای اولین فرماندار ساخته شده بود. سپس به میدان دیگری رفتیم که چند ساختمان قدیمی و یک کلیسا متعلق به حدود ۴۰۰ سال پیش داشت و از آنجا وارد یک خیابان شدیم که برای کارناوال آذین بندی شده بود.

در انتهای خیابان کلیسای سائو فرانسیس بود که داخل آن از روکشی از طلا بود و در کنار آن قدیمی ترین کلیسای شهر ریو قرار داشت. بعد از بازدید وارد کوچه پس کوچه ها شدیم و از خانه های رنگارنگ و مردم شاد و گروه های در حال تمرین برای کارناوال عکاسی کردیم.

میدانی که مایکل جکسون کلیپ آهنگ معروفش را در آنجا فیلم برداری کرده بود را بازدید کردی. کلی خاطرات برایم مرور شد و آن نما آهنگ محبوبم که از کودکی گوش می دادم را چندین بار در آن میدان گوش دادم. حس و حال خوبی داشتم که در قسمت “مناطق خاص دنیا” مطلبی را با عنوان “نوستالژی مایکل جکسون” نوشته ام و کامل این فضا و حس و حالم را تشریح کرده ام.

عصر به خیابان ساحلی که منتهی به فانوس دریایی می شد رفتیم تا گروه های رقصنده ها در حال تمرین برای کارناوال که هفته بعد شروع می شد را مشاهده کنیم. به نظر من یکصد تا دویست هزار نفر آنجا بودند. شب به هتل بازگشتیم و خوابیدیم.

روز هجدهم: رسیدن به ایگوآسو
صبح ساعت ۶:۳۰ به سمت فرودگاه حرکت کردیم تا به ایگوآسو پرواز کنیم. در بین راه در کوریتیبا توقفی یک ساعته داشتیم.در پرواز من صندلی کنار پنجره را گرفته بودم تا بتوانم از بالا منظره آبشار را مشاهده کنم. واقعاً عظمت آن دیدنی بود. اطلاعات بیشتر را در مطلبی با عنوان ” آبشار ایگوآسو “و در بخش مناطق خاص دنیا نوشته ام.

ظهر به ایگوآسو رسیدیم و به هتل San Juan  که نزدیک فرودگاه بود رفتیم. فست فودهای عالی در رستوران داشت که برای دونفر کافی بود. استخر خوب و اتاق های تمیز. این روز را فقط در هتل بودیم و از امکانات آن استفاده کردیم.

روز نوزدهم: مبهوت شدن در مقابل عظمت آبشار
صبح ساعت ۰۸:۳۰ به سمت آبشار حرکت کردیم و ده دقیقه بعد به دروازه ورودی آن رسیدیم. گیت ساعت ۰۹:۰۰ باز شد و برای هر نفر ۵۲/۳۰ رآل ورودیه پرداختیم. با اتوبوس های رایگان مسیر ۱۲ کیلومتری تا ایستگاه مسیر پیاده روی را طی کردیم و سپس پیاده روی شروع شد. در طول راه تعدادی Coatis دیدیم که جانوری است از راسته گوشتخواران و شبیه راکون. اگر کسی غذا در دست داشت حمله می کردند تا بدزدند و من کمی با آنها بازی کردم و عکس گرفتم.

پس از کمی پیاده روی اولین نما از آبشار مشخص شد و بعد فهمیدیم که فقط بخش کوچکی از آبشار بوده است اما همان هم حسابی شگفت زده مان کرد. حدود دو ساعت طول کشید تا از آبشارها بازدید کنیم و در آخر مسیر حسابی خیس شدیم. گشت های جانبی شامل هلیکوپتر سواری به قیمت ۱۲۰ دلار و قایقی که تا زیر آبشار میرفت به قیمت ۱۷۵ رآل بود.

به هتل برگشتیم و شب دور هم در کنار استخر سالگرد ازدواج امین و مریم که از همسفرانمان بودند را جشن گرفتیم.

روز بیستم: بازگشت به ریو
ساعت ۱۱:۰۰ از هتل چک اوت کردیم و راهی فرودگاه شدیم تا سه ساعت بعد به ریودوژانیرو پرواز کنیم. شهر ریو از بالا دیدنی بود. هواپیما با فاصله کمی از کوه های سرسبز و خانه ها گذر کرد و در فرودگاه نشست. به هتل گرانادا آمدیم و به همسفران اعلام تایم آزاد کردیم تا با حسین بلیت اتوبوس ریو به سائوپائولو را برای دو روز بعد، یعنی فردای روز افتتاحیه کارناوال را تهیه کنیم.
سپس با حسین کمی در کوچه هتل گشت زدیم و بعد به سمت یک چهار راه رفتیم که کلی بار داشت و پاتوق اروپایی ها بود و بسیار شلوغ. یک سیخ جوجه به قیمت ۵ رآل خوردیم و یک آبجو سفارش دادم که با پارچ سرو میشد. ۲/۵ لیتری بود و به قیمت ۳۲ رآل. به هتل بازگشتیم و خوابیدیم.

روز بیست و یکم: دریافت ویزای پرو
صبح با دوستانی که می خواستند کشور پرو را همراه من بیایند به قصد گرفتن ویزاها افتادیم. سه ساعت در سفارت معطل شدیم و پس از اینکه ویزاها در پاسپورت ما چسبانیده شد به سمت پلیس فدرال برزیل رفتیم تا طول مدت ویزای برزیل را بیشتر کنیم. پلیس فدرال در فرودگاه GIG طبقه سوم بود. یک صف طولانی که ما دیر رسیدیم و گفتند فردا ۶ صبح باید بیاییم. من مشکل تمدید ویزا نداشتم چون ویزای سه ماهه داشتم اما بقیه قرار شد روز بعد اول صبح در پلیس فدرال حاضر شوند.
به هتل بازگشتیم و چندین ساعت را با علی به بررسی پروازهای پرو و اکوادور گذراندیم زیرا تصمیم داشتیم بعد از پرو کشور اکوادور را هم ببینیم . بقیه گروه هم به گشت داخل شهر پرداختند که با توجه به نزدیک شدن زمان کارناوال، کاملاً همه شهر را حال و هوای آن گرفته بود.

روز بیست و دوم: اولین شب کارناوال
صبح زود بچه ها به پلیس فدرال رفتند. پلیس به آنها گفت که نیاز به اکستند کردن ویزا ندارند و زمانی که از برزیل خارج میشوند تایم باقیمانده ویزای آنها ذخیره میشود تا باز گردند.البته بعداً در فرودگاه به مشکل خوردند زیرا پلیس به آنها اشتباه گفته بود.

افراد ظهر از پلیس فدرال برگشتند و من مشغول برنامه ریزی سفر و سپس یک جلسه توجیهی برای مسافران شدم.

بعد از ظهر برای خرید بلیت از یک آژانس مسافرتی به خیابان کوپاکابانا رفتیم. یک آژانس که پرسنل و مدیر آن فلسطینی بودند پیدا کردیم و با صرف ۵ ساعت بالاخره بلیت ها خریداری شد. خیابان ها وحشتناک ترافیک بود و در نتیجه با مترو به هتل بازگشتیم که ساعت ۱۰ شب رسیدیم. بقیه افراد زودتر به محل برگزاری کارناوال sambodromo رفته بودند و ما هم با کمی تأخیر راه افتادیم. ۴۰ رآل ورودیه پرداختیم. مراسم ساعت ۹ شروع شده بود و ما حدود یدو ساعت را از دست داده بودیم. به طرز عجیبی اکثر افراد گروه را در آن شلوغی پیدا کردیم. یک ساعت نشستم و رد شدن یک گروه از ۵ گروه را دیدیم. برای من فقط ده دقیقه اول جذابیت داشت و بعد از آن دیگر همه چیز تکراری شده بود. یک موسیقی یکنواخت با ضرب آهنگ تند و آوازی که کلا یک جمله بود که تکرار می شد. رقص ها هم تفاوتی با هم نداشت. به نظرم خیلی تکراری و بدون خلاقیت آمد و واقعاً پس از نیم ساعت دوست داشتم برگردم. ساعت یک شب هم با علی و محمدرضا به هتل بازگشتیم.

روز بیست و سوم: حرکت به سائوپائولو
صبح ساعت ۸ صبح چک اوت کردیم اما تاکسی پیدا نمیشد. یک ساعت طول کشید تا تاکسی بگیریم و با عجله به ترمینال رفتیم. حداقل دویست هزار نفر در ترمینال بود و بسیار بزرگتر از ترمینال جنوب ما به نظر میرسید. همه اتوبوس ها نو و بسیار تمیز بودند و برخی VIP بودند که داخل آن فراتر از بیزینس کلاس هواپیما به نظر می رسید. اتوبوس ما یکساعت با تاخیر رسید و گروه در گرمای ۳۵ درجه با رطوبت بالا صبورانه منتظر اتوبوس شدند. بالاخره سوار شدیم و راهی سائو شدیم. اتوبوس خوبی بود با صندلی های راحت و کولر خوب نفری ۸۵ رآل. تمام مسیر سرسبز بود و جاده های خوبی داشتند که علایم راهنمایی رانندگی استاندارد داشت. فرهنگ رانندگی مردم برزیل در جاده ها از ایران بهتر بود همچنان که در شهرهایشان هم رانندگی شان بهتر از ما بود. به هتل San Raphael رفتیم. هتلی قدیمی اما تمیز و بازسازی شده. اینترنت فقط در لابی رایگان بود.
شب دوستان برای دیدن کارناوال به Sambodroma رفتند و من برای رزرو اقامت ها در پرو در هتل ماندم. سائو از نظر فرهنگ و شهرنشینی از بقیه شهرهایی که دیده بودیم سطح بالاتری داشت و البته مرفه ترین شهر آمریکای جنوبی نیز به شمار می رود.

روز بیست و چهارم: یک اتفاق بد
من صبح متوجه شده که بخشی از مواد غذایی ای که بصورت کنسروی آورده بودم چندین روز پیش در انتهای کوله ام ریخته و متوجه نشده بودم. نصف روز را صرف شستن تمام کوله پشتی و محتویات چرب شده آن در حمام و سپس خشک کردن آنها کردم. در این مدت حسین گروه را به گشت داخل شهر و خیابان پائولیستا برد. سپس گشت کوتاهی در اطراف هتل رفتم. هتل ما نزدیک محله همجنس گراها بود و کلی سوژه برای عکاسی اجتماعی می شد پیدا کرد. بعد یک تاکسی گرفتم و راهی بازار بزرگ سائو که به آن Grande Mercado می گفتند شدم. بازار بزرگ دو طبقه ای بود که  از انواع خوراکی ها تا میوه و صنایع دستی و لوازم تحریر را می توانستید در این بازار بیابید.

چند بسته قهوه نیم کیلویی برای سوغاتی دادن به قیمت ۶/۸۹ رآل خریدم و سپس توجهم را یک ساندویچ هیجان انگیز به اسم Mortadela  جذب کرد. وقتی سفارش دادم فروشنده آنرا داخل مایکروفر گذاشت و سپس برایم سرو کرد. بسیار خوشمزه بود و چنین ساندویچی در عمرم نخورده بودم. سپس به سمت هتل راه افتادم تا به بقیه گروه ملحق شوم.

عصر یک دورهمی برای خداحافظی گروهی که به ایران بر میگردند گرفتیم و ساعت ۹:۳۰ خداحافظی کردیم تا راهی فرودگاه شوند. ۹ نفر از گروه ما ماندند تا همراه من به پرو بیایند.

بعد از رفتن گروه به اتاقم بازگشتم در حالیکه پر از احساسات متناقض بودم. در حمام، شیر آب داغ را باز کردم و زیر دوش بیحرکت ماندم. نیم ساعتی در حالتی خلسه مانند خاطرات این سفر مانند یک فیلم از ذهنم گذشت.

از اولین روزی که تصمیم به اجرای تور ماجراجویانه در برزیل با حسین عبدالهی گرفتیم تا ساعاتی قبل که همه چیز پایان یافت.
حاصل پنج ماه کار به نتیجه رسیده بود. دلتنگ عزیزانی بودم که هفته ها در کنار هم خاطراتی فراموش نشدنی را رقم زده بودیم و خوشحال از پایان پروژه ای سنگین که باور دارم تا کنون چنین توری از ایران در برزیل اجرا نشده بود.
ناراحت بودم از اینکه دوست عزیزم حسین که بار عمده این سفر را به دوش کشید، دیگر بازگشته بود و خوشحال بودم که روز بعد وارد کشور پرو می شوم.
وقتی مرور میکردم که در این تور کجاها را دیدیم و چگونه برنامه با دقت هرچه تمام تر اجرا شد و در آخر همه خوشنود بودند احساس غرور می کردم و از پایان یافتنش احساس خلاء.
کل سفر ۲۵ روز طول کشید و ۲۶ نفر همسفر ما بودند که اختلاف سنی آنها ۵۸ سال بود.
در کل این زمان ۱۱ بار سوار هواپیما شدیم و مجموعا ۴۰۰۰۰ هزار کیلومتر پرواز کرده بودیم که معادل یک بار دور زدن کره زمین از روی استوا بود.
۵۰۰ کیلومتر را در طول آمازون با کشتی پیمودیم و ۲۰۰ کیلومتر را در سرشاخه ها و کانالها با قایق گشت زدیم.
از ۷ شهر بازدید کردیم و در ۱۲ مکان مختلف اقامت کردیم که از لوژ جنگلی در آمازون تا هتل پنج ستاره را شامل میشد.
حیات وحش منحصر به فرد آمازون همچون دلفین های صورتی، تنبل ها، تمساح و مار بوآ را از نزدیک دیدیم و لمس کردیم. علاقمندان به پرنده نگری هم بیش از ۱۰۰ گونه رکورد کردند. ده ها سایت تاریخی را بازدید کردیم و از غذاهای محلی خوردیم و نوشیدنی های آنها را چشیدیم.
در رود آمازون شنا کردیم، در زیر باران استوایی در جنگل ساعتها راه رفتیم، در اقیانوس اطلس با موجها دست و پنجه نرم کردیم، بر فراز ساحل ریو با پاراگلایدر پرواز کردیم و بزرگترین کارناوال دنیا را دیدیم و به حق هرچه ماجراجویی در این کشور بود را تجربه کردیم.
خوشحالم که کشوری با این عظمت و تنوع جاذبه ها را آنگونه که شایسته بود دیدیم و سیراب شدیم و نیز خوشحالم عزیزانی همسفر ما بودند که بودنشان، لذت سفر را دوچندان کرده بود.
و اکنون به ادامه سفر در آمریکای جنوبی می اندیشم.

روز بیست و پنجم: دومین اتفاق بد و خداحافظی با برزیل
این روز را از هتل بیرون نرفتم. بخاطر اشتباه آژانس مسافرتی که تغییر بلیت من را انجام نداده بود من در پرواز شب قبل No-Show شدم و وقت زیادی از من گرفت تا بتوانم بلیتم را تغییر بدهم. ساعت ۳ بعد از ظهر با ترانه، نیکتا و علی چک اوت کردیم تا به فرودگاه برویم و بقیه ماندند تا با پرواز روز بعد راهی پرو بشوند. با ایرلاین  tame که اکوادوری و خوب بود پرواز کردیم و ساعت ۲۱:۰۰ به لیما پایتخت پرو رسیدیم.
پس از ۲۵ روز با برزیل وداع کردم تا یکماه بعد پس از دیدن پرو و اکوادور دوباره به برزیل بازگردم.

برای مشاهده تور برزیل بر روی این نوشته کلیک کنید

سفرنامه زنگبار

شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۴

هیچ ذهنیتی از اسم زنگبار نداشتم و فقط میدانستم جایی است که قدمت تاریخی دارد. حتی نمیدانستم کجای دنیاست تا اینکه وقتی در ماداگاسکار بودم با تنی چند از دوستان جان تصمیم گرفتیم عیش را بیش کنیم و کمی دیرتر به ایران برگردیم و تانزانیا را نیز یک هفته ای بگردیم. از دوستم حسین که تجربه بسیاری در سفر داشت جاذبه های تانزانیا را جویا شدم تا بتوانم یک برنامه سفر بریزم. پس از پرس و جو تازه متوجه شدم زنگبار نام جزیره ای بسیار زیبا در شرق تانزانیاست که اگر تنها یک هفته وقت دارم بهتر است همه آنرا صرف دیدن این مروارید سفید قاره سیاه کنم.

مختصری درباره زنگبار:

زنگبار یا آنطور که مردمانش میگویند Zanzibar مجمع الجزایری است متشکل از ۵۰ جزیره که در فاصله ۳۶ کیلومتری ساحل شرقی تانزانیا قرار گرفته است. جزیره اصلی حدود ۲۴۶۱ کیلومتر مربع مساحت دارد و دارای حدود ۱/۳ میلیون نفر جمعیت است. آب و هوایی معتدل و تقریبا یکنواخت در کل سال دارد که کمینه و بیشینه دما ۲۲ و ۳۳ درجه سانتی گراد است.

مثل بقیه قسمتهای کشور تانزانیا به زبان سواحیلی حرف می زنند و اصیل ترین لهجه را متعلق به مردمان این جزیره می دانند. حدود ۹۹ درصد بومیان جزیره مسلمان اهل تسنن هستند و بسیار به رسوم دینی مقید. عمده درآمد مردم این جزیره وابسته به صنعت گردشگری است. واحد پول کشور تانزانیا شیلینگ تانزانیاست که در سال ۱۳۹۴ هر دلار آمریکا معادل ۲۱۰۰ شیلینگ بود.

سابقه تاریخی ارتباط ایرانیان و مردم زنگبار از جاذبه های خاص آن برای من بود. شاید شروع ارتباط تجاری ما با این جزیره رانتوانبهدرستی تعیین کرد اما این ارتباط چنان پر رنگ است که صدها کلمه فارسی را در زبان آنها میتوان یافت. نیز طایفه ای که پسوند شیرازی در فامیلی شان دارند در این جزیره زندگی میکنند که گواه این سبقه تاریخی است. چنانکه گفته می شود در حدود قرن هشتم هجری در زمان حکومت آل بویه حاکم ایالت شیراز به نام علی ابن سلطان حسین با هفت کشتی و هفتصد همراه به زنگبار مهاجرت می کند و برای همیشه در این جزیره ساکن می شود. حاصل این مهاجرت طایفه ای به نام شیرازی ها است که در دوره های طولانی از اعتبار و احترام زیادی در این جزیره برخوردار بودند و نقش بسزایی در تجارت ایفا می کردند. از قرن هشتم تا قرن پانزدهم این جزیره مرکز تجارت برده، طلا و چوب بوده است. در قرن شانزدهم به استعمار پرتغالی ها در می آید که آثاری چون old fort  از آثار بجا مانده از آن دوره است. در اواسط قرن شانزده اعراب سلطان نشین عمان زنگبار را تصرف می کنند تا اینکه در اواسط قرن ۱۹ انگلستان به بهانه رهانیدن این جزیره از دست اعراب زنگبار را تصرف کرد. انگلستان تا سال ۱۹۶۳ زنگبار را تحت تصرف خود داشت تا اینکه در آن سال با ادغام کشور تانگانیکا و زنگبار، کشور تانزانیا تشکیل می شود. شاید بتوان گفت مهمترین فایده حضور انگلیسی ها در زنگبار ممنوع کردن تجارت برده بود که البته با اهداف انسان دوستانه نبوده بلکه بیشتر با هدف ضربه اقتصادی زدن به اسپانیا و پرتغال بود که از برده ها در استعمار هرچه بیشتر در آمریکای جنوبی بهره می بردند.

سفرنامه زنگبار

روز اول: رسیدن به نایروبی

حدود ظهر پرواز ما به زمین نشست. با یک مشورت با دوستان به این نتیجه رسیدیم که بجای پرواز، بصورت زمینی به تانزانیا و سپس زنگبار برویم. همان بعدازظهر یک مینی بوس که در آن تعدادی مجارستانی هم بودند گرفتیم و زمینی به سمت مرز نامانگا راهی شدیم. این مرز نزدیک قله کلیمانجارو است و نمای زیبایی به آن دارد. مرز بسیار آشفته بود و به نظر خیلی بی در و پیکر تر از آن بود که اگر بدون گرفتن ویزا رد شویم کسی متوجه شود. به هر حال با پرداخت ۵۰ دلار ویزای تانزانیا در پاسپورت چسبانده شد و وارد تانزانیا شدیم. تا مرز حدود سه ساعت در راه بودیم و همین حدود هم طول کشید تا به شهر آروشا، مهمترین شهر شمال تانزانیا برسیم. به نظر می رسید شهر بسیار ناامنی است. به یک هاستل محقر رفتیم و خوابیدیم.

روز دوم: رسیدن به زنگبار

ساعت شش صبح به ایستگاه اتوبوس که درست جلوی هاستل ما بود رفتیم و نیم ساعت بعد عازم دارالسلام بودیم. برای خرید بلیت نزدیک بود سر ما کلاه بگذارند. البته در آفریقا همه می خواهند سر توریست ها کلاه بگذارند. همه (بهتر است همه نگویم، یک در هزار آدم سالم و صادق پیدا میشود) به توریست به چشم اسکناس نگاه می کنند و البته به بدوی ترین شیوه ممکن در این تلاش دست و پا میزنند. وقتی داشتیم می رفتیم بلیت بخریم یک نفر گفت من آدرس دفتر فروش بلیت را بلدم بیایید راهنمایی کنم، که البته فقط دنبال پورسانت گرفتن از بلیت بود. بعد در باجه به زبان محلی چیزی به مسئول پشت میز گفت. ما هم کلی چانه زدیم و با تخفیف بلیت خریدیم. در حین پرداخت پول دیدم که یک فرد محلی نصف ما پرداخت کرد و اعتراض کردم و تازه فهمیدم به ما گران می فروخت و رفتیم از باجه دیگری بلیت خریدیم. ساعت ۶:۳۰ دقیقه اتوبوس حرکت کرد. جاده تقریبا آسفالته بود. در بخش های زیادی اتوبوس مجبور بود صدها متر از جاده خارج شود در خاکی طی مسیر کند و دوباره به جاده باز گردد. دست اندازهای بزرگ که همه را تا سقف پرتاب میکرد، ایست بازرسی های متعدد، آهنگ یکنواخت و گوشخراش بدون تغییر ریتم تحمل مسیر را سخت میکرد اما دشتهای سرسبز و کوهستان های زیبا و مزارع کران تا کران آناناس شوقی ایجاد میکرد تا سختی راه کمتر جلوه کند. حدود ساعت ۳ بعدازظهر به دارالسلام رسیدیم و با حداکثر عجله ممکن به سمت اسکله حرکت کردیم تا به آخرین اتوبوس دریایی که ساعت ۱۵:۳۰ به زنگبار حرکت میکرد برسیم. بلیت ۳۵ دلار بخش اکونومی و ۴۰ دلار VIP بود. البته با هواپیماهای ملخی که هر نیم ساعت به سمت جزیره پرواز میکرد و ۶۵ دلار بود هم می توانستیم برویم اما تصمیم گرفته بودیم بسیار صرفه جویی کنیم. پس از جدا شدن اتوبوس دریایی از اسکله از کابین خارج شدیم و بر روی عرشه جلویی آمدیم. امواج اتوبوس دریایی را حسابی تکان میداد و حال بسیاری از مسافران به هم خورده بود اما من که قبلا هم سابقه در دریانوردی داشتم هیچ مشکلی نداشتم. دو ساعت بعد به اسکله زنگبار رسیدیم.

از قبل شماره تلفن یک نفر به اسم سلوم که در کوچ سرفینگ Coach Surfing عضو بود و منزل رایگان در اختیار توریست‌ها می‌گذاشت را گرفته بودم و به محض رسیدن با او تماس گرفتم و دنبال ما آمد. به منزلش که در وسط بافت تاریخی شهر سنگی یا همان استون تاون Stontown قرار داشت رفتیم و پس از گذاشتن وسایل بیرون زدیم. جزیره زنگبار داری شهری به همین نام در غربی‌ترین بخش خود است و به بافت تاریخی آن، شهر سنگی می‌گویند که وجه تسمیه آن بنا شدن بیش از ۱۰۰۰ خانه با سنگ‌های مرجانی است. تنها یک کیلومتر طول و هفتصدمتر عرض دارد و در سال ۲۰۰۰ از طرف یونسکو به عنوان سایت میراث جهانی ثبت گردید. معماری شهر سنگی بسیار الهام گرفته از معماری عربی است و کوچه پس کوچه‌های تو در تو و تنگ با رنگ آمیری سفید و درب های کنده کاری شده با میخ‌های برنجی کوبیده شده بر آن ناخودآگاه شما را به اعماق تاریخ پرتاب میکند.

پس از کمی گشت زدن در کوچه پس کوچه ها برای شام به پارک فروزانی که در جلوی قلعه قدیمی Old Fort قرار داشت رفتیم. پارک مملو از توریست‌های خارجی بود. تعداد زیادی چرخ دستی آنجا بود که روی آنها انواع غذاهای دریایی تازه شامل ماهی، هشت پا، اختاپوس، لابستر و غیره در جا طبخ و عرضه می‌شد. همه غذاهای عرضه شده قابل چانه زدن هستند و تقریبا با پرداخت ۱۰۰۰۰ شیلینگ معادل ۵ دلار می‌توانستید سیر شوید.

البته در این بازار گواراترین نوشیدنی عمرم را نیز خوردم. آب نیشکر که با یک وسیله بصورت دستی گرفته می‌شد و به آن آب لیمو و زنجبیل هم افزوده می‌شد چنان شگفت زده‌ام کرد که سه لیوان بزرگ از آنرا پشت سر هم سفارش دادم.

در راه برگشت به خانه از کوچه‌ای رد شدیم که تابلوی عکس فردی مرکوری (با نام واقعی فرخ بولسارا Farrokh Bulsara خواننده انگلیسی دهه ۸۰ گروه کویین که از والدینی ایرانی تبار که در گجارات هندوستان زندگی می کردند) را بر دیوار آن دیدم و با پرس و جو دریافتیم که در این خانه زاده شده است. وارد خانه فردی مرکوری شدم و گشت مختصری در آن زدم. حدود ساعت ده شب به خانه بازگشتیم. بسیار خوشحال بودم از اینکه پس از ماداگاسکار زود به ایران باز نگشتم و این جزیره زیبا را هم به چشمم دیدم.

روز سوم: گشتزنی در شهر سنگی

با روشن شدن هوا و اعلام آن توسط خروس‌ها، بیدار شدیم و پس از صبحانه‌ای مختصر بیرون زدیم. هرچند که کمی قبل‌تر صدای چندین مسجد که همزمان اذان می‌گفتند مقدمه‌ای برای بیدار شدن ما فراهم کرده بودند. تصمیم گرفتیم این روز را صرفا به گشت داخل زنگبار اختصاص دهیم. ابتدا به ساحل کنار فروزانی ماکت که روبروی هتل Tembo بود رفتیم تا نظاره‌گر طلوع باشیم و کمی در ساحل تمیز با شن‌های سفید رنگ آن قدم بزنیم و ریه‌ها را از نسیم خنک اقیانوس انباشته کنیم. سپس داخل هتل رفتم تا برای تور زنگبار سال بعد کمی از مدیر هتل اطلاعات بگیرم.

بعد دیدیم که خورشید درست از پشت ساختمان‌ها طلوع کرد و متوجه شدیم در محاسباتمان اشتباه کرده ایم زیرا فقط در ساحل شرقی می‌توان طلوع را دید و ما در ساحل غربی جزیره بودیم. هیاهو کم کم شروع می‌شد. جوانان سیاه پوست با اندامی بسیار ورزیده به ساحل آمدند و شروع به ورزش و جست و خیز کردند. زوج‌های اروپایی هم کم کم دست در دست هم در ساحل پدیدار شدند.

به سمت داخل بافت قدیمی رفتیم و از کلیسای آنجلیکن Angelican بازدید کردیم. این کلیسا سابقاً محل نگهداری و فروش برده بوده و بعدها نماینده کشور انگلستان در دوره استعمار، این مکان را تعطیل می‌کند و دستور می‌دهد جای آن یک کلیسا ساخته شود. البته هنوز زیر زمین‌های نفرت انگیز نگهداری برده وجود داشت که موزه شده بود. در فضایی حدود ده متر مربع ۷۰ برده را نگهداری میکردند تا آخر هفته به فروش برسند و بسیاری ممکن بود به فروش نرسند و در نتیجه بمیرند. قلبم از این توحش انسان تیر می‌کشید. در یکی از این زیر زمین‌ها اندکی نشستم و یکی از این قلاده‌های فلزی را که با زنجیر به میخی زنگ زده متصل بود به گردنم زدم. در حیرت بودم که حماقت بشر و زیاده خواهی‌اش انتها ندارد تا جایی که با همنوع خود چنین کند. برایم جالب بود که حتی اسلام برده‌داری را ممنوع نکرد و فقط توصیه‌هایی برای آزاد کردن برده‌ها شده و سلاطین مسلمان عمانی مهمترین عامل رونق این تجارت شوم تا قبل از ورود انگلیسی‌ها بودند.

از آن دخمه دلگیر بیرون آمدیم. حالم خوب نبود. به پیشنهاد دوستان یک آب نارگیل تازه خوردیم. این نوشیدنی گوارا در زنگبار بسیار مرسوم است. نارگیل را از درخت می‌چینند و بالای آنرا با یک چاقوی بزرگ می‌برند و سپس یک نی داخل آن می‌گذارند تا نوش جان کنید. به کلی با آنچه احتمالاً در ایران از آب نارگیل تجربه کرده اید متفاوت است. تازگی، طعم عالی و خنک بودنش من را از عالم بردگان بیرون آورد.

در حین گشت در کوچه پس کوچه ها یک حمام بود که روی آن نوشته شده بود: Persian Bath. کنجکاو شدیم اما گفتند که مخروبه شده و از دیدنش انصراف دادیم. به بازار ماهی فروشان که بوی وحشتناکی میداد سرکی کشیدیم و سریع گذشتیم تا به بازار میوه فروشان رسیدیم. فصل رسیدن لیچی بود که به گویش محلی به آن شوک شوک می‌گفتند.

مقداری انبه، موز و آناناس خریدیم و در نزدیکی بازار در یک رستوران که غذای زنگباری داشت نشستیم. غذاها بسیار شبیه غذاهای نواحی جنوبی ایران بود. به برنج بیریانی می‌گویند که البته با ادویه جات پخته می‌شود و خورشت‌هایی پر ادویه و بسیار خوشمزه داشتند که با ذائقه ما کاملاً سازگار بود. پس از نهار به سمت قلعه قدیمی رفتیم. گذر زمان تمام دیوارهای آنرا سیاه کرده و بخش زیادی از سازه داخل نیز تخریب شده است. تنها دیوارهای بلند دور و برج و باروی آن سالم مانده که احتمالاً مرمت اساسی شده باشد.

در کنار قلعه موزه ملی زنگبار که «بیت العجایب» نام دارد قرار داشت. این خانه که منزل نماینده کشور انگلستان در زنگبار بود اولین خانه‌ای بود که برق کشی شد و چراغ در آن روشن شد. به همین دلیل به آن بیت العجایب می‌گفتند. بازدید مختصری از آن داشتیم و دوباره وارد کوچه پس کوچه‌های استون‌تاون شدیم. به مغازه‌های متعدد صنایع دستی سرک کشیدیم. برخی از کارهای چوبی در اقصی نقاط آفریقا از اتیوپی و کنیا و اوگاندا تا موزامبیک تولید شده و برای فروش به زنگبار فرستاده شده بود.

یک معبد بودایی محقر هم در این کوچه گردی ها توجهم را جلب کرد. با یک ماشین هماهنگ کردیم تا صبح روز بعد ما را به جنوب جزیره ببرد تا دلفین را در اقیانوس ببینیم. سپس دوباره به ساحل رفتیم تا غروب زنگبار را نظاره کنیم. سپس به خانه سلوم برگشتیم و خوابیدیم.

روز چهارم: شنا با دلفین ها و پارک ملی جوزانی ساعت۸:۰۰ با راننده هماهنگ کرده بودیم. از استون‌تاون خارج شدیم و به خیابان اصلی رفتیم زیرا در استون‌تان کوچه‌ها بسیار تنگ است و ماشین نمی‌تواند تردد کند. یک ساعت تا روستایی در جنوبی‌ترین جای زنگبار به اسم «کیزیم کازی» راه بود. ساحل فوق العاده زیبا بود.

مجموعاً ۸ دلار بابت قایق، اجاره ادوات اسنورکلینگ و نهار پرداختیم و سوار قایق‌ها شدیم. حدود نیم ساعت در دریا گشت زدیم تا اولین دسته دلفین‌ها از دور دیده شدند. قایق ران با مهارت به سمت‌شان میرفت و به آرامی در مسیر حرکت آنها قرار می‌گرفت و به ما دستور پریدن در آب می‌داد. اولین بار بود که اینقدر به دلفین نزدیک می‌شدم. یکبار فین من با یک دلفین برخورد کرد و حتی صدای جیغ‌های کوچک آنها را زیر آب می‌شنیدم. هیجانم بیش از حد بود به طوری که با سابقه و مهارت زیادی که در شنا داشتم اما چندین بار آب خوردم ولی باز هم حاضر نبودم دست از دیدن دلفین ها بردارم. به طرز عجیبی از این موجود انرژی می‌گرفتم و سراسر وجودم غرق در شادی و نشاط بود.

یک ساعت بعد بازگشتیم و نزدیک ساحل کمی به اسنورکلینگ پرداختیم و سپس برای نهار به ساحل آمدیم. نهار شامل یک تکه ماهی سرخ شده خوشمزه و مقداری سیب زمینی و میوه بود. در راه بازگشت توقفی در پارک ملی جوزانی داشتیم و با پرداخت ۶ دلار وارد پارک ملی شدیم و از میمون‌هایی به اسم Red Colobus Monkey که انحصاری این جنگل هستند دیدن کردیم و راهی استون‌تاون شدیم.

روز پر هیجانی بود و نیاز به استراحت داشتم. به خانه رفتیم و تا عصر خوابیدیم. در زنگبار مشروب کمی سخت پیدا می‌شود. البته اکثر هتل ها بار دارند که چهار برابر قیمت سرو می‌کنند. تنها یک مشروب فروشی در جایی حدفاصل خانه فردی مرکوری و فروشگاه معروفی به اسم Memory of Zanzibar یافتیم که تنوع نسبتاً کمی داشت. آبجوهای معروف تانزانیا به اسامی Kilimanjaro و نیز Safari را خریدیم و به فروزانی مارکت رفتیم تا شام از غذاهای دریایی خوشمزه آنجا بخوریم. تا دیر وقت در خیابان‌ها قدم زدیم و سپس به خانه برگشتیم.

روز پنجم: مزارع ادویه و جزیره زندان

حدود ساعت ۱۰ صبح از خانه خارج شدیم و با یک تاکسی که با چانه زدن ۱۰ دلار دادیم راهی مزارع ادویه در شمال استون‌تاون شدیم. حدود ده دقیقه بعد رسیدیم. یک راهنما در ابتدای مزرعه‌ای ایستاده بود و در مورد انواع گیاهانی که کشت می‌شد، توضیحات جالبی داد. گیاهانی از قبیل فلفل، زنجبیل، دارچین، میخک، زردچوبه، هل، آلوورا، موز قرمز و بسیاری گیاهان دیگر در آنجا کشت می‌شد. یک نفر هم با برگ برخی گیاهان کلاه، سبد، کراوات و تاج درست می کرد و به ما میداد. در انتها هم یک فروشگاه کوچک داشتند که همه محصولاتشان را در بسته بندی های پلاستیکی می‌فروختند. دو ساعت بعد به استون‌تاون بازگشتیم و در یک رستوران در نزدیکی خط ساحل استیک بسیار خوشمزه‌ای که حدود ۷ دلار بود خوردیم. در همان نزدیکی تعدادی قایق بود که با پرداخت هر نفر ۴ دلار افراد را به جزیره‌ای به اسم جزیره زندان Prison Island می برد و سپس بر می‌گرداند. آب تلاطم داشت و نیم ساعت طول کشید تا به جزیره رسیدیم. در حدود سال‌های ۱۸۶۰ به عنوان زندان بردگان شورشی استفاده می شد و با تسلط انگلستان بر زنگبار از این جزیره برای قرنطینه کردن بیماران مبتلا به تب زرد استفاده شد تا از سایر مردم جدا شوند.

در حال حاضر یک هتل در آنجا ساخته شده است. همچنین بخشی از جزیره محل نگهداری و تکثیر دومین لاکپشت بزرگ خشکی‌زی کره زمین به اسم Aldabra Giant Tortoise است. با پرداخت ۴ دلار، از این سایت می‌توان بازدید کرد. زیستگاه اصلی این لاکپشت ها که بیش از ۱۵۰ سال عمر می‌کنند، مجمع الجزایر سیشل است اما به دلیل اینکه در آنجا جمعیت‌شان در حال انقراض بوده تعدادی از آنها به این جزیره منتقل می‌شوند. سپس در ساحل بسیار زیبای جزیره شنا کردیم و کلی با ستاره های دریایی بازی کردیم و در نهایت با همان قایق به شهر سنگی بازگشتیم.

روز ششم: نونگویی، ساحلی بینهایت زیبا

در شمالی‌ترین نقطه جزیره روستایی به اسم نونگویی وجود دارد که به گفته سلوم زیباترین ساحل زنگبار است. صبح پس از صبحانه از خانه بیرون زدیم و یک تاکسی گرفتیم که با ۲۵ دلار ما را به نونگویی ببرد. یک بنگالو (خانه‌های ساحلی) ارزان گرفتیم و لب ساحل به گشتزنی پرداختیم. ساحلی به این زیبایی در عمرم ندیده بودم. شبیه کارت پستال بود.

تا غروب در ساحل چرخیدیم و با پرس و جو متوجه شدیم که هر روز صبح می‌توان با قایق‌هایی برای اسنورکلینگ و یا غواصی به جزیره‌ای به اسم Mnemba رفت که ظاهراً سواحل مرجانی فوق العاده‌ای دارد. تور یکروزه اسنورکلینگ که ۲۵ دلار بود را با کلی چانه زدن نفری ۱۲ دلار گرفتیم و در یک رستوران ساحلی با کباب ماهی و شراب سفید شام شاهانه‌ای خوردیم.

روز هفتم: جزیره بیل گیتس و دنیای زیر آب

ساعت ۷ صبح بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه‌ای مختصر، راهی ساحل شدیم. از یک اتاقک ماسک، فین و اسنورکل مناسب را انتخاب کردیم و ساعت ۸:۰۰ سوار قایق شدیم. یک آمریکایی، دو ژاپنی، چندین آلمانی و چند اروپای شرقی بقیه حاضرین قایق ۲۰ نفره ما را تشکیل میداد. حدود دو ساعت طول کشید تا به جزیره Mnemba برسیم و تلاطم زیاد قایق حال اکثر مسافران را خراب کرده بود. به گفته بومیان این جزیره تا ۵۰۰ سال تحت اجاره بیل گیتس است و کسی حق ندارد بر آن پا بگذارد و تنها می‌توان در آبهای ساحلی آن که مرجانی است شنا کرد. تجربه شگفت انگیزی بود. تنوع ماهیان واقعاً جالب توجه بود.

پس از حدود دو ساعت سوار قایق شدیم و به سمت یکی از سواحل زنگبار حرکت کردیم تا نهار که شامل برنج و ماهی کبابی و میوه‌جات بود بخوریم. سپس به سمت ساحل نونگویی راه افتادیم. حسابی آفتاب سوخته شده بودم. غروب را در ساحل کمی قدم زدم و یکی زیباترین غروب‌های زندگی‌ام را دیدم. به خانه ساحلی (بنگالو) بازگشتیم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

روز هشتم: بازگشت به ایران

صبح زود بیدار شدیم. با یک تاکسی خودمان را به استون‌تاون رساندیم و سوار اولین اتوبوس دریایی به مقصد دارالسلام شدیم. دو ساعت بعد در دارالسلام بودیم. شهر بسیار نا امنی به نظر می‌رسید و حضور آدم‌هایی که سعی می‌کردند چمدان را بگیرند یا با اصرار تو را سوار تاکسی کنند مزید بر علت بود. به سمت دفتر ایرلاین قطر حرکت کردیم تا پرواز برگشتمان که از نایروبی بود را تغییر دهیم تا از دارالسلام به ایران برگردیم که خوشبختانه برای همان روز توانستیم با صرف هزینه حدود ۱۵۰ دلار بلیت‌ها را تغییر بدهیم. ترجیح دادیم ساعات باقیمانده تا پرواز را بجای اینکه در شهر باشیم در فرودگاه بگذرانیم زیرا هیچ جاذبه دیدنی‌ای این شهر ندارد و از طرفی هیچ حس خوبی به دارالسلام نداشتیم. به فرودگاه رفتیم و پنج ساعت بعد با خاطراتی به یادماندنی از این جزیره زیبا عازم ایران بودیم

برای دیدن تور زنگبار بر روی این نوشته کلیک کنید

سفرنامه کنیا

شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۴

اولین بار اسم کنیا کاملا اتفاقی به گوشم خورد. در سال ۸۸ برای یک دوره آموزشی در زمینه زیست شناسی حفاظت از یوزپلنگ به کشور نامیبیا سفر کردم. اولین تجربه سفر خارجی ام بود که ۳۳ روز طول کشید.
در طی دوره دختری سیاه پوست، ریز نقش و خوش برخورد که مدیر یکی از پارک های ملی کشور کنیا بود (اسم آن پارک را به یاد ندارم) برای یکی دیگر از شرکت کنندگان دوره تعریف از پارک های ملی کشورش میکرد و من که یک میز آنطرف تر بودم آه از نهادم بلند شده بود و با پارک های ملی ایران مقایسه میکردم.
در آخر صحبت هایش گفت کنیا را تا وقتی رنگ موهایت مثل دندان هایت نشده بیا و ببین.

عمیق آرزو کردم که به این کشور سفر کنم اما آنرا فقط رویایی دست نیافتنی پنداشتم. باور نداشتم بار دیگر این قاره را که شدیداً عاشقش شده بودم دوباره ببینم.

دست بر قضا چند ماه بعد از بازگشتم به ایران بواسطه تحریمها، بودجه فعالیت های آموزشی و تحقیقاتی انجمن ما که از طرف بخش تسهیلات جهانی محیط زیست (GEF) سازمان ملل متحد تامین میشد قطع شد و از طرفی بودجه پژوهشی سازمان محیط زیست که بخشی از هزینه های زندگی من از این طریق تامین میشد نیز تا حد هیچ کاهش پیدا کرد. شرایط بدی بود که من را ناچار کرد از کار در زمینه محیط زیست خداحافظی کنم و وارد صنعت گردشگری شوم.
ورود به این عرصه دنیای جدیدی بود که بعدها فهمیدم سفر کردن و علاقه به حیوانات محرک های من برای وارد شدن به رشته محیط زیست بودند نه چیز دیگری.
در موسسه ای که تأسیس کرده بودم دوره های آموزش تور لیدری و نیز سفرهای طبیعت گردی برگزار می شد. روزی فردی به دفتر ما آمد و گفت سالها در کنیا زندگی کرده و میتواند برنامه ریزی یک سفر به کنیا را برای ما انجام دهد.
ذوق زده بودم. خاطره حرف های آن دخترک ریز نقش سیاه پوست در ذهنم زنده شد و مشتاقانه خواستم که یک برنامه به من بدهد. در طی چند ماه بعد در سفرهای طبیعت گردی داخل ایران این سفر را با دوستانم مطرح کردم و مورد استقبال قرار گرفت. به این صورت اولین سفر من بصورت تور در کنیا با ۲۲ یار و همسفر عزیز آغاز شد.

مختصری درباره کشور کنیا:
کشور کنیا با وسعت ۵۸۱,۳۰۹ کیلومتر مربع دارای حدود ۴۴ میلیون نفر جمعیت است که تنها ۴ میلیون آن در شهر نایروبی، پایتخت آن زندگی می کنند.
عمده اقتصاد این کشور از توریسم است بطوریکه حدود ۶۱ درصد درآمد ناخالص آن را تشکیل می دهد. گردشگران بیشتر با هدف استفاده از سواحل شرقی و نیز سافاری در پارک های ملی به کنیا سفر می کنند. صنعت کشاورزی کنیا با تولید چای و قهوه جایگاه اقتصادی دوم را دارد این تولیدات کنیا در دنیا شهرت فراوانی دارد.
یکی از مهمترین معضلات کنیا بیماری ایدز است بطوری که ۶ درصد مردم این کشور به آن مبتلا هستند و تخمین میزنند عدد واقعی شاید به ده درصد مردم این کشور هم برسد.
همچنین همسایگان فقیری چون سومالی و اتیوپی امنیت کنیا را تهدید می کنند و گروهک های تندرو تروریستی از آن کشورها، با بمب گذاری و گروگانگیری دائما در کنیا اخلال ایجاد می کنند.
زبان رسمی این کشور سواحیلی نام دارد که ترکیبی است از زبان بومیان شرق آفریقا، انگلیسی، فارسی و عربی.
به غیر از شهرها، در بقیه قسمت های کنیا زندگی همچنان بصورت قبیله ای در جریان است که از مهمترین قبایل می توان به Kikuyu ، Luhya و Luo اشاره کرد.
کنیا از سال ۱۸۸۸ تا سال ۱۹۶۲تحت است استثمار انگلستان بود و سپس به استقلال رسید  و آقای جومو کنیاتا به عنوان اولین رییس جمهور این کشور توانست دموکراسی را بر این کشور حاکم کند.

ویزای کنیا:

ویزای کنیا در مرز صادر می شود و هیچ مدرکی نیاز ندارد. چه زمینی و چه هوایی وارد کنیا شوید، در زمان بسیار کوتاهی برچسب ویزا بر روی گذرنامه شما چسبانده می شود. هرچند که این کشور در تهران هم سفارتخانه دارد و میتوانید از آنجا هم اقدام کنید البته برای اینکار باید گواهی اشتغال، رزرو اقامت و رزرو پروازها را به سفارت ارائه دهید.

سفرنامه زیر مربوط به مردادماه سال ۱۳۹۳ است که هفتمین بار حضورم در این کشور زیبا بود و راهنمای گروه ۲۶ نفره ایرانی بودم.

سفرنامه کنیا

روز اول: پرواز از ایران
پرواز ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه از فرودگاه امام با ایرلاین قطر سر وقت انجام شد. مثل همه ایرلاین های درجه یک دنیا خدمات خوبی داشت. یک توقف دو ساعته در دوحه و سپس پرواز پنج ساعته به نایروبی

روز دوم: رسیدن به نایروبی
حدود ساعت ۹ صبح وارد فرودگاه جوموکنیاتا نایروبی شدیم.
پروسه صدور ویزا مثل همیشه سریع بود و با اخذ ۵۰ دلار ویزای سه ماهه کنیا را ظرف چند دقیقه در پاسپورت ما چسباندند.
راننده های ون سافاری که تا روز آخر قرار بود همراه ما باشند در انتظار ما بودند. دو نفرشان آشنا بودند و کمی با آنها خوش و بش کردم.
راهی ریزورت شدیم که در محله ی خوبی از نایروبی قرار داشت و حیات بزرگ و زیبا با اتاق هایی کوچک اما تمیز داشت.
خانمی که مدیر این ریزورت است و رزماری نام دارد مثل همیشه خیلی گرم و صمیمی خوش آمد گفت و کلیدهای اتاق ها را تحویل افراد داد.

پس از گذاشتن وسایل راهی مرکز فرهنگی بوماس شدیم که به مدت سه ساعت رقص ها و نمایشات قبایل مختلف کنیا را به نمایش گذاشتند و در محوطه بزرگ حیاط آن، نمونه ای از خانه های قبایل را بصورت مختصر و مجزا ساخته بودند.

ساعت ۱۶:۰۰ به سمت شهر راه افتادیم تا کمی دلار به شیلینگ کنیا تبدیل کنیم. نرخ تبدیل به ازای هر دلار ۸۴ بود.
به ریزورت بازگشتیم و خوابیدیم.

روز سوم: شروع سافاری
صبحانه را ساعت ۷:۰۰ صرف کردیم و وقتی به حیاط آمدیم ماشین های ون سافاری در انتظار ما بودند. کوله ها و ساک ها در پشت ماشین ها قرار گرفت و نیم ساعت بعد راه افتادیم. شهر نایروبی مثل همیشه شلوغ بود اما لک لک های مارابوآ و کورکورهای سیاه و کلی پرنده ی دیگر که در اطراف و بر روی درختان دیده می شدند تحمل ترافیک را راحت می کرد.
با خروج از شهر، زیبایی آفریقا شروع به جلوه گری کرد. درختان سبز روشن که بر خاک سرخ آفریقا روییده و آسمان آبی روشن و شفاف با ابرهایی تکه تکه، صحنه یک تابلوی نقاشی را تداعی میکرد.

در بین راه در یک بازار کوچک میوه توقفی داشتیم و همسفران را به میوه های استوایی میهمان کردیم.

در جهت شمال به سمت پارک ملی سامبورو در حرکت بودیم که از لابلای ابرها قله زیبای مونت کنیا با ارتفاع ۵۱۸۸ متر که دومین قله مرتفع قاره آفریقاست خودنمایی کرد. حدود ظهر به خط استوا رسیدیم.
توقفی برای توضیح این خط فرضی داشتیم و در کنار آنجا فروشگاه های متعددی برای خرید صنایع دستی آفریقا که عمدتاً چوبی هستند وجود داشت.

دو ساعت بعد به لوژ سوپا در پارک سامبورو رسیدیم. این لوژ بسیار شیک با یک استخر در طبیعت و چشم انداز زیبایی است که مشرف به یک چشمه آب است و جانوران برای نوشیدن آب آنجا می آیند.
پس از تحویل گرفتن اتاقها و صرف نهار، اولین گشت سافاری ما آغاز شد.
برای کسانی که برای اولین بار به آفریقا سفر می کنند، اولین سافاری حسی وصف ناشدنی است. همه ی آنچه تا قبل در فیلم های مستند دیده بودند به یکباره به چشم خود می بینند و از شدت هیجان گاهی جیغ و فریاد می کنند و گاهی حتی یک کلمه نمی توانند حرف بزنند.
در سامبورو گورخر گرویز Grévy’s zebras که در خطر انقراض است زیست می کند و همچنین زرافه های آن هم گونه Reticulated Giraffe هستند که با زرافه ماسایی متفاوت است.

در همان گشت روز اول بسیاری از گونه های حیات وحش سامبورو نظیر فیل آفریقایی، اوریکس آفریقایی، گورخر، زرافه، دیک دیک که کوچکترین زوج سم دنیاست و تنوع بالایی از پرندگان مشاهده شد.
خوشحال و پر انرژی به لوژ باز گشتیم و همسفران با غرور عکس های دوربین شان را به هم نشان میدادند.
من همه را به یک نوشیدنی خاص به اسم آمارولا که از میوه یک درخت در آفریقای جنوبی تهیه می شود مهمان کردم.
وعده های غذایی در لوژها بسیار کامل و متنوع است و بصورت بوفه چیده می شود. یک جانور گوشت خوار به اسم Spotted Genet هم دائما اطراف ما در رستوران که یک تراس بزرگ رو به ساوانا بود گشت می زد.
شب به خواب عمیقی فرو رفتم.

روز چهارم: گشت کامل در سامبورو
پیش از طلوع آفتاب بیدار شدیم و پس از صرف یک صبحانه که بسیار کامل و بصورت بوفه بود، گشت سافاری شروع شد. امروز قرار بود به قسمتهای دورتر پارک ملی سامبورو برویم. چندین شیر، یک یوزپلنگ، یک پلنگ، گله فیل ها و یک کره فیل چند روزه، چندین زرافه و … حاصل مشاهدات این روز بود. نهار را بصورت لانچ باکس در طبیعت خوردیم و به ادامه گشت پرداختیم. با غروب آفتاب به لوژ بازگشتیم و با شنا در استخر لوژ هیجان آن روز را پشت سر گذاشتیم.

روز پنجم: آبشار تامسون
صبح زود برای آخرین گشت سافاری داخل پارک ملی سامبورو از لوژ خارج شدیم و ساعت ۹ بازگشتیم تا وسایل را جمع کنیم و از لوژ خارج شویم. در راه از قبیله سامبورو بازدید کردیم و دختر قد بلند و زیبایی که تسلط خوبی به زبان انگلیسی داشت تمام ویژگی های فرهنگی و مفهوم رقص های مختلف آنها را برایمان تشریح کرد و من هم برای گروه ترجمه می کردم.

سپس به سمت جنوب حرکت کردیم و مجددا از کنار خط استوا و قله مونت کنیا گذر کردیم. حدود ظهر به آبشار تامسون رسیدیم. آبشار بسیار زیبایی که حدود ۷۴ متر ارتفاع دارد و پوشش جنگلی اطراف نمای زیبایی را ایجاد کرده است. همان نزدیکی نهار خوردیم و از فروشگاه های صنایع دستی اطراف خرید کردیم.

حدود ساعت ۲۰:۰۰ به شهر نیواشا و هاستل مان رسیدیم. هاستلی کوچک و تمیز با اینترنتتتتتت بعد از سه روز !!!. شام هم ماکارونی خوشمزه ای برای ما آماده کرده بودند.

روز ششم: نیواشا و دروازه جهنم
صبح ساعت ۷ برای صرف صبحانه برخواستیم و سپس به سمت دریاچه نیواشا حرکت کردیم. دریاچه ای رویایی که اطراف و داخل آن درختان روییده اند و همواره حس آرامش زیادی به من میدهد. مثل همیشه تنوع زیادی از پرندگان در اطراف به چشم میخورد. چهار قایق گرفتیم و گشتزنی روی دریاچه شروع شد. به تعدادی اسب آبی در حال استراحت و چرت روزانه نزدیک شدیم که با باز کردن دهانشان اعتراض مختصری کردند. سپس عقابهای ماهیگیر برای خوردن ماهی هایی که قایقران ما برایشان پرتاب میکرد نزدیک آمدند و عکسهای خوبی شکار کردیم.

یک ساعتی هم در کنار دریاچه پیاده روی کردیم و گورخرها و زرافه های حاشیه دریاچه را از نزدیک مشاهده کردیم.
دریاچه نیواشا و آرامش آنرا ترک کردیم و به سمت پارک ملی دروازه جهنم Hell’s Gate راه افتادیم. فاصله چندانی نبود. جمعیت های بزرگی از بوفالو، گورخر، غزال تامسون و غزال گرانت در دشتهای مرتفع این پارک ملی دیده میشد. به ابتدای دره رسیدیم و پیاده روی ۴ کیلومتری آغاز شد. چیزی شبیه چاهکوه قشم بود اما به مراتب بزرگتر، با تعدادی چشمه در مسیر و در بخشهایی از طول دره بسیار سرسبز. غروب به هاستل بازگشتیم و پس از شام خوابیدیم.

روز هفتم: پیش به سوی ماسایی مارا
پس از صبحانه به سمت یکی از ده پارک ملی برتر دنیا، ماسایی مارا راه افتادیم. تقریباً ۵ ساعت طول کشید که یکساعت آن مسیر خاکی بود و همگی خاک خالی شدیم.
به دلیل تکان های زیاد بخاطر چاله های این مسیر خاکی ناهموار، راننده های سافاری به شوخی به آن آفریکن ماساژ میگویند.
حدود ظهر به کمپ رسیدیم. کمپ شامل ۱۰ چادر دائمی بود که هرکدام سرویس بهداشتی و حمام مستقل داشت.
وسایل را داخل چادرها گذاشتیم و راهی اولین گشت در پارک شدیم.

در جلوی درب ورود پارک تعداد زیادی زنان ماسایی صنایع دستی می فروختند و قیمتی که عرضه می کردند پایین ترین قیمتی بود که دیده بودم.

از همان ابتدای ورود ماسایی مارا ثابت کرد بی دلیل جزو ده پارک ملی برتر دنیا نیست. جمعیت سه میلیونی گاوهای یالدار “Wildbeast” و گورخرها که از تانزانیا آمده و وارد کنیا شده بودند به این قسمت از ماسایی مارا هم رسیده بودند و نیز جمعیت بوفالوها و زرافه ها و انواع غزالها و آنتیلوپ ها چشمگیر بود.

همسفران ذوق زده در سه ساعتی که تا غروب مانده بود همه حافظه دوربین هایشان را پر کردند.
به کمپ بازگشتیم و شام که شامل برنج و خورشت مرغ بود را خوردیم و خوابیدیم.

روز هشتم: رودخانه مارا و مهاجرت بزرگ
صبح زود پس از صرف صبحانه راهی گشت سافاری اصلی ماسایی مارا شدیم. مسافتی طولانی را باید می پیمودیم تا به مرز تانزانیا و رودخانه مارا برسیم.
در بین راه یک یوزپلنگ نابالغ مشاهده کردیم که استراحت میکرد. ناگهان ایستاد و به اطراف نگاه کرد. کمی بعد در جهتی که از ما دور میشد شروع به یورتمه رفتن کرد. راننده ما سریعاً تعقیبش کرد و گفت قصد شکار کردن دارد. چند لحظه بعد ناگهان به سرعتش اضافه کرد و بره غزال تامسونی که چند روز بیشتر نداشت و طعمه آسانی به نظر می رسید را هدف گرفت.
من تمام وجودم هیجان بود و تک تک موهای بدنم سیخ شده بود. اتفاقی که فقط در فیلم های مستند دیده بودم اینک جلوی چشمانم داشت رخ میداد. شکارچی از پی شکار و ما هم در پی شکار لحظه در تعقیب هر دو. کاملاً مشخص بود که با وجود راحت بودن طعمه اما یوز نابالغ ما مهارت چندانی در شکار ندارد. بالاخره پس از حدود دو دقیقه سریع ترین پستاندار روی کره زمین به هدف خود رسید. من برای اینکه شکم یکی از جانوران به شدت در خطر انقراض کره زمین سیر میشد خوشحال بودم اما دیگران کمی احساسی تر به صحنه نگاه می کردند و از کشته شدن بره غزال ناراحت بودند.

صدها بار در طی آن روز این چند فریم عکس را نگاه کردم و هر بار همچون کودکی خردسال که پاداشی گرفته باشد ذوق زده شدم.
حوالی ظهر به مرز تانزانیا رسیدیم و کمی آنطرف تر به رودخانه مارا. نهار را در زیر سایه درختی خوردیم و در حاشیه رود به نظاره کروکودیل های عظیم نیل که بالغ بر ۵ متر طول و یک تن وزن داشتند نشستیم. گله های گاوهای یالدار تا لب رودخانه می آمدند اما از ترس کروکودیل ها جرات عبور نداشتند. هزاران گاو یالدار با سروصدایی کر کننده گاهی تا لب رود پیش می آمدند و دوباره عقب نشینی میکردند.

پس از یک ساعت انتظار و مشاهده مکرر این صحنه، تصمیم به بازگشت گرفتیم.
مشاهده چندین شیر و توله هایشان و همچنین گله بابون ها و نیز یک کرگدن سیاه از مهمترین مشاهدات بقیه روز بود. در بازگشت انعام قابل توجهی به راننده دادم.

شب با تصویر لحظه شکار بره غزال توسط یوزپلنگ که در ذهنم ناخودآگاه تکرار میشد به خواب رفتم.

روز نهم: قبیله ماسایی
صبح زود قبل از طلوع از کمپ خارج شدیم و آخرین گشت سافاری را در داخل پارک انجام دادیم. مشاهده چندین شیر نر و ماده حاصل گشت کوتاه این روز بود.  سپس به کمپ بازگشتیم و وسایل را جمع کرده و راهی شدیم.

کمی آنطرف تر از کمپ یکی از قبایل ماسایی قرار داشت که برای بازدید به داخل آن وارد شدیم و مشابه قبیله سامبورو نماینده قبیله که پسر رئیس قبیله بود خوش آمد گفت و اطلاعاتی در مورد قبیله شان برای ما ارائه داد. کمی صنایع دستی خرید کردیم و سپس راهی شهر نایروبی شدیم.

وقتی در راه بازگشت به نایروبی بودیم صحنه دلخراشی دیدم. یک تریلی در نیمه های شب قبل با یک فیل تصادف کرده بود و تریلی واژگون شده در کنار جاده افتاده بود و فیل هم مرده بود. مردم محلی بر سر جسد فیل آمده بودند و تکه تکه از گوشت آن می کندند. بسیار صحنه متأثر کننده ای بود.

در ادامه راه و در جاده ای کوهستانی که مشرف به بخشی از “ریفت ولی” Rift Valley بود توقف کردیم و کمی در مورد این دره و تاریخچه تکامل انسان توضیحاتی را برای همسفران دادم. حدود ساعت ۱۶ به ریزورت بازگشتیم و از دوش آب داغ و وای فای نهایت استفاده را کردیم.
شب قبل از شام دور هم جمع شدیم و همسفران عکس های دوربین هایشان را به اشتراک گذاشتند.
بعد از هفت روز از سافاری بازگشته بودیم و با وجود خستگی از اینکه همسفرها خیلی راضی بودند و سفر طبق برنامه قبلی اجرا شده بود، پر انرژی بودم.

روز دهم: بازگشت به ایران
ساعت ۸ از هتل چک اوت کردیم تا به فرودگاه برویم. اکثر همسفران به ایران بر می گشتند و هشت نفر می ماندند تا باهم به ماداگاسکار برویم. ساعت ۱۲ گروه سوار هواپیمای بازگشت به ایران شدند و ما هم نیم ساعت بعد راهی ماداگاسکار شدیم.

برای مشاهده تور کنیا بر روی این نوشته کلیک کنید

سفرنامه پرو

پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

نام کشور پرو با تمدن اینکاها عجین شده است. تمدنی درخشان که با آمدن اسپانیولی ها برای همیشه از صفحه روزگار محو شدند. همه جای دنیا این کشور را با شهر گمشده اینکاها «ماچوپیچو» میشناسند اما ماچوپیچو تنها بخش کوچکی از این کشور شگفت انگیز است. آنچنان شگفت انگیز که بارها انرژی محیط پیرامون چنان مدهوشم کرد که ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد. برای این کشور جای ویژه ای در اعماق قلبم باز کرده ام که با هیچ جای دیگری قابل مقایسه نیست.

مختصری درباره پرو

کشور پرو با وسعت ۱۲۸۵۲۱۶ کیلومتر مربع حدود ۳۱ میلیون نفر جمعیت دارد. مردم این کشور به زبان اسپانیولی حرف می زنند و دین رسمی این کشور مسیحیت است. در سال ۱۸۲۱ اعلام جدایی از امپراطوری اسپانیا کردند و پس از سه سال جنگ استقلال یافتند.
اقتصاد اصلی این کشور را بهره برداری از معادن و سپس کارخانجات صنعتی و کشاورزی و ماهیگیری تشکیل می دهد. پول رایج پرو «سول Sol» است که در زمان بازدید ما از پرو معادل یک سوم دلار بود.
طبیعت کشور پرو دارای چهار اکوسیستم کاملا متفاوت است. رشته کوه آند بصورت شمالی جنوبی در مرکز این کشور قرار گرفته و با ده ها قله بالای ۴۰۰۰ متر اکوسیستم کوهستانی را تشکیل می دهند و در قسمتهای شمال شرقی جنگل های آمازون و سرشاخه های رود آمازون اکوسیستم حاره را تشکیل می دهند. در غرب که با اقیانوس آرام ساحل طولانی ای دارد دارای اقلیم اقیانوسی است و حد فاصل بین اقیانوس تا رشته کوه آند را بیابانها و شنزارها تشکیل داده اند.

برای سفر به پرو، پس از اینکه یکماه در کشور برزیل بودم از طریق یک پرواز با ایرلاین Tame از سائوپائولو به لیما پایتخت پرو رفتم و سپس با یک پرواز داخلی به شهر کوزکو، پایتخت تمدن اینکاها پرواز کردم.

ویزای پرو:

برای سفر به کشور پرو باید ویزای این کشور را اخذ کنید و با توجه به اینکه در ایران سفارتخانه و کنسولگری ندارند لذا میبایست از یک کشور ثالث اقدام کرد. ما از کنسولگری این کشور در شهر ریودوژانیرو اقدام کردیم و ویزای ما ۱۲ روز بعد آماده شد. مدارک مورد نیاز برای ویزا شامل گواهی اشتغال به کار، پرینت حساب بانکی که حداقل ۱۰ هزار دلار موجودی داشته باشد، دو قطعه عکس ۳ در ۴ پشت سفید، رزرواسیون هتل و بلیت رفت و برگشت به پرو است.
کنسول پرو در ریودوژانیرو مردی بسیار خوشرو و دوست داشتنی بود که اطلاعات زیادی از ایران داشت و کلی از کشورش به ما اطلاعات و راهنمایی های مفیدی داد و بروشورهای متعددی در اختیار ما گذاشت.

البته شنیده ام برخی از دوستان از کشور ترکیه برای ویزای پرو اقدام کرده اند و سریعتر توانستند به نتیجه برسند.

سفرنامه پرو

روز اول، ۲۸ بهمن: ورود به پرو
ساعت ۹:۳۰ شب به تاریخ ۲۸ بهمن ماه ۱۳۹۳ وارد فرودگاه لیما شدم. فرودگاهی نسبتا بزرگ با امکانات مناسب. فرودگاه بسیار تمیز و منظم بود و از سر و وضع مردم مشخص بود که از رفاه خوبی برخوردار هستند. برخلاف برزیل که بیشتر چهره ها سفیدپوست بودند، اینجا چهره ها بیشتر indigenous  بودند. همچنین در برزیل به سختی یک انگلیسی زبان یافت می شد اما در پرو افراد بیشتری می توانستند به زبان انگلیسی صحبت کنند.
از همان ابتدا این کشور به دلم نشست. در فرودگاه سری به فروشگاه های لباس که از پشم نوعی لاما به اسم آلپاکا تولید میشد زدم که بسیار لطیف بود. همچنین نوع وحشی این جانور که ویکونا نام دارد پشم مرغوب تر و گران قیمت تری داشت که یک پولیور آن حدود ۸۰۰ دلار بود. به همراه سه نفر از دوستانم (نیکتا، ترانه و علی) در یکی از رستورانهای فرودگاه چند ساعتی خوابیدیم و ساعت ۵:۰۰ سوار هواپیما به مقصد شهر کوزکو شدیم.

روز دوم، ۲۹ بهمن: کوزکو، پایتخت تمدن اینکاها
ساعت ۶ صبح وارد فرودگاه کوزکو شدیم. از آنجا یک تاکسی تا هاستل گرفتیم که ۵۰ sol گرفت و بعد فهمیدم دو برابر قیمت با ما حساب کرد. کوزکو فوق العاده زیبا بود. شهری با ۸۰۰ سال قدمت که توسط پادشاه اینکاها پایه ریزی شده بود و پایتخت اینکاها به مدت ۳۰۰ سال یعنی تا ورود اسپانیایی ها بود. کوزکو به شکل یک پوما ساخته شده بود و سر پوما که یک معبد بود بر روی تپه ای در شمال شهر ساخته شده بود. به هاستل Mama Cusco  رفتیم که یک زوج آنرا اداره میکردند. لیبوس که اسم شوهر صاحب هاستل بود تور گاید بود و اطلاعات بسیار خوبی داشت. البته بعدا فهمیدم که خیلی شارلاتان است. برای روزهای بعد کلیه گشت ها را با او هماهنگ کردم و باهم برای خرید بلیط قطار و ورودیه ماچوپیچو به مرکز شهر رفتیم. برای رسیدن به ماچوپیچو می توان از کوزکو با یک قطار تا روستای آگوآس کالینته رفت و از آنجا با یک اتوبوس محلی نیم ساعت بالا رفت و یا پیاده دوساعت مسیر را تا آنجا پیمود.
همچنین می توان با ماشین تا روستای اولانتای تامبو رفت و از آنجا سوار قطار شد. کل مسیر رفت و برگشت با قطار ۱۵۰ دلار بود و اگر از اولانتای تامبو رفت و برگشت را می گرفتیم ۱۱۲ دلار می شد. البته این ارزان ترین نرخ بلیت قطار بود. دو شرکت قطار وجود داشت یکی peru rail و دیگری inca rail ولی همه می گفتند peru rail بهتر است. از آنجا که ما در فصل بارش رفته بودیم مسیر کوزکو تا آگوآس کالینته بسته شده بود و با اتوبوس تا اولانتای تامبو مسافرین را می بردند. تصمیم گرفتم که با یک ماشین دربست روستاهای اینکاها Inca Vilage که در شمال کوزکو قرار دارند را ببینیم و شب را در اولانتایتامبو بخوابیم و روز بعد با قطار ادامه مسیر را به سمت آگواس کالینته و سپس ماچوپیچو برویم.

همچنین برای ورود به سایت های تاریخی باید یک بلیت گرفت. بلیت ده روزه که با آن همه سایتهای تاریخی را میشد بازدید کرد ۱۳۰ سول بود که همان روز خریدیم. عصر برای گشت زدن در کوزکو راه افتادم. باران ملایمی می بارید. از تعدادی فروشگاه لباس که با پشم بچه آلپاکا بودند بازدید کردم. قیمت پانچو ها و کت ها بین ۴۵۰ تا ۱۲۰۰ سول بود. شهر بسیار زیبایی بود که حتی در low season  هم پر از توریست بود. در میدان اصلی شهر یک کلیسای زیبا و چند سایت تاریخی داشت. از فروشگاه های لوازم طبیعت گردی هم دیدن کردم و آنقدر قیمت ها پایین بود که  دو کاپشن به یک سوم قیمت ایران خریدم. همچنین یک پانچو با پشم آلپاکا به قیمت ۹۰ سول خریدم که البته قیمت اولیه ۱۸۰ بود. شب را در هاستل خوابیدیم.

روز سوم،۳۰ بهمن: ورود به دره مقدس
صبح هوا آفتابی شده بود. یک املت برای گروه درست کردم و بعد گشت مختصری در شهر زدم. بقیه افراد ساعت ۱۲ به کوزکو می رسیدند. از فرودگاه سوارشان کردم. ساعت ۱۴:۰۰ سوار ماشین دربستی شدیم که برای نیم روز گشت ۹۰ دلار میگرفت و به سمت روستای پیساک در جهت شمال شرق کوزکو راه افتادیم. در بین راه در جایی که منظره خوبی به دره مقدس sacred valley داشت برای عکاسی توقف کردیم. کل روستاهای این مسیر در این دره واقعند که به دلیل آب و خاک و هوای خوب برای زراعت بسیار مناسب بوده از اینرو برای اینکاها بسیار مقدس بوده است.

یک ساعت بعد به پیساک رسیدیم. در این روز یک مراسم سالیانه داشتند که به هم آب می پاشیدند و دور یک درخت می رقصیدند و در نهایت آنرا با تبر قطع می کردند. روستای پیساک یکی از روستاهای اینکایی زیبا بود که از قلعه و کانالهای آب و تراس بندی های کوه که برای کشاورزی ایجاد میکردند دیدن کردیم.

از آنجا به روستای اولانتای تامبو رفتیم. هوا تاریک شده بود. شب را در هاستل زیبایی که اتاق هایش بوی بدی میداد خوابیدیم. ترانه و نیکتا با وجودی که اتاقشان بوی بدی میداد اما تا موقعی که چک اوت کردیم چیزی به من نگفتند.

روز چهارم، ۱ اسفند: تجربه یک قطار لوکس در دل رشته کوه آند
صبح زود با همکاری هم یک املت درست کردیم و ساعت ۷ بیرون زدیم تا از سایت تاریخی روستا بازدید کنیم. تراس بندی و بخش نظامی نسبتا خوب باقی مانده بود. مناظر از بالای سایت که حدود ۱۵۰ متر ارتفاع داشت، بسیار چشمگیر بود. بعد با ترانه و نیکتا از سایتی که در دامنه روبروی آن بود بازدید کردیم و در کوچه پس کوچه های زیبای روستا قدم زدیم.

در نزدیکی روستا یک پل برای زمان اینکاها وجود داشت که فرصت بازدید از آنرا نداشتیم. به هاستل برگشتیم و پس از جمع کردن وسایل ساعت ۱۲:۰۰ در ایستگاه حاضر شدیم. قطار ساعت ۱۲:۳۵ دقیقه حرکت داشت. چند واگن به بومیان تعلق داشت و سه واگن به توریست ها. واگن ها بسیار تمیز با دکور خوب و صندلی های راحتی داشت. سقف نیز شیشه ای بود تا مسافران حداکثر لذت را از مناظر بیرون ببرند.

طول مسیر تا آگوآس کالینته ۲ ساعت طول کشید که کل آن در کنار رودخانه ای در عمق دره های آند میگذشت و مناظر زیبایی از کوه های صخره ای و جنگلهای تنک دامنه های آند را می شد مشاهده کرد. ساعت سه بعدازظهر به آگوآس کالینته رسیدیم. اسم این روستا به معنی آب گرم است.
هوا از صبح آفتابی بود و دعا میکردیم که فردا که به ماچوپیچو میرویم هم هوا آفتابی باشد.
بعد از گذاشتن وسایل در اتاق با تعدادی از دوستان برای استفاده از آبگرم راهی شدیم که در بالاترین نقطه روستا قرار داشت. هر نفر ۱۰ سول ورودیه و بابت صندوق نگهداری لوازم ۱ سول پرداختیم.
آب گرم کلاً از ۵ حوضچه آب گرم و یک حوضچه آب سرد تشکیل شده بود. در آخرین حوضچه که تعداد خارجیان به بومی ها بیشتر بود رفتیم. آب حدود ۳۵ درجه دما داشت و بوی گوگرد آن بسیار ناچیز بود. سه ساعتی آنجا ماندیم و سپس خارج شدیم. عصر گشت مختصری در روستا زدیم. کاملا توریستی ساخته شده بود و در همه کوچه ها پر از رستوران و هاستل و هتل بود. شام مختصری خوردیم و زود خوابیدیم. نیمه شب باران شدیدی شروع شد. خیلی نگران بودم که برنامه روز بعد ما خراب شود.

روز پنجم، ۲ اسفند: پیش به سوی ماچوپیچو
صبح ساعت ۵ از هاستل بیرون آمدیم و در صف سوار شدن اتوبوس ایستادیم. هر نفر ۱۲ دلار برای نیم ساعت بالا رفتن تا ماچوپیچو و ۱۲ دلار برای برگشت. البته میتوان مسیر را پیاده رفت که دو ساعت و نیم بالا رفتن و یک ساعت و نیم پایین آمدن طول می کشد. ساعت ۶ صبح به گیت ورودی رسیدیم. بلیت را با پاسپورت چک کردند و وارد شدیم. یک راهنما قبل از گیت ورود گرفتیم که نفری ۱۰ سول برای دوساعت توضیح دریافت کرد. مه همه جا را فرا گرفته بود و حالتی رمزآلود به محیط داده بود. توضیحات بسیار مفیدی از تاریخچه پیدا شدن آن توسط آقای bingham آمریکایی در سال ۱۹۱۱ و نیز چگونگی ساخته شدن آن در ۵۰۰ سال پیش و مخفی شدن شهر توسط اینکاها در زمان حمله اسپانیولی ها توسط راهنما ارایه شد.  معبد خورشید و چندین معبد دیگر و خانه پادشاه و … را بازدید کردیم. اینکاها به جهان بالا با نماد کندور که به خدا و ستارگان و خورشید تعلق داشت و جهان سطحی که ما زندگی می کنیم با نماد پوما و جهان پایین با نماد مار که به مردگان تعلق داشت اعتقاد دارند. چندین لاما در محوطه پراکنده بودند که با آنها عکس گرفتیم. کمی ابر کنار رفت و مناظری که زبان آدم را بند می آورد پیدا شد.

کوه وایناپیچو که به معنی کوه جوان است بسیار زیبا در ضلع جنوبی و کوه ماچوپیچو در ضلع شمالی سایت قد علم کرده بودند و مهی که اطراف آنها بود جلوه خاصی به آن داده بود. کل محوطه به دو بخش تقسیم می شد. بخش شهری و بخش کشاورزی. پس از بازدید بخش شهری به بخش کشاورزی رفتیم که مرتفع تر بود و برای عکاسی از کل محوطه ماچوپیچو بهترین دید را داشت. سه ساعتی در آنجا ماندم و با تمام وجود از مناظر لذت بردم.

با وجودی که بردن مواد غذایی به بالا ممنوع بود مقداری نان و پنیر و گوجه و خرما داشتیم که خوردیم. با وجودی که همچنان دلم می خواست بمانم و از مناظر لذت ببرم و انرژی محیط را جذب کنم اما برای یک کار اینترنتی مجبور شدم زود به پایی برگردم. در دروازه خروج میتوانید درخواست کنید که مهر ماچوپیچو را در پاسپورت شما بزنند. یک پشن فروت جوس هم خوردم که بسیار چسبید. خوشحال و پر انرژی به پایین برگشتم و نیمی از روز را پای لپ تاب سپری کردم. علی مهراد، حمید نقاش زاده، ترانه، نیکتا، کامبیز و مژگان کل مسیر برگشت را پیاده آمدند. عصر همه همسفرها در اتاق ما جمع شدند و کلی گفتیم و خندیدیم و مشکلات جامعه را حل کردیم.
شب برای شام به رستورانی رفتیم که گوشت لاما داشت. مزه آن بسیار شبیه گوشت گاو ولی کمی سفت تر بود.

روز ششم، ۳ اسفند: بر بلندای آند
ساعت ۵:۰۰ صبح از هاستل بیرون آمدیم و به سمت ایستگاه قطار حرکت کردیم. ساعت ۵:۳۵ قطار حرکت کرد و ساعت ۷:۳۰ به اولانتای تامبو رسیدیم.
ماشین ون به همراه راهنمای محلی که از قبل هماهنگ کرده بودم منتظر ما بودند. ساعت ۸:۰۰ راه افتادیم به سمت مورای.
در طول مسیر مناظر پیش رو بینظیر بود. دشتهای مرتفع سرسبز که توسط کوههای بلند رشته کوه آند احاطه شده بودند.

در نزدیکی مورای یک چشمه آب بسیار شور وجود دارد که مردم محلی به منظور استحصال نمک حوضچه های متعددی درست کرده اند و آب را با سیستم منظمی هر دو هفته یکبار وارد حوضچه ها می کنند و وقتی خشک می شود دوباره آب شور را به حوضچه میریزند. در فصل خشک سال که از اردیبهشت و خرداد شروع می شود هر ماه ۱۰۰ تا ۱۲۰ کیلو نمک از هر حوضچه برداشت می شود. ۳۰۰۰ نفر از این حوضچه ها نگهداری و بهره برداری می کنند. ورودیه این سایت هر نفر ۱۰ سول بود.

به سمت موراس راه افتادیم. مناظر چشمگیر بود. روستای اینکایی موراس به واسطه شکل خاص حلقه ای تراس های کشاورزی آن مشهور شده است که یک آزمایشگاه انتخاب بذرهای مناسب برای کشاورزی بوده است. در این منطقه که مرتفع ترین بخش sakerd valley است بخاطر خاک، آب و رطوبت خوب از دوران اینکاها تا به امروز کشاورزی بسیار رونق داشته. اینکاها بیشتر سیب زمینی کشت میکردند اما امروزه ذرت، کینووا، باقالی، حبوبات و محصولات دیگر هم کشت می شود.

سپس به سمت چین چرو و بعد از قسمت های مرتفع شمال شهر کوزکو که یک پارک ملی است و به آن sexy woman میگویند (در واقع اسم آن Saksay Wana است) رد شدیم و تعدادی آلپاکا در طول مسیر دیدیم. در یک رستوران خوب که ویو زیبایی داشت برای نهار توقف کردیم. تنوع غذایی بالایی داشت و یکی از غذاها گینوپیگ بود که جانوری از راسته خرگوش ها است و آنرا درسته سرخ میکردند. هم رغبت خوردنش را نداشتم و هم گران بود (۶۵ سول).

یک نوشیدنی الکلی سبک که از انگور سفید گرفته می شد و بعد لیمو و طعم دهنده های دیگر به آن میزدند به اسم pisco sour نوشیدیم. بعدازظهر به هاستل رسیدیم و به خواب عمیقی فرو رفتم. ساعت ۸ شب بیدار شدم. باران می بارید. ماشینی که ما را به ترمینال می برد و اتوبوس روز بعد به مقصد پونو را هماهنگ کردم و خوابیدم.

روز هفتم، ۴ اسفند: دریاچه تی تی کاکا
صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم و با کمک علی و مژگان مشغول آماده کردن صبحانه برای گروه ۱۰ نفره مان شدیم. پس از صرف صبحانه ساعت ۶:۳۰ به سمت محل حرکت اتوبوس راه افتادیم و ساعت ۷:۰۰ اتوبوس حرکت کرد. این اتوبوس که مخصوص توریست ها بود به شرکت Inca Express تعلق داشت و هر نفر ۶۵ دلار بود. بسیار تمیز و پذیرایی نسبتا خوب و در هر سایت توریستی توقف می کرد.

برای نهار در یک رستوران خیلی خوب که غذای بوفه داشت توقف کردیم. در جلوی رستوران لباسهایی که با پشم آلپاکا بافته شده بودند را به قیمتی ارزان می فروخت. در طول مسیر تا ارتفاع ۴۰۰۰ متری با ماشین رفتیم و گله های متعدد آلپاکا و لاما را در راه دیدیم.

ساعت ۵:۳۰ به Puno رسیدیم و نیم ساعت بعد سوار قایق سر پوشیده ۲۸ صندلی ای شدیم که دو ساعته ما را به جزیره Amantani رساند. مناظر غروب بر روی دریاچه بینظیر بود. ترانه احساس وصف نشدنی ای داشت و بارها بخاطر گنجاندن این قسمت در برنامه پرو تشکر کرد. دریاچه Titicaca با ارتفاع ۳۸۱۰ متر مرتفع ترین دریاچه قابل کشتیرانی دنیاست و یکی از چاکراهای انرژی مهم کره زمین بشمار می رود.  دما ۱۲ درجه سانتی گراد بود.

پس از یک ساعت و نیم که در قایق بودیم باد شدیدی گرفت و سطح دریاچه بسیار مواج شد و قایق ما را به شدت تکان میداد. نیم ساعت بعد به جزیره Amantani رسیدیم. هوا کاملا تاریک بود. یک پیرمرد به کنار اسکله آمده بود و انتظار ما را میکشید. باران می بارید و ده دقیقه ای پیاده رفتیم تا به خانه های روستا رسیدیم. بسیار محقر بود و سرویس بهداشتی آب نداشت. به هیچ وجه برای توریست مناسب نبود. شام مختصری که شامل برنج و سیب زمینی بود خوردیم و در اتاق های کوچکی که دو تا چهار تخت در آنها گذاشته بودند رفتیم. از آنجا که برق وجود نداشت به ناچار خیلی زود خوابیدیم.

روز هشتم، ۵ اسفند: در جزایر دریاچه تی تی کاکا
صبح ساعت ۵:۰۰ بیدار شدیم. البته من از سرما سه ساعت بود که بیدار بودم. قهوه خوردیم و راهی نوک کوه جزیره شدیم. با وجودی که فقط ۳۰۰ متر ارتفاع داشت تقریبا ۴۰ دقیقه طول کشید زیرا در ارتفاع ۴۱۸۰ متر قرار داشت و فشار هوا کم بود. منظره دریاچه از بالا بسیار شگفت انگیز بود. ابرهای سیاهی به سرعت می آمدند و من سریع برگشتم. در راه بازگشت تگرگ و باران شدیدی باریدن گرفت.

به خانه روستایی برگشتیم و لباس خشک پوشیدیم. صبحانه بسیار محقر بود و شامل دمنوش کوکا، سیب زمینی سرخ شده با کمی تخم مرغ بود. ساعت ۱۰ به سمت بندر رفتیم و سواد قایق شدیم.
نیم ساعت بعد در جزیره taquile بودیم. به نسبت جزیره قبلی زیباتر و امکانات بهتری داشت. مسیر پیاده روی زیبایی را پیمودیم تا به مرکز روستا رسیدیم.

کمی وقت گذراندیم و سپس به یک رستوران که سوپ  کینووا خوشمزه و ماهی قزل آلای صورتی سرخ شده داشت رفتیم. پس از آن دو ساعتی در مسیر پیاده روی حاشیه جزیره که نمای خوبی به دریاچه داشت قدم زدیم و سپس سوار قایق شدیم. دو ساعت بعد به Floating Island  رسیدیم.  جزیره معلق به این خاطر اطلاق می شود که مردم با نی های دریاچه سطح همواری درست کرده اند و خانه های خود را بر روی آن بنا کرده اند.

نیم ساعتی گشت زدیم و راهی Puno شدیم. در خیابانی به اسم Liberta که توریستی بود کمی گشت زدیم و شام خوردیم و سپس ساعت ۱۰:۰۰ سوار اتوبوس شب رو به مقصد کوزکو شدیم که ۸ دلار بود.

روز نهم، ۶ اسفند: کوزکو گردی
به هاستلی به اسم Orquide رفتیم که نزدیک هاستل قبلی بود اما بسیار بهتر و تمیزتر. دوش گرفتیم و کمی استراحت کردیم و گروه به گشت زدن در شهر پرداخت. هماهنگ کردم تا با یک راهنما به تپه بالای کوزکو که یک سایت پیش از اینکاها به اسم ساکسای وانا بود بروند که گشت آنها ۴ ساعت طول کشید و بسیار راضی و شگفت زده از تمدن اینکاها و انرژی محیط بودند. کمی هم من در شهر پرسه زدم و برای بعضی از دوستان سوغاتی خریدم. شب یک میهمانی خداحافظی گرفتیم. کلی گفتیم و خندیدیم و شراب خوردیم.

روز دهم، ۷ اسفند: از هوای خنک ارتفاعات آند به بیابان برهوت نازکا
صبح ساعت ۸:۳۰ افراد را راهی فرودگاه کردم و من و علی و ترانه و نیکتا ماندیم تا بقیه مسیر را ادامه دهیم. بلیت اتوبوس به مقصد Nazca گرفتم حدود ۴۸ دلار از شرکت Cruz Del Sor که بهترین اتوبوسها را داشت. ساعت ۱۶ اتوبوس حرکت کرد. بسیار عالی بود و چنین اتوبوسی قبلا ندیده بودم. از جبال آند در جهت جنوب غربی می گذشتیم. هوا نیمه ابری و گاهی بارانی بود و رنگین کمانهای پی در پی مناظر رویایی ای را پدید می آورد. در عصر هنگام برف گرفت.

روز یازدهم، ۸ اسفند: خطوط نازکا، یکی از شگفتی های تمدن اینکا
ساعت ۷ صبح به نازکا رسیدیم. جوانی به اسم Alex را پیدا کردم که ماشین شاسی بلند داشت. ما را به یک هاستل در میدان اصلی شهر برد که نفری ۲۰ سول معادل ۷ دلار بود. با الکس هماهنگ کردیم که برای ما همانروز بلیت هواپیما را هماهنگ کند تا برای دیدن Nazca Lines برویم. هواپیماها از ۴ نفره تا ۱۲ نفره وجود داشت که هرچه بزرگتر میشد ارزان تر بود. همچنین در دو ارتفاع ۱۵۰۰ پا و ۴۰۰۰ پا پرواز می کردند. ارتفاع بالا اصلا خوب نیست چون دیدن خطوط بسیار سخت است. برای نیم ساعت پرواز در ارتفاع پایین با یک هواپیمای ۴ نفره ۱۳۰ دلار برای هر نفر پرداختیم. البته قیمت اولیه ۱۵۰ دلار بود.
ساعت ۹:۳۰ فرودگاه کوچکی که در کنار شهر بود رفتیم و نیم ساعات یک مستند نشنال جوگرافیک دیدیم تا امور مجوز پرواز و غیره انجام شود. نفری ۲۵ سول هم مالیات پرداخت کردیم و در ساعت ۱۰ سوار هواپیمای آمریکایی Cessna 206 شدیم که هم سن من بود.

چند دقیقه بعد روی باند فرودگاه بودیم و یک دقیقه بعد از زمین جدا شدیم. تنها چند دقیقه پس از شروع پرواز اولین چرخ شدید را خلبان انجام داد و اعلام کرد زیر بال راست شکل نهنگ قرار دارد. به سختی توانستم آنرا تشخیص بدهم. از قبل لنز تله ۱۰۰-۴۰۰ بسته بودم که اصلا مناسب نبود. وقتی دیدم به درد این عکاسی نمیخورد به سرعت با لنز ۱۷-۸۵ تعویضش کردم. فیگور بعدی یک آدم بود. روی هر فیگور یک دور به راست و یک دور به چپ می پیچید. مجموعا ۱۲ فیگور را دیدیم. آنچنان هیجان زده بودم که اصلا متوجه پیچ و تاب های تند هواپیما که حال بقیه را خراب کرده بود نشدم. با دیدن هر فیگور به سمت آن پنجره هجوم می بردم. نیم ساعت بعد هواپیما به زمین نشست. در پوست خودم نمی گنجیدم. به هتل برگشتیم و اولین کار خارج کردن عکسها از دوربین بود.

تا ساعت ۳ بعدازظهر کمی استراحت کردیم و با یک ماشین برای دیدن چند شکل  دیگر در منطقه Palpa که برای تمدنی قبل از نازکاها به اسم پاراکاز بود راه افتادیم. به این مجموعه اشکال که نزدیک هم و کوچکتر بودند Paracas Family میگفتند. یک برج هم کنار آن بود که ۲ سول میگرفت و از بالای آن مشرف به اشکال می شد آنها را مشاهده کرد. این اشکال به تازگی و در سال ۲۰۰۶ کشف شده بودند.

سپس به سمت موزه خانمی به اسم ماریا که در سالهای ۱۹۲۰ خطوط و اشکال نازکا را کشف کرده بود رفتیم و غروب را بر روی تپه ای که تعدادی از خطوط را مشرف بود به نظاره نشستیم.
به هاستل بازگشتیم و به برنامه ریزی برنامه فردا مشغول شدم.

روز دوازدهم، ۹ اسفند: صعود به دومین تپه شنی مرتفع دنیا
ساعت ۴:۳۰ سوار یک ماشین کوچک و قدیمی شدیم که ما را به سمت کوهی میبرد که اول مسیر پیاده روی برای صعود تپه شنی ای به اسم Sero Blanco بود.
این تپه شنی بر فراز یک کوه بود که ارتفاع آن ۱۱۷۶ متر از پای تپه بود و راس آن ۲۰۸۰ متر از سطح دریا ارتفاع داشت. نکته عجیب آن برای من این بود که این حجم عظیم شن بر بالای این کوهستان چگونه سر درآورده بود.
اولین تپه شنی دنیا در آرژانتین است که ۵۰ متر بلندتر از Sero Blanco است. سومین تپه شنی دنیا در گوبی مغولستان است و چهارمین در ایران با نام ریگ یلان در کویر لوت.

پس از نیم ساعت که در جاده ای به سمت نازکا رفتیم در یک گردنه کوهستانی از ماشین پیاده شدیم و پیاده روی را ساعت ۵:۰۰ با همراهی ترانه، نیکتا و علی و نیز راهنمای محلی مان که با کفش ورنی و شلوار میهمانی آمده بود و هرازگاهی با پرتقال ما را پذیرایی می کرد شروع کردیم. در ساعت ۷:۰۰ صبح به پای تپه شنی رسیدیم. ارتفاع ۱۷۶۰ متر از سطح دریا بود. مسیری که ما انتخاب کرده بودیم تنها کافی بود ۳۲۰ متر شن را با شیبی ملایم صعود کنیم اما برای فرود کل ارتفاع ۱۱۷۶ متر را باید شن اسکی میکردیم تا به پایین برسیم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و قله تپه شنی معلوم نبود. دو ساعت بعد به نوک قله تپه شنی در ارتفاع ۲۰۸۰ متری سطح دریا رسیدیم. احساس غیر قابل وصفی داشتیم زیرا گمان می کردیم تنها ایرانیانی باشیم که به این نقطه پا گذاشته اند.

نیم ساعتی نشستیم و اسم دوستان عزیزمان را بر روی شنهای نوک تپه نوشتیم. کمی که راه افتادیم تا به سمت پایین بیاییم به یک خط الراس رسیدیم و ناگهان باد ملایمی وزید و همه مه ها را جابجا کرد و آسمان باز شد. در همان لحظه یک جفت کندور پدیدار شدند. کندور نر زود دور شد اما کندور ماده حدود ۱۰ دقیقه اطراف ما دور زد و تا ۱۰ متری ما هم نزدیک شد.

مناظر اطراف و دیدن این پرنده افسانه ای چنان شگفت انگیز بود که ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. توان ایستادنم نبود. نشستم. مبهوت این همه زیبایی و شکوه بودم. بر بلندای عظمتی بیکران از شن و بالاتر از کوهستان های رشته کوه آند به تماشای جلوه گری بزرگترین پرنده شکاری کره زمین بودم. آنرا پاداشی پنداشتم بابت کاری که نمیدانم چه بوده و عمیق احساس خوشبختی سراسر وجودم را آکند. نیم ساعتی فارغ از دنیا بر جایم ماندم. بعد کمی از محیط عکاسی کردم و سپس چون کودکی سرخوش، چرخ زنان و جست و خیز کنان از شنها به پایین سرازیر شدم.

حدود ۱۱۰۰ متر را در کمتر از نیم ساعت سرشار از انرژی پایین آمدم تا به منطقه کوهستانی رسیدم. یک ساعتی نیز در این منطقه کوهستانی فرود آمدیم تا در نهایت به جاده ای رسیدیم که ماشین قدیمی ما انتظارمان را میکشید.
سوار شدیم و نیم ساعت بعد در ساعت ۱۳:۰۰ به هاستل رسیدیم.

در ظرف یک ساعت دوش گرفتیم، وسایل را جمع کردیم  و چک اوت کردیم. نهار خوردیم و ساعت ۱۴:۳۰ راهی ترمینال اتوبوسرانی شدیم تا به مقصد Ica برویم. ساعت ۱۵:۰۰ در حال حرکت به Ica که در شمال نازکا قرار داشت بودیم. بلیت اتوبوس ۲۵ سول بود. کل مسیر را خواب عمیقی فرو رفتم تا هیجان این روز کمی فروکش کند. ساعت ۱۷:۰۰ در ایکا از اتوبوس پیاده شدیم و سریع سوار یک تاکسی شدیم که ما را به واحه ای به نام Hucachina که در فاصله ۱۰ کیلومتری شهر قرار داشت ببرد. این واحه سرسبز دارای دریاچه ای در وسط و تعدادی نخل و درختان دیگر در اطراف بود و تعداد قابل توجهی هاستل و ریزورت در آنجا ساخته بودند. سریع یک هاستل به قیمت هر اتاق دو تخته ۵۰ سول گرفتم و یک ماشین مخصوص سافاری شن را هماهنگ کردم تا برای دیدن غروب به شنزارهای اطراف برویم. ساعت ۱۸:۰۰ با ماشینی عنکبوت مانند که برای یک ساعت نفری ۳۵ سول میگرفت راه افتادیم.

از مناظر غروب خورشید در پس شنزارها و سایه های تیره پیشرونده در پس هلال تیغه های ماسه ی طلایی رنگ سیر دل عکاسی کردیم و با اکراه به هاستل بازگشتیم. به این می اندیشیدم که روز قبل را مبهوت تاریخ سحرانگیز این سرزمین بودم و امروز را مسحور ابهت طبیعت آن. دیر هنگام به خواب رفتم.

روز سیزدهم، ۱۰ اسفند: گالاپاگوس کوچک
صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم تا به همراه علی تپه شنی ای که کنار واحه بود را صعود کنیم و از تابش اولین پرتوهای آفتاب بر واحه عکاسی کنیم. ۲۰ دقیقه صعود ۱۴۰ متری این تپ شن نرم طول کشید و رمق ما را گرفت. خورشید طبق پیش بینی ساعت ۶:۰۰ طلوع کرد اما یک ساعت طول کشید تا اولین پرتو آن به واحه رسید. عکاسی کردیم و ساعت ۷:۳۰ پایین بودیم.

صبحانه مختصری خوردیم و با یک تاکسی به مبلغ ۱۰۰ سول به شهر Paracas که یک ساعت فاصله داشت رفتیم. پاراکاس در ساحل اقیانوس کبیر قرار داشت و به واسطه یک پارک ملی دریایی که جزیره ای به نام Isla de Balastas داشت معروف شده بود. این جزیره به حق به گالاپاگوس کوچک نام گرفته بود. نفری ۱۲ سول مالیات و ۳۵ بابت بلیت قایق پرداختیم و گشت دریایی ما آغاز شد. هر روز در دو نوبت ساعت ۸:۰۰ و ۱۰:۰۰ صبح قایق ها برای بازدید از جزایر راه می افتادند و هر گشت دو ساعت طول می کشید. قایق ۵۰ نفره ما ۱۰:۱۵ به راه افتاد. نیم ساعت بعد به Isala de Ballestas رسیدیم. اولین روبرویی. شوکه کننده بود. تجمع غیر قابل تصوری از بوبی ها، باکلان ها و شیرهای دریایی در کنار هم بودند و یک پنگوئن هم بین آنها بود. جزایر شکل صخره ای داشتند و بر روی آنها هزاران پرنده زندگی میکرد.
بعضی صخره ها شکافهایی طاق مانند داشتند که طرف دیگر جزیره از زیر آنها معلوم بود. جمعیتی بیش از هزار شیر دریایی که در بین آنها بچه ها قابل مشاهده بودند در اکثر سواحل به چشم می خورد و نرها اکثرا زخمی و در حال نزاع بودند.

ساعت ۱۲ به ساحل Paracas برگشتیم. نهار خوردیم و به سمت شهر پیسکو که نیم ساعت فاصله داشت رفتیم و از آنجا سوار اتوبوس های peru bus که هر نیم ساعت به سمت Lima حرکت میکرد و ۲۵ سول بود شدیم تا چهار ساعت بعد به لیما رسیدیم. لیما شهر نسبتا مدرنی بود و در هتلی به اسم Miraflores Lodge در محله Miraflores که به ساحل اقیانوس آرام نزدیک بود و اعیان نشین به نظر میرسید اقامت کردیم که اتاقی ۲۵ دلار و بسیار تمیز و راحت بود.

روز چهاردهم، ۱۱ اسفند: لیما

صبح پس از صبحانه مفصلی که در هتل خوردیم برای گشت شهر پیاده راه افتادیم. از محوطه ای خشتی و هرم مانند به اسم Huaca Pucllana دیدن کردیم. هرمی که فقط برای درست کردن یک چیز بزرگ برای نیایش احداث شده بود و در بالای آن تعدادی قبر افراد مومیایی شده قرارداشت.

سپس با یک تاکسی گشتی یک ساعته در فاولا ها زدیم و بعد به بخش تاریخی شهر لیما رفتیم. ابتدا یک میدان بزرگ با ساختمانهایی سفید اطراف آن و یک تندیس فردی اشب سوار در مرکز آن رسیدیم. از تاکسی پیاده شدیم و یکی از کوچه ها که عبور وسیله نقلیه ممنوع بود را پیاده ادامه دادیم و در مسیر چندین کلیسای قدیمی و بناهای تاریخی را مشاهده کردیم. این خیابان پر از فروشگاه و نیز رستوران های خوب بود.

دوباره به میدان دیگری رسیدیم که میدان نیروی دریایی پرو بود و یک ضلع آن کاخ ریاست جمهوری پرو واقع شده بود. از کنج شمالی میدان به سمت کلیسایی به اسم سن فرانسیسکو رفتیم. مهمترین اثر تاریخی لیما به اعتقاد من همین کلیسا بود. حدود ۴۰۰ سال قدمت داشت و داخل آن پر از تابلوهای قرن ۱۷ با مضامین مذهب مسیحیت بود. در زیر زمین آن ۲۵۰۰۰ جسد دفن شده بود و اجساد و اسکلت ها به شکل خاصی در طبقات زیر زمین و چاه ها چیده شده بودند. بازدید دو ساعت طول کشید و وقتی بیرون آمدم احساس کردم به دنیایی دیگری وارد شدم و انگار روزها بود در دنیایی مردگان گشت میزدم.

به هتل بازگشتیم. پس از استراحتی مختصر به سمت ساحل اقیانوس آرام راه افتادیم و ده دقیقه بعد شاهد غروب زیبای خورشید در پس آبهای بیکران اقیانوس بودیم. شهر لیما بر بالای یک منطقه مرتفع است که ۱۰۰ متر از بالاتر از ساحل اقیانوس قرار دارد. در انتهای خیابان Larco یک مجتمع خرید بسیار شیک چند طبقه به اسم Larcomar بود که بسیاری از برندها را داشت و از فروشگاه هایی که لوازم طبیعت گردی داشتند و Off خورده بود خرید کردیم.

روز پانزدهم، ۱۲ اسفند: خداحافظ پرو دوست داشتنی
پس از صرف صبحانه به جمع کردن وسایل مشغول شدیم. ساعت ۱۸:۰۰ باید به فرودگاه می رفتیم تا با پرواز ساعت ۲۱:۰۰ به کیتو در اکوادور پرواز کنیم.
سریع به یک مجتمع خرید بزرگ به اسم Jokey Mall رفتم و برای سفر اکوادور دو دست لباس خریدم. بقیه ساعات را با گذاشتن عکس در اینترنت و اینستا گذراندم.
ساعت ۱۹ به فرودگاه رفتیم و چند بسته شکلات فلفلی خوشمزه خریدیم و سوار هواپیما شدیم.

سفرنامه ماداگاسکار

چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۴

برای بسیاری از مردم تنها تصویری که از ماداگاسکار در ذهن وجود دارد، کارتون ماداگاسکار است اما برای من چنین نبود.
مدتها بود فهرستی از نقاط خاص دنیا که از نقطه نظر تنوع زیستی و تکاملی از ویژگی های ممتازی برخوردار بودند تهیه کرده بودم و از آنجا که بیش از ۹۰٪ تنوع زیستی ماداگاسکار منحصر به این کشور بود، ماداگاسکار پس از گالاپاگوس در رتبه دوم نقاطی که آرزوی دیدنش را داشتم قرار داشت.
روزی در منزل یکی از دوستانم به اسم حسین عبدالهی دعوت بودم که طبق معمول صحبت از سفرهای انجام شده و نیز سفرهای بعدی شد و من هم عنوان کردم که خیلی مشتاقم که سال آینده به ماداگاسکار سفر کنم. سایر دوستان حاضر در آن میهمانی هم ابراز علاقه کردند در صورتی که این سفر را برنامه ریزی کنم همراهی خواهند کرد.
تصمیم گرفتم مانند سال های قبل در تابستان یک تور به مقصد کشور کنیا اجرا کنم و پس از پایان یافتن تور، بجای بازگشت به ایران راهی ماداگاسکار شویم.
از همان شب رویایی که برایم دور از دسترس می نمود رنگ و بویی دیگر پیدا کرد. قرار شد حسین پروازها را به ماداگاسکار بررسی کند و من هم مهمترین جاذبه های کشور را به همراه موقعیت قرارگیری هر یک از طریق جستجوهای اینترنتی مشخص کنم و در نهایت یک آیتنری سفر بنویسم.
با بررسی های انجام شده، ارزان ترین پرواز به ماداگاسکار از کشور کنیا، ایرلاین ایر موریس بود. برنامه ریزی سفر آغاز شد.

کلیاتی در مورد ماداگاسکار:
کشور ماداگاسکار جزیره ای واقع در شرق آفریقاست که چهارمین جزیره بزرگ کره زمین بشمار میرود.
وسعت این جزیره حدود ۵۷۸۰۰۰ کیلومتر مربع است که حدود یک سوم کشور ایران می شود. این کشور در نواحی مختلف آن از چندین اقلیم و زیست بوم متفاوت تشکیل شده است. نواحی ساحلی را اقلیم اقیانوسی، با کمی فاصله از ساحل در شرق کشور جنگلهای حاره، نواحی کوهستانی در مرکز و درختزارهای باوباب بصورت گسترده در غرب عمده ترین زیست بوم های این کشور را تشکیل میدهند.
تنوع زیستی منحصر به فرد آن در رده پستانداران شامل ۱۰۳ گونه و زیر گونه لمور و گوشتخواری شبه گربه سان به اسم فوسا که همگی اندمیک (انحصاری این کشور) هستند، بیش از ۳۰۰ گونه پرنده که۶۰ درصد اندمیک هستند و بیش از ۲۶۰ گونه خزنده و دوزیست که ۹۰ درصد آنها اندمیک هستند تشکیل میدهد‌.
جمعیت این کشور حدود ۲۲ میلیون نفر است که ۲ میلیون نفر آن در آنتاناناریوو پایتخت زندگی می کنند. زبان رسمی مالاگاسی است که فقط در این کشور صحبت می شود.
این کشور یکی از فقیرترین کشورهای دنیاست و متوسط درآمد مردم حدود دلار در ماه است. عمده درآمد این کشور به تولید محصولات کشاورزی و باغی بخصوص قهوه و وانیل وابسته است. واحد پول آریاری است که تقریبا برابر یک تومان است.
.
سکنه اولیه این کشور بین سالهای ۳۵۰ قبل از میلاد تا ۵۵۰ بعد از میلاد پا به این جزیره گذاشتند. این افراد بومیان جزیره بورنٔو در اندونزی بودند که با کانو خود را به ماداگاسکار رسانده بودند. سپس در سالهای ۱۰۰۰ پس از میلاد سیاهپوستان موزامبیک نیز به این جزیره وارد شدند و نژادشان با ساکنین قبلی در هم آمیخت.
این جزیره تا سال ۱۸۹۷ دارای یک حکومت پادشاهی بود و با شکست خوردن از فرانسوی ها تا ‌سال ۱۹۶۰ به استثمار در آمد هرچند که مردم این کشور تا همین سالهای اخیر طعم دموکراسی را نچشیدند.
ویزای ماداگاسکار:
ویزای ماداگاسکار در فرودگاه صادر می شود و هیچ مدرکی نیاز ندارد. به راحتی با پرداخت ۲۵ یورو و یا ۲۷ دلار برچسب ویزا در گذرنامه شما چسبانده می شود.

سفرنامه ماداگاسکار

روز اول: آغاز سفر از کنیا و گشت در جزیره موریس
از فرودگاه جومو کنیاتا در شهر نایروبی کشور کنیا سوار هواپیما شدیم. کمتر از یک ربع پس از پرواز منظره ای بینهایت زیبا از پنجرا کنارم دیدم. قله آتشفشانی ۵۸۹۵ متری کلیمانجارو در کنارم بود و عظمتش را به رخ می کشید.
پس از پروازی ۴ ساعته به جزیره موریس رسیدیم. تنها شناختم از این جزیره، تبعید شدن رضا شاه پهلوی به آن بود. جزیره ای زیبا و بسیار سرسبز با کوهی مرتفع در مرکز و مردمی که اجداد هندی داشتند اما بسیار فهمیده و با فرهنگ و سطح رفاه و تحصیلات بالا. همگی مردم این جزیره به سه زبان انگلیسی، فرانسوی و هندی مسلط بودند. حدود ۲۰ ساعت در این جزیره زیبا توقف داشتیم و در یک هتل سه ستاره شب را به صبح رساندیم.
.
روز دوم: پرواز به تانا
بعد از گشت مختصر در موریس، به سمت فرودگاه رفتیم و سوار هواپیما به مقصد شهر آنتاناناریوو (من هم ابتدا با تلفظ اسم این شهر مشکل داشتم) پایتخت ماداگاسکار شدیم.
پس از یک صف طولانی برای ویزا که عملا فقط یک مهر و امضا در پاسپورت بود از فرودگاه خارج شدیم و با تاکسی هایی که بیش از ۶۰ سال از ساخت آنها می گذشت به سمت شهر آنتاناناریوو که به اختصار تانا گفته می شود راه افتادیم.
یک هاستل ارزان که حدود ۶ دلار برای هر شب اقامت میگرفت پیدا کردیم و پس از گذاشتن وسایل به گشت شهر پرداختیم.
این شهر بر روی یک بلندی ساخته شده است و معماری آن شهرهای تاریخی اروپایی را در ذهن تداعی میکند. یک دریاچه زیبا در مرکز شهر قرار دارد که یک سمبل در مرکز آن است و از کنار دریاچه چشم انداز زیبایی به بخش تاریخی شهر که کاخ پادشاه و ملکه سابق در آن است وجود دارد.
.
روز سوم: شروع دیدن نادیده ها
ساعت ۷:۰۰ صبح با یک خودرو ون به سمت شهر مورونداوا که در کنار رود سیریبینا واقع است راه افتادیم. خاک همه جا سرخ رنگ بود و با توجه به پوشش گیاهی، اقلیم خشک به نظر می رسید. از روستاهای متعددی بین راه گذر کردیم. بسیار فقیر به نظر می رسیدند و عمدتاً بدون الکتریسته.
در شهر آنتسیرابه که اولین شهر بین راه بود برای نهار توقف کوتاهی کردیم. رستورانی تمیز با منوی عالی. این شهر به نظرنسبت به بقیه اوضاع بهتری داشت. ساختمان های تمیز با روکار و خیابان های جدول کشی شده و مردم با لباس های مرتب. علت را جویا شدم و گفته شد که این شهر بزرگترین تولید کننده سنگهای قیمتی ماداگاسکار است و همچنین کارگاه های تراش بسیار خوبی برای شکل دادن به سنگهای قیمتی دارد.
کل مسافت تا میاندریوازو در حدود ۳۰۰ کیلومتر بود اما با توجه به کیفیت بد جاده ها و توقف های بسیار زیاد بخاطر ایست های بازرسی، مسیر ۱۰ ساعت به طول انجامید. حدود ساعت ۸ شب به هاستل رسیدیم. هاستلی بسیار ارزان قیمت و با حداقل امکانات. وسایل را گذاشتیم و برای شام بیرون رفتیم. قیمت غذا برایم عجیب بود. سیخ های کباب چوبی کوچکی داشتند که به هریک پنج تکه گوشت به اندازه حبه قند زده بودند و یکصد آریاری معادل یکصد تومان می فروختند. صد و بیست سیخ برای گروه ۷ نفری مان سفارش دادیم. با نان و مخلفات معادل هفده هزار تومان پرداختیم. خوشنود از این شام ارزان و دلچسب بودیم.
از فردا گشت های اصلی شروع می شد.
قرار بود که سه روز را در طول رود سیریبینا سپری کنیم تا به شهر Belo برسیم و سپس به سمت صخره های جینگی که به نظر من مهمترین جاذبه این کشور بود برویم.

روز چهارم: قایق سواری بر رود سیریبینا
صبح ساعت ۶:۰۰ بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه مختصری که از قبل در کوله ها داشتیم وسایل را جمع کردیم. دو دوچرخه که باربند داشت آمده بود تا وسایل ما را به قایق ها برساند. پس از انجام امور اداری که برای اخذ مجوز دولتی جهت سوار قایق شدن و طی مسیر رود الزامی بود، در بازار محلی به خرید مواد غذایی و آب مشغول شدیم.
مقدار زیادی آب به همراه سبزیجات، میوه، برنج و دو مرغ زنده عمده خرید ما را تشکیل میداد.
سوار قایق شدیم و همه وسایل و مواد غذایی توسط قایقران ها به داخل قایق منتقل شد.
قایق ها عمدتا یک تنه درخت بود که داخل آن تراشیده شده بود و ظرفیت سه مسافر بعلاوه یک پارو زن را داشت اما ما با پرداخت مبلغ کمی بیشتر یک قایق چوبی بزرگتر گرفتیم که کل گروه هفت نفری ما با وسایل و کوله ها در آن جا می شد.
دو پارو زن و یک راهنمای محلی که آشپزی هم میکرد و دو مرغ نیز همراهی کننده گروه هفت نفری ما در قایق بودند.
کمی بعد آشپز کار خود را آغاز کرد. ربع ساعتی هویج و کدو و پیاز هایی که در آب رود شسته بود را خرد کرد. سپس در جایی که عمق رود کم بود کمی شن خیس از کف رودخانه برداشت و در کف قایق آنرا بصورت یک دایره ۴۰  سانتی متری با قطر دو سانتیمتر پخش کرد. یک توری فلزی روی شنهای خیس گذاشت و روی توری زغال چوب ریخت و با نفت ذغال ها را آتش زد. پس از سرخ شدن ذغال ها در یک ظرف فلزی کمی گوشت و پیاز را بر روی حرارت اجاق ابداعی اش سرخ کرد. سپس قابلمه برنج که آنرا نیز با آب رود شسته بود بر روی ذغال ها گذاشت. نیم ساعت بعد ما را با یک غذای خوشمزه که در ظروف چینی سرو کرد، پذیرایی نمود. پس از تمام شدن غذاها هم ظروف را در آب رودخانه خیلی بهداشتی شست.
قایق آرام مسیر خود را میپیمود. من بیشتر در جلوی قایق نشسته بودم و همچنان که محو زیبایی های طبیعت و آب زرگون رودخانه بودم همراه به پارو زن ها که در عقب قایق بودند پارو میزدم. در طول مسیر قبایل زیادی بودند که برای شستشوی خود، برهنه در کنار رود آمده بودند و با نزدیک شدن ما دست تکان میدادند. ما هم برای آنها بطری های خالی پرتاب می کردیم زیرا از شدت فقر حتی این بطری ها را هم میفروختند و بچه های قبایل تا وسط رود برای جمع کردن بطری ها می آمدند. گاهی نیز گاومیش هایشان که به زبان مالاگاسی Zebu میگفتند را با خود داخل رود می آوردند.
شب در کنار رودخانه و بر بستر شنی آن چادرهایی که با خود آورده بودیم را برپا کردیم و زیر نور مهتاب شام خوشمزه ای که با یکی از مرغ ها برای ما تهیه شده بود خوردیم. حسین حس خوبی به خوردن مرغ ها نداشت زیرا کل روز را همسفر ما بودند.
روز پنجم: یک آبتنی فوق العاده
با طلوع خورشید که صحنه بی نظیری از تغییر رنگ آسمان را ایجاد میکرد از خواب بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه ای مفصل چادرها را جمع کردیم و سوار بر قایق شدیم تا بقیه مسیر رود را طی کنیم. این قسمتهای ماداگاسکار بسیار بکر و دست نخورده بود زیرا هیچ جاده ای به این منطقه وجود نداشت. مناظر طبیعت پیرامون بسیار زیباتر از روز قبل بود. ترکیب منحصر به فردی از جنگل و صخره و رودخانه زرین من را کاملا از خود بیخود میکرد بطوری که اصلا تمایلی به دست گرفتن دوربین نداشتم زیرا احساس میکردم حس لذت بردن آن لحظه را از دست خواهم داد.
ظهر هنگام با افزایش درجه حرارت که بعضی از افراد را بیتاب کرده بود، کنار یک آبشار بسیار زیبا به اسم نوسینومپلا توقف کردیم. به دلیل املاح کربنات کلسیمی آب، حوضچه های پایین آبشار رنگ فیروزه ای چشم نوازی داشت. پس از صرف نهار و آب تنی مفصل زیر آبشار و حوضچه جلوی آن که حدوی دو ساعتی طول کشید، مسیر رود را ادامه دادیم.
در طول مسیر برای اولین بار درختان باوباب را مشاهده کردیم که بسیار برای ما هیجان انگیز بود. اکوسیستم در حال تغییر بود و کم کم لمورها را در لابلای درختان حاشیه رود می شد مشاهده کرد. این اولین بار در زندگیم بود که لمورها این خویشاوندان دور انسان را میدیدم. یک تمساح یک و نیم متری هم از فاصله کمی دیدیم. غرق هارمونی جنگل و رود و صخره ها بودم و ساعتها به آرامی بدون رد و بدل شدن هیچ کلامی محو تماشای طبیعت پیرامونم میگذشت. آن شب نیز مانند شب قبل در شنزار ساحل رود اطراق کردیم. بدون شک از بهترین شبهای زندگیم در کنار رود سریبینا گذشت. درخشش ماه کامل  بر رودخانه و تلا‌ٔلو آن که درخشش شنها را دوچندان کرده بود و بومیانی که با چهره های آرامشان هر از گاهی دور آتش ما می آمدند و جمع دوستانی یک دل و یک رنگ باعث شد که خاطره ای فراموش نشدنی در زندگیم رقم بخورد.

روز ششم: پیش به سوی صخره های جینگی
مانند روز قبل حدود ۵:۳۰ صبح با سپیده خورشید بیدار شدیم و صبحانه دلچسبی خوردیم. پس از پنج ساعت پیمایش مسیر رود به یک روستا رسیدیم که در آنجا ماشین های سافاری انتظار ما را می‌کشیدند. چرخی در میان بومیان روستا زدیم و سپس با قایق‌رانان خداحافظی کردیم و انعام مناسبی را برایشان جمع کردیم.
از اینجا به مدت پنج روز با ماشین های سافاری شاسی بلند باید به ادامه گشت ها می پرداختیم زیرا خبری از جاده آسفالته نبود. به سمت شهر Belo به راه افتادیم و از میان جنگلهای متعدد و درختزارهای باوباب رد شدیم. البته اولین جایی که این درخت شگفت انگیز را دیدیم توقف یک ساعتی ای داشتیم و بدون توجه به اینکه روزهای آتی نیز از این درخت بسیار خواهیم دید، حسابی عکاسی کردیم. برای اولین بار بود که حس میکردم یک درخت دارای روح است. به تنه آن دست میکشیدم و نوازشش می کردم. دستانم را دورش حلقه می کردم و جریان زندگی را در آن حس میکردم. برای خودم رسیدن به این درک جدید عجیب بود.
با غروب آفتاب پس از ساعتها رانندگی در مسیر خاکی به Belo رسیدیم. بهترین هتل شهر که در حد یک هاستل ضعیف بود Horizon نام داشت و در آن اقامت کردیم. تا ۱۰ شب در شهر به گشتزنی پرداختیم و از غذاهای کنار خیابانی که بسیار ارزان قیمت بود و کمتر از یک دلار برای هر نفر تمام میشد به عنوان شام خوردیم.

روز هفتم: صخره های جینگی، عجیب ترین صخره دنیا
صبح زود با خودروهای سافاری به سمت صخره های جینگی Tsingi Rocks به راه افتادیم. مسیر بسیار نامناسب و ناهموار بود. ظهر به یک لوژ که از قبل رزرو کرده بودیم رسیدیم. بعد از این چند روز که در چادر و یا در هاستل های ارزان قیمت خوابیده بودیم، اقامت در این لوژ لوکس که امکانات خوبی از قبیل استخر، بار و سالن بیلیارد داشت خیلی لذت بخش بود. پس از استراحتی کوتاه برای دیدن جینگی کوچک راه افتادیم. در کنار روستا بخش کوچکی از صخره های جینگی وجود داشت که با پرداخت ورودی کمی از آن بازدید کردیم و تصمیم گرفتیم روز بعد را کامل به بازدید از جینگی بزرگ اختصاص دهیم.

روز هشتم: جینگی بزرگ
ساعت ۸:۰۰ پس از صرف صبحانه به سمت دروازه ورود پارک ملی راه افتادیم. یک ربع بعد به ورودی پارک رسیدیم و با پرداخت ۲۵ دلار برای هر نفر و گرفتن یک راهنمای تخصصی وارد محدوده تحت حفاظت شدیم. حدوداً دو ساعت با خودروهای سافاری مسیر خاکی را ادامه دادیم تا به محلی رسیدیم که ابتدای مسیر پیاده روی بود. همگی هارنس (از جمله ابزار صخره نوردی که پاها و کمر را در بر میگیرد و میتوان با یک کارابین آنرا به طناب متصل کرد و آویزان شد) بستیم و کار با کارابین را راهنمای ما خیلی سریع آموزش داد و وارد منطقه ای جنگلی شدیم که دو گونه لمور را در لابلای درختان آنجا مشاهده کردیم. یک ربع بعد به ابتدای صخره ها رسیدیم. بسیار ظاهر عجیبی داشتند. شکافهایی عمیق به عرض کمتر از یک متر و عمق بیش از ۲۰ متر بین آنها بود و از لابلای آنها رد می شدیم. گاهی بر فراز تیغه آنها با استفاده از پلکانها و کابل ها می رفتیم و گاهی نیز در غارهایی فرود می آمدیم که هیچ نوری در آن وجود نداشت. این مسیر توسط یک گروه فرانسوی باز شده و پله گذاری شده بود و در غیر این صورت پیمایش مسیر فقط توسط صخره نوردان با ابزار حرفه ای امکان پذیر بود.
اسم این صخره ها از بومیان اولیه آمده است. در زبان محلی «چینگی مینگی» یعنی نوک پا راه رفتن. در لابلای این صخره ها کندوی زنبور وحشی وجود دارد و بومیان برای بدست آوردن آن به این صخره ها می آمدند و چون لبه های تیز داشته نوک پا روی آن راه می رفتند. از اینرو در طول سالها اسم این صخره ها جینگی Tsingi شده است. این صخره ها یکی از عجیب ترین فرمهای صخره ای کره زمین بشمار میروند که بصورت صخره هایی نوک تیز هستند با شکافهایی که تا صد متر عمق دارند و درختانی در کف این شکافها روییده که تنه شان صد متر طول دارد تا به نور خورشید برسد و ریشه شان صدمتر در زمین پایین می رود تا به آب برسد. به گفته راهنمای محلی شکل تیز این صخره ها به دلیل فرسایش بخاطر بارانهای اسیدی ایجاد شده و در هر سال چند میلیمتر در حال کوتاه تر شدن هستند. در بین این صخره ها تنوع جالبی از لمورها، جوندگان و پرندگان نیز به چشم میخورد که بر شگفت انگیزی آن می افزاید.
شکل عجیب صخره ها و شکافها من را یاد بازیهای کامپیوتری می انداخت. در مسیر گشتزنی در بین صخره ها به نوک آن رسیدیم و من عجیب ترین چشم انداز زندگی ام را در آنجا مشاهده کردم. نهار را در یک شکاف بین صخره ها که فضای کافی برای نشستن همه گروه داشت صرف کردیم.
غروب به لوژ بازگشتیم و هیجانزده به دیدن چندباره عکسهای دوربینهای عکاسی مان مشغول شدیم و سپس در استخر لوژ خستگی چند روزه را از تن به در کردیم. شب وقتی که خوابیده بودم مثل یک فیلم سینمایی صحنه های چند روز قبل از جلوی چشمانم می گذشت. باور اینهمه زیبایی برایم سخت بود.

روز نهم: خیابان باوباب
ساعت ۷:۰۰ صبح از خواب برخواستیم و پس از صرف یک صبحانه مفصل در لوژ سوار قایقهای کوچکی شدیم تا در بالادست رودخانه مانامبولو که از کنار روستا میگذشت از دو غار بازدید کنیم که بیشتر از یک ساعت به طول انجامید. غارهای کوچکی بودند که برای ما ایرانی ها که غارهایی چند کیلومتری داریم چندان جذاب نبود اما منظره رود مانامبولو در آن صبح زیبا و با صخره های فرسایش یافته حاشیه و جنگل هایی سرسبز اطراف که بر روی شاخه های درختان آن انواع مختلف پرندگان نشسته بودند بسیار رویایی بود.
حدود ساعت ۹:۰۰ سوار ماشین های آفرود شدیم و به سمت شهر Belo به راه افتادیم. نهار را در Belo خوردیم و در جهت جنوب به سمت شهر Morondava که یک شهر بندری واقع در ساحل غربی ماداگاسکار بود راه افتادیم.
در مسیر به منطقه ای وارد شدیم که درختزارهای باوباب بود و نیز در قسمتی از مسیر که به خیابان باوباب Baobab Street شهرت داشت به تماشای غروب و این درختان سحرانگیز پرداختیم. دوباره محو این درختان عجیب شدم.  تنه درختان سرشار از آب است و تنها دو ماه در سال برگ در می آورند. در همین مدت کوتاه هم میوه می دهند و دوباره به حالت شبه خشک در می آیند. دل کندن از این منظره باشکوه بسیار سخت بود. دو ساعتی ماندیم و با تاریک شدن هوا راه افتادیم.
شب به مورونداوا رسیدیم. بالاخره پس از ۵ روز راندن در مسیرهای خاکی و ناهموار، نرمی حرکت ماشین بر روی آسفالت حس خوبی داشت.
شب را در هاستلی تمیز که گلکاری زیبایی در محوطه حیاط آن بود به خواب عمیقی فرو رفتم.

روز دهم: بازگشت به تانا
صبح زود گشت زنی کوتاهی در ساحل زیبای اقیانوسی شهر مورونداوا داشتیم و سپس یک روز کامل را در راه سپری کردیم. در بین راه با منظره جالبی مواجه شدیم. در یک رودخانه کم آب تعداد زیادی زن و مرد چوبهایی به زمین می کوبیدند و افرادی هم ظرف هایی فلزی به دست داشتند و آب را در آن می گرداندند. توقف کردیم و به حاشیه رود رفتیم تا کنجکاوی مان برطرف شود.
خانمی که یک ظرف در دست داشت آب آنرا به دقت خالی کرد و محتویات باقیمانده کف ظرف را نشان داد. تلالو ذرات طلا که بصورت شن براق بود کاملا گویای دلیل تلاش آنها بود. با پرس و جو فهمیدیم که همگی آنها در هر روز حدود ۳ تا ۵ گرم طلا بدست می آورند.
.
شب هنگام به شهر تانا رسیدیم و در یک هتل چهار ستاره نوساز که به همین دلیل بسیار ارزان بود اقامت کردیم.

روز یازدهم: پارک ملی آنداسیبه
پس از صبحانه با یک خودروی ون به سمت شرق حرکت کردیم تا از یکی از زیباترین پارک های ملی ماداگاسکار به نام آنداسیبه دیدن کنیم. این پارک از نظر گونه های جانوری بسیار جالب توجه بود و تنوع بالایی از لمورها را میشد در آنجا دید. ظهر به پارک رسیدیم. لوژ زیبا و ارزان قیمتی پیدا کردیم که حدود ۱۰۰ آریاری برای هر سوییت چهار نفره میگرفت. پس از گذاشتن وسایل برای یک پیاده روی عصر گاهی و نیز گشتی شبانه برای دیدن جانوران منطقه بویژه لمورهای شب فعال مانند mouse lemur و آفتاب پرست ها از لوژ خارج شدیم. ابتدا به جایی رفتیم که به آن جزیره لمورها می گفتند. در داخل پارک ملی محدوده ای بین دو رودخانه بود که لمورها به انسان عادت کرده بودند و از دست غذا می خوردند. سه گونه مختلف لمور در آنجا بود که بر روی دست، سر و شانه ما می رفتند تا موزهایی که برایشان آورده بودیم را بخورند. خیلی هیجان انگیز بود و حسابی از آنها عکاسی کردم. با تاریک شدن هوا در حاشیه جاده کمی پیاده روی کردیم و چندین گونه آفتاب پرست (Chameleon) و لمور موشی را دیدیم. شب پس از یک شام مختصر در لوژ به خواب عمیقی رفتم.

روز دوازدهم: گشتزنی در جنگل حاره
مسیرهای گشتزنی در این پارک بصورت مسیرهایی که بین  ۱ تا ۳ ساعت پیاده روی بود تعریف شده بود و لازم بود حتما از دفتر پارک برای هر ۶ نفر یک راهنما بگیریم. مسیرهای گشتزنی متعددی وجود داشت و ما سه مسیر گشت را با هدف دیدن لمورهای روز فعال در دل جنگلهای استوایی منطقه انتخاب کردیم که از مناظر طبیعی فوق العاده ای برخوردار بودند. در حین پیاده روی موفق شدیم بزرگترین لمور دنیا با نام Indri را در حین گشتها مشاهده کنیم. این لمورها در حین حرکت لابلای درختان جیغ های بلندی می کشیدند که از چند کیلومتری قابل شنیدن بود. در مسیرهای پیاده روی چندین بار از رودخانه های کوچکی گذر کردیم و در یکی از آنها کمی آبتنی کردیم. یکی از حشرات قابل توجهی که دیدیم پینه دوز گردن زرافه ای بود که این حشره در تکامل خود دارای گردن بلندی شده است تا در درگیری با نرهای رقیب، برای انداختن آنها از روی شاخه درخت به پایین از آن استفاده کند.
به عصر به لوژ بازگشتیم و به استراحت پرداختیم.

روز سیزدهم: گشت در بازار صنایع دستی تانا
صبح به شهر تانا بازگشتیم و حدود ظهر رسیدیم. پرواز بازگشت ما برای روز بعد بود و فرصت داشتیم تا گشت کاملی در شهر تانا بزنیم. بازار صنایع دستی را با کمی پرس و جو یافتیم و تا آنجا که بار مجاز کوله ها اجازه میداد از صنایع دستی بسیار زیبای آنجا و نیز سنگهای زینتی که به طرز غیر قابل باوری ارزان بودند خرید کردیم. عصر هنگام به مرکز شهر رفتیم و از غذاهای محلی که کنار خیابان و بر روی چرخ دستی عرضه می شد خوردیم و تا تاریک شدن هوا در خیابان ها بین مردم شهر پرسه زدیم.
از آنجا که در شب امنیت همه شهرهای آفریقایی پایین است، با تاریک شدن هوا به هتل بازگشتیم و مشغول بستن کوله پشتی ها و لوازم شدیم.

روز چهاردهم: خداحافظ ماداگاسکار
ساعت ۱۰ صبح با یک ماشین ون به سمت فرودگاه راه افتادیم. با همان ایرلاین ایرموریس که در موریس توقف طولانی ای داشت از ماداگاسکار به کنیا بازگشتیم. پرواز ساعت ۱۳ بود و چهار ساعت بعد وارد فرودگاه جوموکنیاتا شدیم که دو ماه بود بخاطر آتش سوزی ساختمانهای آن در حال تعمیر بود و مسافران را در داخل چادر نگه می داشتند.
تصمیم داشتم از کنیا به تانزانیا و زنگبار بروم بنابراین در فرودگاه یک ویزای ترانزیت کنیا را گرفتم که ۷۲ ساعت اعتبار داشت و وارد نایروبی شدم.

وقتی به خاطراتم از آن سفر رجوع میکنم و لحظاتی که بر روی رود سیریبینا بر روی قایق سپری شد، دیدن درختان شکوهمند باوباب، صخره های حیرت انگیز جینگی، بومیان ساده و خونگرم و بسیار دیدنی های دیگر که تاثیر عمیقی بر من گذاشت، به این باور میرسم که سفر ماداگاسکار یکی از بهترین سفرهای زندگی ام برای همیشه بوده است.

برای دیدن تور ماداگاسکار بر روی این نوشته کلیک کنید